#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_صدوهشتادوششم
حاجی عصبانی گفت:
کفر نگو زن!!! دختر نعمته اینقدر زاری نکن خدا قهرش میگیره ... یه پسرت رو از دست دادی عار درد نداری؟! بس کن زن !!!
و با همون عصبانیت زد بیرون والا حق داشت این زن همیشه چیزی برای زاری کردن داشت و زندگی هم براش شرایط رو محیا میکرد
مریم بعد از به دنیا اومدن بچه علنا از توی اتاق بیرون نمی اومد، گاهی دلم میخواست باهاش حرف بزنم ولی خب یه بار تا توی اتاق هم رفتم و اون جوری رفتار کرد که بهتر دیدم دخالتی نکنم... محمد خان هم خونه نمی اومد یعنی شب آخر شب می اومد و صبح زود میرفت و هاجر خانم از هر ده تا حرفی که میزد نه تاش این بود که برای محمد خان زن بگیره این چیزا رو مریم هم میشنید و خب حق هم داشت که حال و روز خوبی نداشته باشه این وسط علی هم بزرگ میشد شیرین زبونی میکرد و همه دوستش داشتن بچه با محبتی بود هر کسی رو برای بار اول هم که میدید لبخندی بهش میزد این اخلاقش مثل جعفر بود اون خدا بیامرز هر بدی که داشت خوش رو بود و همه هم دوستش داشتن سه ماه از به دنیا اومدن بچه مریم گذشته بود.... نه از جهان خبری بود نه از نصیر خان و نه حتی از حاجی که کاری در رابطه با حق و حقوق من کرده باشه ....بیشتر از همه از بی خبری از جهان ناراحت بودم اینکه 6 یا 7 ماه بود ازش بیخبر بودم راستش گاهی فکرای بد به ذهنم میرسید ولی خب خودم رو قانع میکردم که خبر بد زود پخش میشه و همه ازش باخبر میشن!!! یکی از روزای اول پاییز بود که باز هاجر خانم بحث زن گرفتن محمد خان انداخت وسط هر بار این حرف زده میشد مریم سر به زیر اشک میریخت اونروز مریم همونطور که گریه میکرد رو به هاجر خانم گفت والا خاله فقط دل من رو خون ،میکنی بگیر براش خلاصم کن !!! هاجر خانم گفت میگیرم... دنبال یه دختر مناسبم منتظر اجازه تو که نیستم ! مریم بچه اش رو بغل کرد و رفت توی اتاق اروم گفتم رو
گناه داره چرا عذابش میدید ؟!
برگشت توی روم و
گفت خبه خبه!!! نمیخواد تو به من بگی چیکار کنم و نکنم !!! نمیگم چیکار کنید و ،نکنید میگم شماهم زنيد سه تا هم دختر دارید چرا
عذایش میدید ؟!سه تا دختر دارم در عوضش 2 تا شیر پسر هم داشتم !!! اگه دخترای خودتون بودن خوشحال میشدید سرشون هوو بیاد ؟! دخترای من عرضه پسر زاییدن دارن!!! شاید پسرای شما عرضه پسر دار شدن ندارن نه ؟!زبونت خیلی درازه نیره میدونستی؟
-اره میدونم.بعدم علی رو برداشتم و رفتم توی اتاق، حرصم میداد و من دلم میخواست دق دلیم رو سرش خالی کنم ولی خب تا همین حد زورم میرسید هوا هنوز سرد نبود و علی میتونست توی حیاط بازی کنه اونروز روی تخت.نشسته بودم و علی داشت بازی میکرد دیدم محمد خان از در عمارت اومد داخل... خیلی وقت بود ندیده بودمش وقتایی می اومد و میرفت که ما نمیدیدیمش اومد سمت ما على مثل همیشه لبخندی بهش زد و اون بر خلاف همیشه که فقط دستی به سرش میکشید، بغلش کرد و بوسیدش
کمی باهاش حرف زد بعد گذاشتش زمین و رفت حلیمه که از دور می اومد رسید به من و گفت محمد خان بود ؟!اره چی میگفت؟!
هیچی علی رو بغل گرفت
ابروهاش رو بالا انداخت و گفت :
بغل ؟والا منم تعجب کردم هیچوقت تا حالا حتی بوسه ای بهش نزده بود اره یه جورایی انگار از روی این بچه خجالت میکشه ! از اون روز محمد خان رو بیشتر میدیدیم سر وعده ها می اومد ، گاهی هم توی طول روز خونه بود مریم خوشحال بود که شوهرش به روال قبل برگشته. توی این مدت زمانها که خونه بود با علی همبازی میشد، بغلش میکرد، می بوسیدش و خب من میگذاشتم به پای اینکه عموی بچه اس، ولی حلیمه مثل من فکر نمیکرد مدام میگفت این محمد خان یه چیزیش شده !!چرا ؟!زیادی دو رو بر علی میپلکه.حلیمه از هر کاهی کوه نساز... برادرزاده اشه بله برادرزاده اشه ولی ...
چی میخوای بگی بگو راحت کن خودت رو ؟!
من هیچی نمیخوام بگم برام عجیبه فقط !!!
راستش خودم هم برام عجیب بود ،عمویی که تا چند وقت پیش در حد یه دست کشیدن به سر بچه جلو می اومد اونم توی شرایطی که گیر میفتاد و راه فراری نداشت... حالا چرا یه دفعه اینقدر مهربون شده بود ؟! کم کم متوجه میشدم که محمد خان موقع بازی با علی گاهی نیم نگاهی هم طرف من میندازه اولین باری که متوجه نگاهش شدم بد جور تنم لرزید.... داشت با علی بازی میکرد علی هر بار توپی رو بهش میداد اون پرتاب میکرد و علی بدو بدو و میرفت و اون توپ رو میاورد و باز دوباره همون کار.تواین فاصله که علی میرفت توپ رو بیاره یکی دوبار نگاهم با محمدخان گره خورد و میدیدم که چشم ازم برنمیداره و این اصلا خوب نبود.
ادامه دارد
"Naale Baa"
یک افسانه عامیانه محبوب کارناتاکا، هند در طول دهه 1990 بود. روستاییان کلمه "Naale Baa" ("فردا بیا") را روی دیوارها می نویسند تا از ورود روح خبیث به خانه های خود جلوگیری کنند.
مردم روستا اعتقاد دارن که یک روح با لباس عروس در اطراف شهر در جستجوی شوهرش پرسه میزند.
ظاهراً روح با صدای خویشاوندان شما صحبت می کند و در را می زند تا شما فریب بخورید و در را باز کنید. کسانی که فریب بخورند برای همیشه ناپدید میشوند
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا