🌏کشف یک اسکلت باورنکردنی و حیرتآور!
▪️ سالها پیش یکی از بومیان محلی به نام اسکار مانوز که در منطقه لانوریه صحرای آتاکامای شیلی به دنبال اشیای با ارزش تاریخی می گشت در کنار کلیسای متروکه ای درون یک حفره پارچه سفیدی یافت که در آن اسکلت عجیب و غریبی به اندازه ۱۵ سانتی متر وجود داشت!
▪️بررسی ژنتیکی نشان می دهد این اسکلت عجیب به انسان تعلق دارد، اما ۹ درصد ژن های آن با مرجع ژن انسانی مطابقت ندارد. این موجود با وجود قد ۱۵ سانتی متری، در زمان مرگش بین ۶ تا ۸ سال سن داشته و مادرش احتمالا بومی مناطق آمریکای جنوبی است!!
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
#رمان
#نیره
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم وخویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رونمیدونم!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!!
...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که.....
ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_صدوهشتادونهم
کمی راه رفت و دست آخر گفت به کدخدا هم بگم نه موقعیت دیگه پیش میاد در کل میگم که باید آماده ازدواج باشی، نیره من امروز هستم و فردا نیستم نمیتونم چشم پشت سری داشته باشم !
_خدا نکنه حاجی
_واقعیته!!!اون روز از اتاق حاجی که اومدم بیرون محمد خان رو دیدم که کنار هاجر خانم نشسته بود هاجر خانم گفت چی شد ؟!پشت سرم حاجی اومد بیرون و رو به محمد خان گفت به کد خدا خبر بده بیاد !محمد خان از جا پرید و گفت نکن حاج بابا ..نمیگن حاج مظفر عروسش رو نتونست ضبط و ربط کنه!!!
_چه ربطی داره پسر ؟
_میگم یعنی خوبیت نداره زن و بچه برادر من و بچه شما از این ده بیرون بره !!
_چی زیر زبونته محمد اونو بگو !
_من ...بشینید تا بگم !!!مغزم سوزن سوزن میشد، از احتمال حرفی که محمد خان میخواست بزنه تنم توی کوره میسوخت، رفتارهاش و حرفاش نشون میداد کار به جاهایی کشیده میشه که نباید کشیده بشه.... دلم میخواست داد بزنم و بگم دست از سرم بردارید!!!
ولی جراتش نبود، حاجی به حرف اومد و گفت محمد ؟!
_بله حاج بابا !بشینید میخوام حرفی بزنم !نشستن ولی من ایستاده بودم، حاجی گفت نیره بشین !
_چشم.نشستم و خدا خدا میکردم حرفی که فکر میکنم رو نزنه، محمد خان گفت :
راستش حاج بابا چند وقته تو این فکرم ،باعث و بانی مردن جعفر من بودم !حاجی گفت حرف ننداز وسط ،تقدیرش بود!!!
_نه خب دعوا رو من شروع کردم، اومد برای دفاع از من، هر چی ...من باعث بیوه شدن زنش و یتیم موندن بچه اش شدم ،الان که حرف ازدواج نیره اس من ...من نمیتونم ببینم بچه برادرم رو ناپدری بزرگ کنه یا اینکه...اینکه زنش با یکی دیگه ازدواج کنه
_حرف آخرت رو اول بزن محمد
_خب ...نیره با من ازدواج کنه، نه از اینجا میره، نه تنهاس، نه بچه اش توی خونه غریب بزرگ میشه !!!اول از همه هاجر خانم واکنش نشون داد و گفت چییییی؟!محمد خان گفت مگه نمیخواستی برام زن بگیری، از این موقعیت بهتر !!!
_هرگز حرفشم نزن محمد، یه بار خبط کردم برای جعفر این دختر رو. گرفتم، نمیذارم باز تو ...حاجی وسط حرفش پرید و گفت اگه نیره راضی باشه بهترین پیشنهاده !!!نه دیگه.... انگار من اون وسط هیچ بودم ،چطور میتونستن اینقدر راحت درباره من و زندگیم تصمیم بگیرن!!! هاجر خانم گفت این دختر بد قدمه !!ندیدین به سال نکشیده بچه ام رو فرستاد سینه قبرستون !محمد خان گفت چه ربطی داره ننه ؟!جعفر سر دعوایی که من راه انداختم مرد، دخلش به این زن چیه ؟!
_همین که گفتم نمیذارم !!!به حرف اومدم و با عصبانیت و بدون توجه به اینکه صدام بلند شده، گفتم حواستون هست دارید درباره زندگی من حرف میزنید یا نه ؟!ساکت شدن، انگار صدام بلند بود چون مریم هم از اتاق اومد بیرون و رو به جمع ما گفت چیزی شده ؟!
هاجر خانم جلو رفت دست مریم رو گرفت آورد جلو و گفت بیا... تو کم بودی... ببین شوهرت چی میگه ؟!مریم های و واج ما رو نگاه کرد و گفت چی میگه ؟!
_میخواد زن بگیره !!!مریم سر به زیر و اروم گفت شما تو دهنش انداختی خاله، مگه پسر نمیخواستی ازش ؟!
_بله که میخواستم ،الانم میخوام ولی میدونی دست رو کی گذاشته ؟!
_کی؟!
_نیره
_چییی؟!
_بله.مریم رو به محمد خان گفت چه خبره همه عاشق نیره ان ؟!آدم تو این دنیا قحط اومده !!!بعد اومد سمت من و گفت چیکار میکنی هان؟!! چطور همه رو میکشی سمت خودت ؟!عصبی بودم برا همین بی توجه به اینکه حاجی هم اونجا ایستاده گفتم والا منم علاقه ای به اینا ندارم، شوهرتم ارزونی خودت !!!محمد خان گفت مواظب حرف زدنت باش زن داداش !!برگشتم تو روش و گفتمخودت میگی زن داداش !!!زشته، عیبه، آدمی به ناموس برادرش چشم داشته باشه!!!