●کوچکترین انسان مومیایی شده یک جنین است که بین بین هفتههای 16 تا 18دچار سقط و مرگ شده. این کشف نشان میدهد که یک جنین متولد نشده هم در جامعه مصر باستان ارزش زیادی داشته است
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱🎃
یک مرد عجیب ادعا دارد که سال 1980 توسط آمریکا در یک عملیات محرمانه به مریخ فرستاده شده تا بشر بفهمه یک انسان می تواند در مریخ زندگی کند یا خیر
دلیل اصلی چهره عجیبش
به گفته خودش ااو زنده می ماند و به ادعای خودش به کمک فرا زمین ها دوباره به زمین باز می گردد.
در بخشی دیگر از صحبت هایش بعد از دستگیری دلیل اصلی اینکه این چهره عجیب غریب با پوست خشک را دارد توضیخ داد.
او دلیل اصلی این چهره اش را بخاطر نبود اکسیژن و لایه اوزون در مریخ می داند و می گوید این عوامل باعث شده تا پوست او خشک شود.
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱🎃
استفاده از خطوط کف دست به عنوان کارت بانکی به واقعیت تبدیل شد
ویچت با معرفی WeChat Palm Pay یک روش پرداخت جدید معرفی کرده که بر اساس فناوری تشخیص کف دست توسعه یافته است. با اتصال حساب در اپلیکیشن ویچت به دستگاههای دارای قابلیت تشخیص چهره میتوان از این قابلیت استفاده کرد.
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱🎃
نابغهها با خودشون حرف میزنن !
صحبت کردن با خود، به بهبود عملکرد مغز کمک کرده و شما را باهوشتر میکند، بعلاوه حافظه را تحریک کرده، به کاهش استرس، تقویت اعتماد به نفس و تمرکز کمک میکند !
خب خداروشکر فهمیدیم نابغهایم نه دیوونه :)))
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱🎃
فرق بین نور یک شمع تولد در زمین و در فضا
در زمین جاذبه باعث میشود که شعلهی شمع به شکل قطرهای باشد و دود را به نوک شعله میبرد که باعث میشود زرد دیده شود. در فضا که جریانهای همرفتی وجود ندارد، شعله کروی، بدون دود و آبی دیده
میشود.
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱🎃
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#رمان
#نیره
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم وخویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رونمیدونم!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!!
...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که.....
ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_صدونودوپنجم
حلیمه کمی این پا و اون پا کرد و گفت خبری از جهان برسه تصمیم نهایی رو میگیری ؟!
_اوهوم
_دختر کله خر ...خیلی خب من از جهان برات خبر میگیرم !!!خوشحال گفتم چطور ؟!سری به نشونه تاسف تکون داد و گفت تو به چطورش چیکار داری ؟!من ازش برات خبر میگیرم ولی بعدش باید قول بدی تصمیم درست بگیری
_قول !!!ولی چطوری میخوای خبردار بشی، نکنه تو باهاش در ارتباطی ؟!
_من؟ ...من غلط بکنم، یه جوری یه راهی پیدا میکنم !!!
_حلیمه ؟!
_هان ؟!
_راست بگو
_والا دروغ ندارم بهت بگم ،ولی هر کی جای تو بود مردی که ادعای دوست داشتن داشته رهاش کرده باشه و رفته باشه، دیگه اسمشم نمیاره چه برسه به اینکه منتظرش بمونه !!!
_تو هم سرکوفت بزن فقط
_آخه کارات اصلا عاقلانه نیست، اون از ازدواج با جعفر خدابیامرز اینم از این !!!
_در این حد از دستم بر میاد ...بحث قبل رو هم باز نکن حوصله ندارم راجع بهش حرف بزنم
_خیلی خب.خواست بره که گفتم حلیمه یادت که نمیره ؟!
_نه یادم نمیره !!!من بیشتر از تو دلم میخواد تو سروسامون بگیری بگیر بخواب!!!حلیمه رفت و من مثلا خوابیدم، راستش توی اون مدت از هر جایی سعی کرده بودم راه تماسی با جهان پیدا کنم ،ولی خب نمیتونستم مستقیم از کسی تلفن یا آدرس بخوام، هاجر خانم هر جایی جاسوسی داشت و اگه میفهمید من دنبال آدرس از جهان یا حتی عالم خانم هستم روزگارم رو سیاه میکرد...برای همین منهم زیاد کنجکاوی نکرده بود و همین دست و بالم رو بسته بود، ولی حلیمه اگه میخواست میتونست راهی پیدا کنه...از روز بعد تا یکهفته بعدش هر بار حلیمه رو دیدم با چشم و ابرو و اگه تنها بودیم با حرف ازش پرسیدم چی شد ؟!و اون مدام میگفت دندون سر جیگر بذار از طرفی هم محمد من رو لای منگنه گذاشته بود و هر روز یادآوری میکرد که تصمیمم رو بگیرم ...ده روز گذشت و یه روز صبح بعد از صبحانه حلیمه رو به هاجر خانم گفت خانم جان اگه کاری نیست من امروز رو مرخصی بگیرم ؟!هاجر خانم پشت چشمی نازک کرد و گفت کجا ؟!
_میرم تا ده و برگردم
_برو ولی قبل از ظهر برگرد
_چشم خانم جان.حلیمه که رفت من موندم و هزار تا سوال بی جواب، یهویی تصمیم گرفته بود بره و اینکه حتی به منهم نگفته بود کجا میره و چرا میره ؟!جوری هم جلو همه گفته بود که نمیتونستم چیزی بپرسم ...اونروز تا ظهر نگاهم به در بود که حلیمه بیاد و چیزی بگه، یه جورایی ته دلم حس میکردم قراره خبری از جهان برسه.... نزدیک ظهر بود که حلیمه اومد داخل، هاجر خانم توی هال بود، رو به حلیمه گفت خیر باشه ؟!این چه کار فوری بوده که اینطور ضرب العجلی رفتی و برگشتی ؟!حلیمه پیدا بود دنبال جوابی میگرده ،مکثی کرد و گفت راستش خانم جان بلقیس به کم ناخوش بوده، رفتم سراغش!!!
_بلقیس؟! چرا من خبر ندارم ؟!
_چیز مهمی نبود ،فقط من نگران شدم
هاجر خانم دست به زانو گذاشت از جا بلند شد و گفت رحیمه رو بفرستم سراغش!حلیمه هول گفت نه خانم جان !!!میدونید که میونه خوبی ندارن، بلقیس هم ناخوش احواله، میپرن بهم ناراحتی سر میاد
_من خواستم خوبی کنم.بعدم رفت سراغ کارش ....حلیمه سریع اومد توی اتاق، در رو بست و تکیه داد به در، نفسش رو پر صدا بیرون داد و گفت ای خدا بگم چیکارت کنه نیره هزار تا دروغ گفتم !!!
_به من چه؟! اصلا کجا رفته بودی؟ واقعا بلقیس مریضه؟!
_به تو چه؟! حالا میگم به تو چه ....نه مریض نیست شانس بیارم این دو سه روزه هاجر خانم نبینتش
_پس رفتی ده چیکار ؟
_بشین.نشستم حلیمه روبروم نشست و گفت رفتم با جهان خان تماس بگیرم !!!
ذوق زده گفتم گرفتی ؟!
_نیشت رو ببند، اره
_شماره از کجا آوردی ؟!
_به اونش چیکار داری؟ پیدا کردم بالاخره
_خب چی شد؟ کسی جواب داد ؟
_چی بشه ؟!همونی که من گفتم شد!!! تو اینجا بشین زندگیت رو نابود کن اون سر زندگی خودش باشه !!!