eitaa logo
اسرار پر ابهام فکت
25هزار دنبال‌کننده
44.5هزار عکس
7.5هزار ویدیو
0 فایل
واقعیت های عجیب و هراس انگیز 😱😨 جهت رزرو تبلیغ محدود و گسترده @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این خانم سفارش کار می پذیرد 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
چند سالت بود فهمیدی که بعد از خوردن شکلات همون چیزهایی تو بدنتون ترشح میشه که موقع عاشق شدن ترشح میشه!! ☠  📢 برای ارتقا نشر دهید کپی بدون لینگ ممنوع 🚫 👩‍🔬 @danestanihayetebi 👨‍🔬 ☘
جالبه که بدونی مغز، خودش را می خورد! بی خوابی و کمبود خواب باعث می شود تا مغز برای ترمیم و جبران آسیب شروع به خوردن خود کند کاری که در دیگر اندام ها تنها پس از مرگ یا گرسنگی بسیار شدید رخ میدهد! ☠ 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🌍 جالبه بدونید ۴۰ هزار کیلومتر از تارهای عنکبوت تنها ۴۵۰ گرم وزن دارد. 🫧 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🌏میوه قهوه شبیه گیلاس است، اما طعمی شبیه هلو و هندوانه دارد. دانه‌های قهوه هسته این توت‌ها هستند 🫧  📢 برای ارتقا نشر دهید کپی بدون لینگ ممنوع 🚫 👩‍🔬 @danestanihayetebi 👨‍🔬 ☘
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم و‌خویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رو‌نمیدونم‌!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!! ...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که..... ادامه دارد...
روزها و دفعه های بعد باز این نگاهها تکرار شد و من سعی میکردم از دید رس نگاهش خارج بشم خودم رو مشغول انجام دادن کاری میکردم ولی تکرارش باعث عذاب بود.اوضاع خوبی نداشتم... از یه طرف نبود جهان و صد البته بی خبری ازش..... هیچکس هیچی در مورد جهان نمیگفت حتی اسمی هم ازش آورده نمیشد که محض رضای خدا بتونم خبری ازش بگیرم از دستش عصبانی بودم نه به اون عشق آتشینش نه به اینکه چند ماه گذاشته بود و رفته بود و خبری ازش نبود ..... از یه طرف خبری نه از نصیر خان بود نه حاجی انگار پشت گوش انداختن قضیه ارث و نگران برای هر دو نفرشون سودآور تر بود و حالا هم دردسر جدیدی به اسم محمد خان داشتم!!!دیگه جوری شده بود که بیشتر مواقع خونه بود حتی اگه علی رو کمی دیرتر میبردم بیرون می اومد دم در اتاق و علی رو میخواست و من زیر بار نگاههاش له میشدم حس خوبی نداشتم ولی نمیتونستم هم واکنشی نشون بدم .... مریم از این اوضاع ناراضی بود و گاهی به محمد خان غر میزد که مرد که دائم نباید توی خونه باشه !و هاجر خانم بهش میتوپید که زمستونه کی زمستون، مردها بیرون بودن ؟!خاله هنوز پاییزه...مریم نق نزن ته همه حرفها به این میرسید که مریم نق میزنه.... یکی از همون شبهایی که تازه سفره شام جمع شده بود حاجی گفت دو سه شب دیگه مهمون داریم آماده باشید !هاجر خانم گفت خیر باشه؟!خیره ایشالا!!! برادر زاده کدخدا که میشه پسر عموی مهین یکسالی هست زنش رحمت خدا رفته یه بچه 4 ساله داره میخواد بیاد خواستگاری نیره اگه خدا بخواد این دختر هم سرو سامون بگیره.یخ کردم!!! چیکار به کار من داشتن؟! هر کسی از راه میرسیدمیخواست من رو شوهر بده ،هاجر خانم گفت خوبه.آشنا هم هست اگه باز این دختر طاقچه بالا نذاره !!!!بی توجه به حرف هاجر خانم گفتم حاج بابا من بي على....نگذاشت حرفم تموم بشه و گفت حرف زدیم اونم بچه داره تو بچه اونو قبول میکنی اون بچه تو رو !!!هاجر خانم پرید وسط و گفت من جعفر رو نمیدم.هزار بار حرف زدیم ،زن اون بچه تو نیست مادر داره ! نوه منه نمیذارم بچه ام رو ببرن زیر دست ناپدری بزرگ کنن. _الله اکبر تو چطور میخوای بچه بزرگ کنی. هاجر خانم گفت همینجوری که حالا بزرگ میکنم فکر میکنی این دختر عرضه بزرگ کردن بچه داره ؟!داره یا نه نمیدونم ، خودش !میدونه بچه پیش مادرش باید باشه من اجازه نمیدم.محمد خان که ساکت بود یهو گفت ننه راست میگه این بچه یادگاره برادرمه کجا بذاریم بره از کجا معلوم ناپدری باهاش خوب تا کنه؟!نگاهها چرخید سمت محمد خان این دیگه زیادی ،بود همه برای من تصمیم گیرنده بودن درسته، من قطعا مخالفت میکردم با اون خواستگاری ولی خب اینکه دیگرون اونم، محمد خان ، برام تصمیم بگیره زیادی بود حاجی رو به محمد خان گفت نمیتونه این دختر تا ابد اینجا بمونه و زندگی نکنه مگه چند سالشه هاجر خانم گفت کی گفت بمونه ما از خدامونه سرو سامان بگیره ولی بدون بردن بچه !!!گفتم من بدون علی بهشت هم نمیرم حرف آخرم !!! علی رو برداشتم و رفتم توی اتاق دیگه نفهمیدم چیا گفته شد ولی اونشب تا تونستم به جهان غر زدم چرا اینطور من رو وابسته خودش کرد و رفت؟! حتی خبری هم نمیداد، اکه راه چاره ای برام نمی گذاشتند و مجبور به ازدواج میشدم چی؟ اصلا خبر دار میشد؟! چقدر روزهای سختی بود از دست جهان عصبانی بودم و با کاری که کرده بود قطعا باید ازش متنفر میشدم ولی با همه عصبانیتم دوستش داشتم. ... دو روز بعد شد و کدخدا و مهین و مادرش همراه با دو سه تا زن دیگه و مردی جوون از راه رسیدن حاجی رفت برای استقبال و هاجر خانم نیشش رو به مهین زد که خوبه لااقل یادت اومد چند سالی عروس اینجا بودی، بچه ها رو میببینیم !!!مهین جوابی نداد ولی مادرش گفت هاجر خانم اگه دلتون تنگ بود می اومدیددیدنشون !!!!حالا باز حاج مظفر هر چند وقتی سری میزنن به بچه ها شما که ماشالله خیلی دل گنده اید !!!هاجر خانم زبونش بسته شد حرفی نزد و همه نشستن... علی در حال شیطنت بود و گاهی همه رو به خنده وا میداشت، یکی از زنها گفت ماشالله بچه شیرینیه خان دادش من هم یه دختر 4 ساله داره ماشالله خانمه عین مادرش خدا بیامرز!!!نور به قبرش بباره همه خدا بیامرز دادن و کد خدا گفت حاج مظفر قصدمون از مزاحمت رو که میدونی،پسر ما همه شرایط دختر شمارو قبول داره،دیگه میمونه رضایت دختر شما...
هاجر خانم باز نطق فرمودگفت نیره ،راضیه من برای راحتی عروسم حاضرم بچه رو هم پیش خودم نگه دارم !کد خدا گفت بزرگواری شما رو میرسونه ولی بچه رو نباید از مادرش جدا کرد پسرماهم راضی به این امر نیست خب جواب چیه ؟!حاجی گفت عجله نکن کدخدا امشب همدیگه رو دیدن من با نیره حرف میزنم جواب رو میگم پس با اجازه ایشالله که خیره !!مهمونها که رفتن علی رو برداشتم و رفتم توی اتاق هیچ دلم نمیخواست اون کار پیش بره دلیل قانع کننده ای هم نداشتم که بگم نه!!چی میگفتم میگفتم من جهان رو دوست دارم اونم چند ماهه ازش بی خبرم!!!!نمیگفتن تو دیوونه ای!!! دنبال کسی هستی که ازش خبری نیست..... صدای هاجر خانم از بیرون اومد که داشت میگفت نیره یا شوهر نمیکنه یا اگه خواست شوهر کنه باید بچه رو بذاره و بره !!!! و صدای حاجی که گفت تا ابد که نمیتونه توی این خونه بمونه !خب شوهر کنه بره کی جلوش رو گرفته ؟ ولی جعفر رو نمیذارم ببره!!!دیوونه ام کردی ،زن اون بچه مادر داره چطور دلت راضی میشه از مادرش جداش کنی ؟!صدای محمد خان اومد که گفت حاج بابا ننه، راست میگه یادگار برادرم رو بدیم دست ناپدری ؟! حاجی گفت از بابت پسره خیالم راحته چند ساله میشناسمش بعدم نمیخوایم رهاش کنیم که میریم سراغش و اینکه نیره کسی نیست که بذاره کسی به بچه اش از گل نازک تر بگه . در اتاق رو باز کردم و رفتم بیرون همه نگاهها چرخید سمت من گفتم حاج بابا من بدون علی جایی نمیرم گفت خیالت راحت بچه ات از تو جدا نمیشه!هاجر خانم پرید بهم که نمیذارم ببری بچه رو اصلا، شوهر نمیخواد بمونه همین جا تا موهاش هم مثل دندوناش سفید بشه ! حاجی غرید زبون به دهن بگیر زن بعد هم رفت سمت اتاقش هاجر خانم با غضب نگاهم میکرد، محمد خان کنارم ایستاد و اروم گفت فکر این ادم رو از سرت بیرون کن و بعد هم رفت.هیچوقت توی اون سالها من و محمد خان بیشتر از سلام و خداحافظ باهم حرف نزده بودیم و حالا اینطور بی پروا حرف زدن عجیب بود.هنوز توی شوک حرف محمد خان بودم که بازوم سوخت و اخی گفتم،هاجر خانم همونطور که بازوم رو نیشگون میگرفت گفت چیه چشمات برق میزنه من نمیذارم بچه ام رو ازم جدا کنی فهمیدی ؟! برو بابایی بهش گفتم و رفتم توی اتاق... راستش بیشتر از همه اونشب از حرفهای محمد خان تعجب کرده بودم.... توی اون مدت که جعفر مرده بود دخالتی توی کار من نمیکرد یا حتی قبلش حتی با هم چشم تو چشم هم نمی شدیم، ولی حالا داشت علنا دستور میداد و آتیش بیار معرکه بود، که بچه رو دست ناپدری نمیده!!!! البته برای من خوب بود من نمیخواستم با اون مرد یا هر کس دیگه ای ازدواج کنم و این بهانه خوبی بود... عذاب وجدان داشتم که از بچه ام به عنوان بهانه استفاده میکردم، ولی خب چاره ای هم نداشتم روز بعد حوالی غروب بود که حاجی من رو خواست اتاقش،میدونستم میخواد درباره چی حرف بزنه برای همین حرفام رو آماده کرده بودم وارداتاق که شدم گفت بیا بشین !نشستم گفت خب فکراتو رو کردی ؟!راستش حاج بابا به نظرم هاجر خانم درست میگه !چشمهاش گرد شد و گفت چی شده حرف هاجر درست شده ؟! من ... من نمیخوام بچه ام زیر دست ناپدری بزرگ بشه و خودم هم زن بابا بشم !!!آخرش که چی نیره؟ تا ابد که نمیتونی اینطور ،بمونی میتونی علی رو بذاری...نگذاشتم ادامه بده و گفتم نه اونکه اصلا ... اگه اینجا سربار شما هستم ... اگه حق و حقوقم رو بدید میتونم تنها زندگی کنم.عصبانی شد از جا بلند شد و با همون عصبانیت گفت سربار کدومه دختر ؟ درسته باید حق و حقوقت رو بدم و میدم!!! ولی سربار ؟!!!!اونم سربار من ؟؟؟؟ از صد تا فحش بدتر بود،بعدم تنها زندگی کنی .... فکر میکنی خیلی راحته؟ یه زن تنها با یه بچه میتونه تنها زندگی کنه و حرفی پشتش نباشه ؟! من ... تو چی نیره؟ وقتی میخوای حرفی بزنی یه کم سبک سنگینش کن. _ببخشید.... راستش فکر نمیکردم عصبانی بشه اونم.انقدر زیاد.... بهتر دیدم.حرفی نزنم تا بیشتر عصبانی نشه. ادامه دارد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌍 تصویری از بزرگترین جای پای دایناسور در سواحل سنگی غرب استرالیا!جای پای کشف شده1.7متر طول دارد !!! 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱