eitaa logo
اسرار پر ابهام فکت
24.9هزار دنبال‌کننده
44.5هزار عکس
7.6هزار ویدیو
0 فایل
واقعیت های عجیب و هراس انگیز 😱😨 جهت رزرو تبلیغ محدود و گسترده @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
الان که فهمیدم شونه ریشه فرش وجود داره به شدت کمبودشو حس میکنم ...  📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
‌میدونستین وقتی تخت جمشید ساخته میشد بیشتر از ۲ هزار سال از ساخت اهرام مصر گذشته بود، یعنی تقریباً همینقدر که تخت جمشید الان برای ما قدمت داره اهرام مصر برای هخامنشیان اون زمان ،باستانی بود 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱🎃 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
🔸 تانک ببر (tiger) شاهکار مهندسی آلمان در جنگ جهانی دوم به تنهایی حریف چند تانک بود! فرمانده یکی از ببرهای هولناک پس از درگیری با 50 تانک روسی و انهدام 22 تای آنها، از هیتلر مدال افتخار گرفت! 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱🎃 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کشف اتفاقی یک سکونتگاه «عصر برنز»‌ باستان‌شناسان با کاوش در یکی از روستاهای واقع در «سوئیس» بقایای به‌جامانده از یک سکونتگاه «عصر برنز»‌ را کشف کردند. در این محوطه تعدادی شیء سرامیکی به سبک بازه زمانی ۱۵۰۰ تا ۱۲۰۰ پیش از میلاد طراحی شده بود، کشف شد. هویت ساکنان آن نیز مشخص نیست؛ چراکه بقایای هیچ گوری کشف نشده است ‌- ☠📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
نظریه پردازان بیگانگان یا فضانوردان باستانی ادعا می‌کنند که ساخت اهرام مصر و یا بناهای استون هنج در انگلستان، به کمک تکنولوژی انسان‌های دوران تاریخی غیرممکن بوده است. با استناد بر این نظریه، می‌توان اینطور پیش‌بینی کرد که نیاکان ما، با بهره‌گیری از یک جهش علمی (به کمک بیگانگان)، موفق به ساخت چنین بناهای پیشرفته‌ای شده‌اند. 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
امروز کارم بیشتر بود مجبور شدم سر کار بمونم و دیر به خانه آمدم ... دیدم همسرم  قبل اومدن من روی تخت خوابیده بهش حق میدم طول روز تو خونه تنها بوده شایدم ازم ناراحت شده.  رفتم روی تخت و کنارش دراز کشیدم، دستمو دور او حلقه کردم .همانطور که چشمانم به تاریکی عادت می کرد چهره اشک آلود او را از در نیمه باز  کمد دیدم که به من اشاره میکرد که فرار کن... ☠📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
مردی با چهره ذوب شده مرد حدودا 38 ساله چینی به نام " هوآنگ چونجای " است که به دلیل رشد بیش از حد و وحشتناک تومور بر روی صورتش، او را تبدیل به مردی فیلی یا مرد فیل نما ساخته است. با این حال وزن تومور صورت وی طبق گزارشات انجام شده 25 کیلوگرم می باشد وی تاکنون در طی 7 سال اخیر به میزان 4 بار مورد عمل جراحی قرار گرفته است و به میزان 20 کیلو از تومور رشد شده در صورت وی توسط پزشکان بیمارستان سرطان فودا چین برداشته شده 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم و‌خویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رو‌نمیدونم‌!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!! ...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که..... ادامه دارد...
منتظر جواب بودم ازش ولی چیزی نگفت منم بی هیچ حرفی رفتم پیش مردی که باهاش اومده بودم و برگشتیم باهم ده!!! مظفر خان که میدونست برای چی رفتم ده نصیر خان شب من رو صدا زد اتاقش و گفت : چی شد ؟! همه چی رو تعریف کردم جز جاهایی که گفته بود مظفر تو رو فرستاده !!! تهش گفتم ولی فکر نمیکنم کاری از پیش ببره !! چرا ؟!آخه گفت توقع چیز زیادی نداشته باش من روی زمینها و باغها کار کردم و شده این ! عجب !!!!نگفتی اینهمه سال ملک دستت بوده ازش سود بردی؟!معلومه که گفتم خب ؟!به روی خودش نیاورد!!! صبر کن اگه کاری نکرد بعد از راه دیگه وارد میشیم ! چه راهی ؟! شکایت... البته امیدوارم به اونجاها نکشه گذشت... راستش اون روزا حال و روز خوبی نداشتم دلتنگ جهان بودم و هیچ خبری هم ازش ..نبود اگه لااقل شماره تلفنی ازش داشتم ریسک هر چیزی رو به جون میخریدم و میرفتم مخابرات ده تا باهاش تماس بگیرم ولی خب نداشتم ... انگار ناامید شده بودم و به این باور رسیده بودم که جهان من رو رها ،کرده حتی تا جایی پیش میرفتم که تهران زن گرفته و ما بی خبریم ....هر چی که بود حال و روزم خوش نبود!!! مریم موقع زایمانش بود چند روزی بود بلقیس اومده بود خونه و منتظر بودن که بچه به دنیا بیاد ... مریم گاهی دردش میگرفت و مدتی طول میکشید و باز ساکت میشد خدا خدا میکردم که بچه اش پسر بشه تا بلکه هاجر خانم وابستگیش نسبت به علی کمتر بشه اگه بچه مریم پسر میشد خواه ناخواه کشیده میشد سمت اون . یه روز صبح هنوز آفتاب طلوع نکرده بود که از سرو صدای بیرون از جا پریدم و رفتم بیرون محمد خان توی هال قدم رو میرفت و حاجی هم نشسته بالای هال تسبیح می انداخت... پس وقتش بود خیلی طول نکشید که صدای گریه بچه بلند شد و بعدش هاجر خانم با صورتی که از عصبانیت سیاه شده بود اومد بیرون در، و محکم ،بست، محمد خان جلو رفت و گفت چی شد ننه ؟! با همون عصبانیت گفت چی بشه بازم دختره..محمد خان دستشو مشت کرد و از هال زد بیرون.حتی نایستاد حال مریم رو بپرسه...دلم گرفت.یاد روزی افتادم که مهین بچه چهارمش رو به دنیا آورده بود و جعفر هم همینطور عصبانی توی حیاط چرخیده بود.... کی فکرش رو میکرد زندگی جوری بچرخه که اون جعفر که به خاطر دختر دار شدن ناراحت بود نتونه پسرش رو ببینه !!! حاجی بی هیچ حرفی از جا بلند شد زیر لبی گفت قدمش مبارک!!! و رفت سمت اتاقش... هاجر خانم عصبى طول هال رو قدم رو میرفت، در اتاق باز شد و بلقیس اومد بیرون و رو به هاجر خانم گفت هاجر خانم بیا بچه رو تحویل بگیر !! بهش توپید که تحویل ننه و خاله اش بده!!! خوبیت نداره هاجر خانم بچه چه گناهی کرده ؟! _گناهش دختر بودنشه مگه دست خودشه ناشکری نکن صحیح و سالمه!!! بیا تحویلش بگیر عروست هم شاید نگاهی بهش کرد. گفتم یعنی چی؟! بغلش نگرفته ؟ بلقیس برگشت سمتم و گفت نه والا !!!وا مگه میشه؟! بچه اشه !!!حالا که شده که.هر طوری بود بلقیس هاجر، خانم رو برد توی اتاق و من از دم در دیدم کـ بچه رو تحویل گرفت و گذاشت توی بغل مریم مریم، با چشم گریون کمی شیر به بچه داد و بعدم تحويل معصومه ،دادش هاجر خانم اومد بیرون در رو بست و رو به بلقیس گفت باید برای محمد زن بگیرم اینجوری نمیشه !!! بلقیس گفت هاجر خانم اروم بگیر نمیخوام بهت بگم ولی ،ببین این دختر جلو روته برا اون خدا بیامرز هم همین چیزا رو ،گفتی هی ناشکری کردی، زنش دادی، چی شد ؟ حتی بچه اش رو ،ندید اینقدر ناشکری نکن والا بس که غر میزنی خدا دختر بهت میده یه موقع هم دیدی خدا بد قهرش گرفت!!! یعنی چی؟ یعنی بچه ام پشت نمیخواد؟! لا الله الا الله هر چی من میگم تو یه چیز دیگه بگو!!! اصلا هر کاری دوست داری بکن ولی جلو مریم اینقدر این حرفا رو نزن بلقیس بلند شد و موقع رفتن گفت من باید برم ،نیره اگه چیزی شده خبر برسون باشه.بلقیس که رفت هاجر زد زیر گریه.دلم میخواست تا میخورد کتکش میزدم.از سروصدای هاجر حاجی از اتاق زد بیرون و گفت چه خبره زن؟ مگه عزاداریه؟همونطور که گریه میکرد گفت بدتر بدتر!!!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا