#رمان
#نیره
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم وخویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رونمیدونم!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!!
...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که.....
ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_صدونودوسوم
تمام جسارتی که داشتم جمع کردم و گفتم نمیتونه این باشه که دوستت ندارم!!!!یهو چشمهاش رو بالا آورد با غضب بهم نگاه کرد، یه آن به خودم لرزیدم عجب غلطی کرده بودم، اینچه چه حرفی بود زده بودم؟! یه لحظه اصلا یادم رفته بود کسی که روبروم نشسته، نه جعفر خوش خلقه ،نه جهان اروم و مهربون ،اون محمد خان بود.... کسی که اسمش که می اومد ترس می نشست به جون همه ،ولی حرفی بود که زده بودم کاریش نمیشد کرد.... سرم رو زیر انداختم تا از نگاهش فرار کنم ،کمی که گذشت با صدایی که از شدت عصبانیت خش دار شده بود گفت که دوستم نداری!!!! تو توی رویا زندگی میکنی دختر؟! کی وقتی میخواد شوهر کنه به دوست داشتن فکر میکنه؟! جوابی ندادم ،میترسیدم باز خراب کنم ،صدام که در نیومد با داد گفت با توام !!!ترسیده گفتم هان ؟!
_جوابم رو بده
_پس به چی فکر میکنن؟!پوزخندی زد و گفت به موقعیت خودش و طرفش!!!! خوب گوش کن، ببین نیره بیوه برادرمی ،در برابرش احساس دین میکنم، نمیخوام بچه برادرم زیر دست ناپدری بزرگ بشه ،حالا این ناپدری میخواد شاهین باشه یا برادر زاده کدخدا یا هر ننه قمر دیگه ای!!! برای همین مجبوری بهم جواب بدی
_ولی ...
_ولی بی ولی!!! همین که گفتم...داشت زور میگفت و من هم هر چقدر که ازش میترسیدم آدمی نبودم زیر بار حرف زور برم، برای همین گفتم وقتی من نخوام...نگذاشت ادامه بدم و گفت من تصمیم میگیرم
_این زور و اجباره!!!!
_مطمئن باش بعدش راضی میشی ،من اونقدرا آدم وحشتناکی نیستم ...سرم رو بالا آوردم نگاهش کردم و توی دلم گفتم عین دیو دو سری !!!!ولی جرات به زبون آوردنش رو قطعا نداشتم، از جا بلند شد و گفت خواستم بدون تهدید کار رو پیش ببرم ولی انگار تو نمیخوای ....من رو ببین اگه بهم جواب رد بدی علی رو ازت میگیرم و به کسی شوهرت میدم که ندونی کیه و از کجا اومده !!!با عصبانبت از جا پریدم و گفتم با علی کاری نمیتونی داشته باشی!!!
_من که کاری ندارم تویی که داری سنگ میندازی جلوی راه.اومد جلو ،نزدیک شد خیلی نزدیک بود و من از ترس دستهام می لرزید اروم توی گوشم گفت: خوب میدونی که میتونم حاج بابا رو راضی کنم، یعنی فکر نکن از طریق حاجی میتونی کاری کنی، حاج بابا ،بابای منه و به این کار راضی !!!سرم رو عقب کشیدم و گفتم هاجر خانم و مریم ؟!
_هاجر خانم راضی میشه ...مریم ...مریم هم مجبوره راضی بشه بالاخره ننه میخواست برام زن بگیره... تو بله رو بده بقیه اش حله!!!! البته باید بله بدی وگرنه اون روی من رو می بینی!!! بعد هم راه افتاد سمت ماشین، همونجا خشکم زده بود از هرچیزی که میگذشتم این دستور دادنش خیلی روی مخ بود و از بدجنسی چیزی کم نداشت ....راست میگفت اگه میخواست میتونست علی رو ازم بگیره، بازهم لعنتی نثار جهان کردم ،صداش اومد که گفت تا صبح میخوای اینجا وایسی؟! یالا بیا !!!راه افتادم سمت ماشین، توی طول مسیر برگشت حرفی نزد منم نگاهم به بیرون بود، نزدیک عمارت که شدیم گفت امشب باز حرف رو پیش میکشم بگی نه ....حسابت با مرام الکاتبینه!!!پیاده شدم و گفتم زورگو !!!
_شنیدم ...
_گفتم که بشنوی.انگار بودن توی اون عمارت ترسم رو کمتر کرده بود، وارد ساختمون شدم هاجر خانم مثل عقابی آماده شکار بهم حمله کرد و گفت کجا رفتی؟ چی گفت ؟!محمد پشت سرم وارد شد و در جواب مادرش گفت چیزی نیست که ندونی ننه، همون حرفای قبل !!!اونها رو به حال خودشون گذاشتم و رفتم توی اتاق ،حلیمه مشغول خواب کردن علی بود، من رو که دید انگشتش رو به نشانه سکوت روی لبش گذاشت تا چیزی نگم.... میدونستم علی وقتی بخواد بخوابه اگه صدایی بلند بشه از خواب میپره... اروم لب طاقچه نشستم و چشم دوختم به حیاط...چه شبهایی که جهان از اون پنجره نیومده بود اتاق من و تا دیر وقت با هم حرف نزده بودیم!!! چشمهام داشت پر میشد ولی خودم رو کنترل کردم تا اشکم نریزه، حلیمه علی رو که خوابوند کنارم نشست و گفت چی شد ؟کجا رفتی ؟براش تعریف کردم و دست آخر گفتم انکار میخواد بز بخره میگه باید قبول کنم!!!حلیمه دستهام رو گرفت و سرش رو کمی پایین آورد تا چشمهام رو ببینه و گفت نیره من تو رو بزرگ کردم ،حالت رو میفهمم میدونم دوست داشتن یکی دیگه و شوهر کردن به کسی دیگه چطوریه ،ولی ...
_نمیفهمی حلیمه انگار میبرنت برای کشتار
_اینم در نظر بگیر که دوست داشتن تو یه طرفه اس !!!