eitaa logo
اسرار پر ابهام فکت
25هزار دنبال‌کننده
44.5هزار عکس
7.5هزار ویدیو
0 فایل
واقعیت های عجیب و هراس انگیز 😱😨 جهت رزرو تبلیغ محدود و گسترده @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
کشف اتفاقی یک سکونتگاه «عصر برنز»‌ باستان‌شناسان با کاوش در یکی از روستاهای واقع در «سوئیس» بقایای به‌جامانده از یک سکونتگاه «عصر برنز»‌ را کشف کردند. در این محوطه تعدادی شیء سرامیکی به سبک بازه زمانی ۱۵۰۰ تا ۱۲۰۰ پیش از میلاد طراحی شده بود، کشف شد. هویت ساکنان آن نیز مشخص نیست؛ چراکه بقایای هیچ گوری کشف نشده است ‌- ☠📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
نظریه پردازان بیگانگان یا فضانوردان باستانی ادعا می‌کنند که ساخت اهرام مصر و یا بناهای استون هنج در انگلستان، به کمک تکنولوژی انسان‌های دوران تاریخی غیرممکن بوده است. با استناد بر این نظریه، می‌توان اینطور پیش‌بینی کرد که نیاکان ما، با بهره‌گیری از یک جهش علمی (به کمک بیگانگان)، موفق به ساخت چنین بناهای پیشرفته‌ای شده‌اند. 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
امروز کارم بیشتر بود مجبور شدم سر کار بمونم و دیر به خانه آمدم ... دیدم همسرم  قبل اومدن من روی تخت خوابیده بهش حق میدم طول روز تو خونه تنها بوده شایدم ازم ناراحت شده.  رفتم روی تخت و کنارش دراز کشیدم، دستمو دور او حلقه کردم .همانطور که چشمانم به تاریکی عادت می کرد چهره اشک آلود او را از در نیمه باز  کمد دیدم که به من اشاره میکرد که فرار کن... ☠📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
مردی با چهره ذوب شده مرد حدودا 38 ساله چینی به نام " هوآنگ چونجای " است که به دلیل رشد بیش از حد و وحشتناک تومور بر روی صورتش، او را تبدیل به مردی فیلی یا مرد فیل نما ساخته است. با این حال وزن تومور صورت وی طبق گزارشات انجام شده 25 کیلوگرم می باشد وی تاکنون در طی 7 سال اخیر به میزان 4 بار مورد عمل جراحی قرار گرفته است و به میزان 20 کیلو از تومور رشد شده در صورت وی توسط پزشکان بیمارستان سرطان فودا چین برداشته شده 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم و‌خویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رو‌نمیدونم‌!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!! ...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که..... ادامه دارد...
منتظر جواب بودم ازش ولی چیزی نگفت منم بی هیچ حرفی رفتم پیش مردی که باهاش اومده بودم و برگشتیم باهم ده!!! مظفر خان که میدونست برای چی رفتم ده نصیر خان شب من رو صدا زد اتاقش و گفت : چی شد ؟! همه چی رو تعریف کردم جز جاهایی که گفته بود مظفر تو رو فرستاده !!! تهش گفتم ولی فکر نمیکنم کاری از پیش ببره !! چرا ؟!آخه گفت توقع چیز زیادی نداشته باش من روی زمینها و باغها کار کردم و شده این ! عجب !!!!نگفتی اینهمه سال ملک دستت بوده ازش سود بردی؟!معلومه که گفتم خب ؟!به روی خودش نیاورد!!! صبر کن اگه کاری نکرد بعد از راه دیگه وارد میشیم ! چه راهی ؟! شکایت... البته امیدوارم به اونجاها نکشه گذشت... راستش اون روزا حال و روز خوبی نداشتم دلتنگ جهان بودم و هیچ خبری هم ازش ..نبود اگه لااقل شماره تلفنی ازش داشتم ریسک هر چیزی رو به جون میخریدم و میرفتم مخابرات ده تا باهاش تماس بگیرم ولی خب نداشتم ... انگار ناامید شده بودم و به این باور رسیده بودم که جهان من رو رها ،کرده حتی تا جایی پیش میرفتم که تهران زن گرفته و ما بی خبریم ....هر چی که بود حال و روزم خوش نبود!!! مریم موقع زایمانش بود چند روزی بود بلقیس اومده بود خونه و منتظر بودن که بچه به دنیا بیاد ... مریم گاهی دردش میگرفت و مدتی طول میکشید و باز ساکت میشد خدا خدا میکردم که بچه اش پسر بشه تا بلکه هاجر خانم وابستگیش نسبت به علی کمتر بشه اگه بچه مریم پسر میشد خواه ناخواه کشیده میشد سمت اون . یه روز صبح هنوز آفتاب طلوع نکرده بود که از سرو صدای بیرون از جا پریدم و رفتم بیرون محمد خان توی هال قدم رو میرفت و حاجی هم نشسته بالای هال تسبیح می انداخت... پس وقتش بود خیلی طول نکشید که صدای گریه بچه بلند شد و بعدش هاجر خانم با صورتی که از عصبانیت سیاه شده بود اومد بیرون در، و محکم ،بست، محمد خان جلو رفت و گفت چی شد ننه ؟! با همون عصبانیت گفت چی بشه بازم دختره..محمد خان دستشو مشت کرد و از هال زد بیرون.حتی نایستاد حال مریم رو بپرسه...دلم گرفت.یاد روزی افتادم که مهین بچه چهارمش رو به دنیا آورده بود و جعفر هم همینطور عصبانی توی حیاط چرخیده بود.... کی فکرش رو میکرد زندگی جوری بچرخه که اون جعفر که به خاطر دختر دار شدن ناراحت بود نتونه پسرش رو ببینه !!! حاجی بی هیچ حرفی از جا بلند شد زیر لبی گفت قدمش مبارک!!! و رفت سمت اتاقش... هاجر خانم عصبى طول هال رو قدم رو میرفت، در اتاق باز شد و بلقیس اومد بیرون و رو به هاجر خانم گفت هاجر خانم بیا بچه رو تحویل بگیر !! بهش توپید که تحویل ننه و خاله اش بده!!! خوبیت نداره هاجر خانم بچه چه گناهی کرده ؟! _گناهش دختر بودنشه مگه دست خودشه ناشکری نکن صحیح و سالمه!!! بیا تحویلش بگیر عروست هم شاید نگاهی بهش کرد. گفتم یعنی چی؟! بغلش نگرفته ؟ بلقیس برگشت سمتم و گفت نه والا !!!وا مگه میشه؟! بچه اشه !!!حالا که شده که.هر طوری بود بلقیس هاجر، خانم رو برد توی اتاق و من از دم در دیدم کـ بچه رو تحویل گرفت و گذاشت توی بغل مریم مریم، با چشم گریون کمی شیر به بچه داد و بعدم تحويل معصومه ،دادش هاجر خانم اومد بیرون در رو بست و رو به بلقیس گفت باید برای محمد زن بگیرم اینجوری نمیشه !!! بلقیس گفت هاجر خانم اروم بگیر نمیخوام بهت بگم ولی ،ببین این دختر جلو روته برا اون خدا بیامرز هم همین چیزا رو ،گفتی هی ناشکری کردی، زنش دادی، چی شد ؟ حتی بچه اش رو ،ندید اینقدر ناشکری نکن والا بس که غر میزنی خدا دختر بهت میده یه موقع هم دیدی خدا بد قهرش گرفت!!! یعنی چی؟ یعنی بچه ام پشت نمیخواد؟! لا الله الا الله هر چی من میگم تو یه چیز دیگه بگو!!! اصلا هر کاری دوست داری بکن ولی جلو مریم اینقدر این حرفا رو نزن بلقیس بلند شد و موقع رفتن گفت من باید برم ،نیره اگه چیزی شده خبر برسون باشه.بلقیس که رفت هاجر زد زیر گریه.دلم میخواست تا میخورد کتکش میزدم.از سروصدای هاجر حاجی از اتاق زد بیرون و گفت چه خبره زن؟ مگه عزاداریه؟همونطور که گریه میکرد گفت بدتر بدتر!!!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
حاجی عصبانی گفت: کفر نگو زن!!! دختر نعمته اینقدر زاری نکن خدا قهرش میگیره ... یه پسرت رو از دست دادی عار درد نداری؟! بس کن زن !!! و با همون عصبانیت زد بیرون والا حق داشت این زن همیشه چیزی برای زاری کردن داشت و زندگی هم براش شرایط رو محیا میکرد مریم بعد از به دنیا اومدن بچه علنا از توی اتاق بیرون نمی اومد، گاهی دلم میخواست باهاش حرف بزنم ولی خب یه بار تا توی اتاق هم رفتم و اون جوری رفتار کرد که بهتر دیدم دخالتی نکنم... محمد خان هم خونه نمی اومد یعنی شب آخر شب می اومد و صبح زود میرفت و هاجر خانم از هر ده تا حرفی که میزد نه تاش این بود که برای محمد خان زن بگیره این چیزا رو مریم هم میشنید و خب حق هم داشت که حال و روز خوبی نداشته باشه این وسط علی هم بزرگ میشد شیرین زبونی میکرد و همه دوستش داشتن بچه با محبتی بود هر کسی رو برای بار اول هم که میدید لبخندی بهش میزد این اخلاقش مثل جعفر بود اون خدا بیامرز هر بدی که داشت خوش رو بود و همه هم دوستش داشتن سه ماه از به دنیا اومدن بچه مریم گذشته بود.... نه از جهان خبری بود نه از نصیر خان و نه حتی از حاجی که کاری در رابطه با حق و حقوق من کرده باشه ....بیشتر از همه از بی خبری از جهان ناراحت بودم اینکه 6 یا 7 ماه بود ازش بیخبر بودم راستش گاهی فکرای بد به ذهنم میرسید ولی خب خودم رو قانع میکردم که خبر بد زود پخش میشه و همه ازش باخبر میشن!!! یکی از روزای اول پاییز بود که باز هاجر خانم بحث زن گرفتن محمد خان انداخت وسط هر بار این حرف زده میشد مریم سر به زیر اشک میریخت اونروز مریم همونطور که گریه میکرد رو به هاجر خانم گفت والا خاله فقط دل من رو خون ،میکنی بگیر براش خلاصم کن !!! هاجر خانم گفت میگیرم... دنبال یه دختر مناسبم منتظر اجازه تو که نیستم ! مریم بچه اش رو بغل کرد و رفت توی اتاق اروم گفتم رو گناه داره چرا عذابش میدید ؟! برگشت توی روم و گفت خبه خبه!!! نمیخواد تو به من بگی چیکار کنم و نکنم !!! نمیگم چیکار کنید و ،نکنید میگم شماهم زنيد سه تا هم دختر دارید چرا عذایش میدید ؟!سه تا دختر دارم در عوضش 2 تا شیر پسر هم داشتم !!! اگه دخترای خودتون بودن خوشحال میشدید سرشون هوو بیاد ؟! دخترای من عرضه پسر زاییدن دارن!!! شاید پسرای شما عرضه پسر دار شدن ندارن نه ؟!زبونت خیلی درازه نیره میدونستی؟ -اره میدونم.بعدم علی رو برداشتم و رفتم توی اتاق، حرصم میداد و من دلم میخواست دق دلیم رو سرش خالی کنم ولی خب تا همین حد زورم میرسید هوا هنوز سرد نبود و علی میتونست توی حیاط بازی کنه اونروز روی تخت.نشسته بودم و علی داشت بازی میکرد دیدم محمد خان از در عمارت اومد داخل... خیلی وقت بود ندیده بودمش وقتایی می اومد و میرفت که ما نمیدیدیمش اومد سمت ما على مثل همیشه لبخندی بهش زد و اون بر خلاف همیشه که فقط دستی به سرش میکشید، بغلش کرد و بوسیدش کمی باهاش حرف زد بعد گذاشتش زمین و رفت حلیمه که از دور می اومد رسید به من و گفت محمد خان بود ؟!اره چی میگفت؟! هیچی علی رو بغل گرفت ابروهاش رو بالا انداخت و گفت : بغل ؟والا منم تعجب کردم هیچوقت تا حالا حتی بوسه ای بهش نزده بود اره یه جورایی انگار از روی این بچه خجالت میکشه ! از اون روز محمد خان رو بیشتر میدیدیم سر وعده ها می اومد ، گاهی هم توی طول روز خونه بود مریم خوشحال بود که شوهرش به روال قبل برگشته. توی این مدت زمانها که خونه بود با علی همبازی میشد، بغلش میکرد، می بوسیدش و خب من میگذاشتم به پای اینکه عموی بچه اس، ولی حلیمه مثل من فکر نمیکرد مدام میگفت این محمد خان یه چیزیش شده !!چرا ؟!زیادی دو رو بر علی میپلکه.حلیمه از هر کاهی کوه نساز... برادرزاده اشه بله برادرزاده اشه ولی ... چی میخوای بگی بگو راحت کن خودت رو ؟! من هیچی نمیخوام بگم برام عجیبه فقط !!! راستش خودم هم برام عجیب بود ،عمویی که تا چند وقت پیش در حد یه دست کشیدن به سر بچه جلو می اومد اونم توی شرایطی که گیر میفتاد و راه فراری نداشت... حالا چرا یه دفعه اینقدر مهربون شده بود ؟! کم کم متوجه میشدم که محمد خان موقع بازی با علی گاهی نیم نگاهی هم طرف من میندازه اولین باری که متوجه نگاهش شدم بد جور تنم لرزید.... داشت با علی بازی میکرد علی هر بار توپی رو بهش میداد اون پرتاب میکرد و علی بدو بدو و میرفت و اون توپ رو میاورد و باز دوباره همون کار.تواین فاصله که علی میرفت توپ رو بیاره یکی دوبار نگاهم با محمدخان گره خورد و میدیدم که چشم ازم برنمیداره و این اصلا خوب نبود. ادامه دارد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔸 رستورانی در لس آنجلس به نام لوستیگ وجود دارد که اگر قدتان از سرآشپز بلندتر باشد، میتوانید در آن رایگان غذا بخورید. 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
"Naale Baa" یک افسانه عامیانه محبوب کارناتاکا، هند در طول دهه 1990 بود.  روستاییان کلمه "Naale Baa" ("فردا بیا") را روی دیوارها می نویسند تا از ورود روح خبیث به خانه های خود جلوگیری کنند. مردم روستا اعتقاد  دارن که یک روح با لباس عروس  در اطراف شهر در جستجوی شوهرش پرسه می‌زند. ظاهراً روح با صدای خویشاوندان شما صحبت می کند و در را می زند تا شما فریب بخورید و در را باز کنید.  کسانی که فریب بخورند برای همیشه ناپدید میشوند 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱