یک مرد عجیب ادعا دارد که سال 1980 توسط آمریکا در یک عملیات محرمانه به مریخ فرستاده شده تا بشر بفهمه یک انسان می تواند در مریخ زندگی کند یا خیر
دلیل اصلی چهره عجیبش
به گفته خودش ااو زنده می ماند و به ادعای خودش به کمک فرا زمین ها دوباره به زمین باز می گردد.
در بخشی دیگر از صحبت هایش بعد از دستگیری دلیل اصلی اینکه این چهره عجیب غریب با پوست خشک را دارد توضیخ داد.
او دلیل اصلی این چهره اش را بخاطر نبود اکسیژن و لایه اوزون در مریخ می داند و می گوید این عوامل باعث شده تا پوست او خشک شود.
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱🎃
استفاده از خطوط کف دست به عنوان کارت بانکی به واقعیت تبدیل شد
ویچت با معرفی WeChat Palm Pay یک روش پرداخت جدید معرفی کرده که بر اساس فناوری تشخیص کف دست توسعه یافته است. با اتصال حساب در اپلیکیشن ویچت به دستگاههای دارای قابلیت تشخیص چهره میتوان از این قابلیت استفاده کرد.
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱🎃
نابغهها با خودشون حرف میزنن !
صحبت کردن با خود، به بهبود عملکرد مغز کمک کرده و شما را باهوشتر میکند، بعلاوه حافظه را تحریک کرده، به کاهش استرس، تقویت اعتماد به نفس و تمرکز کمک میکند !
خب خداروشکر فهمیدیم نابغهایم نه دیوونه :)))
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱🎃
فرق بین نور یک شمع تولد در زمین و در فضا
در زمین جاذبه باعث میشود که شعلهی شمع به شکل قطرهای باشد و دود را به نوک شعله میبرد که باعث میشود زرد دیده شود. در فضا که جریانهای همرفتی وجود ندارد، شعله کروی، بدون دود و آبی دیده
میشود.
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱🎃
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#رمان
#نیره
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم وخویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رونمیدونم!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!!
...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که.....
ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_صدونودوپنجم
حلیمه کمی این پا و اون پا کرد و گفت خبری از جهان برسه تصمیم نهایی رو میگیری ؟!
_اوهوم
_دختر کله خر ...خیلی خب من از جهان برات خبر میگیرم !!!خوشحال گفتم چطور ؟!سری به نشونه تاسف تکون داد و گفت تو به چطورش چیکار داری ؟!من ازش برات خبر میگیرم ولی بعدش باید قول بدی تصمیم درست بگیری
_قول !!!ولی چطوری میخوای خبردار بشی، نکنه تو باهاش در ارتباطی ؟!
_من؟ ...من غلط بکنم، یه جوری یه راهی پیدا میکنم !!!
_حلیمه ؟!
_هان ؟!
_راست بگو
_والا دروغ ندارم بهت بگم ،ولی هر کی جای تو بود مردی که ادعای دوست داشتن داشته رهاش کرده باشه و رفته باشه، دیگه اسمشم نمیاره چه برسه به اینکه منتظرش بمونه !!!
_تو هم سرکوفت بزن فقط
_آخه کارات اصلا عاقلانه نیست، اون از ازدواج با جعفر خدابیامرز اینم از این !!!
_در این حد از دستم بر میاد ...بحث قبل رو هم باز نکن حوصله ندارم راجع بهش حرف بزنم
_خیلی خب.خواست بره که گفتم حلیمه یادت که نمیره ؟!
_نه یادم نمیره !!!من بیشتر از تو دلم میخواد تو سروسامون بگیری بگیر بخواب!!!حلیمه رفت و من مثلا خوابیدم، راستش توی اون مدت از هر جایی سعی کرده بودم راه تماسی با جهان پیدا کنم ،ولی خب نمیتونستم مستقیم از کسی تلفن یا آدرس بخوام، هاجر خانم هر جایی جاسوسی داشت و اگه میفهمید من دنبال آدرس از جهان یا حتی عالم خانم هستم روزگارم رو سیاه میکرد...برای همین منهم زیاد کنجکاوی نکرده بود و همین دست و بالم رو بسته بود، ولی حلیمه اگه میخواست میتونست راهی پیدا کنه...از روز بعد تا یکهفته بعدش هر بار حلیمه رو دیدم با چشم و ابرو و اگه تنها بودیم با حرف ازش پرسیدم چی شد ؟!و اون مدام میگفت دندون سر جیگر بذار از طرفی هم محمد من رو لای منگنه گذاشته بود و هر روز یادآوری میکرد که تصمیمم رو بگیرم ...ده روز گذشت و یه روز صبح بعد از صبحانه حلیمه رو به هاجر خانم گفت خانم جان اگه کاری نیست من امروز رو مرخصی بگیرم ؟!هاجر خانم پشت چشمی نازک کرد و گفت کجا ؟!
_میرم تا ده و برگردم
_برو ولی قبل از ظهر برگرد
_چشم خانم جان.حلیمه که رفت من موندم و هزار تا سوال بی جواب، یهویی تصمیم گرفته بود بره و اینکه حتی به منهم نگفته بود کجا میره و چرا میره ؟!جوری هم جلو همه گفته بود که نمیتونستم چیزی بپرسم ...اونروز تا ظهر نگاهم به در بود که حلیمه بیاد و چیزی بگه، یه جورایی ته دلم حس میکردم قراره خبری از جهان برسه.... نزدیک ظهر بود که حلیمه اومد داخل، هاجر خانم توی هال بود، رو به حلیمه گفت خیر باشه ؟!این چه کار فوری بوده که اینطور ضرب العجلی رفتی و برگشتی ؟!حلیمه پیدا بود دنبال جوابی میگرده ،مکثی کرد و گفت راستش خانم جان بلقیس به کم ناخوش بوده، رفتم سراغش!!!
_بلقیس؟! چرا من خبر ندارم ؟!
_چیز مهمی نبود ،فقط من نگران شدم
هاجر خانم دست به زانو گذاشت از جا بلند شد و گفت رحیمه رو بفرستم سراغش!حلیمه هول گفت نه خانم جان !!!میدونید که میونه خوبی ندارن، بلقیس هم ناخوش احواله، میپرن بهم ناراحتی سر میاد
_من خواستم خوبی کنم.بعدم رفت سراغ کارش ....حلیمه سریع اومد توی اتاق، در رو بست و تکیه داد به در، نفسش رو پر صدا بیرون داد و گفت ای خدا بگم چیکارت کنه نیره هزار تا دروغ گفتم !!!
_به من چه؟! اصلا کجا رفته بودی؟ واقعا بلقیس مریضه؟!
_به تو چه؟! حالا میگم به تو چه ....نه مریض نیست شانس بیارم این دو سه روزه هاجر خانم نبینتش
_پس رفتی ده چیکار ؟
_بشین.نشستم حلیمه روبروم نشست و گفت رفتم با جهان خان تماس بگیرم !!!
ذوق زده گفتم گرفتی ؟!
_نیشت رو ببند، اره
_شماره از کجا آوردی ؟!
_به اونش چیکار داری؟ پیدا کردم بالاخره
_خب چی شد؟ کسی جواب داد ؟
_چی بشه ؟!همونی که من گفتم شد!!! تو اینجا بشین زندگیت رو نابود کن اون سر زندگی خودش باشه !!!
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_صدونودوششم
یه آن وا رفتم و گفتم یعنی چی سر زندگی خودش باشه ؟!
_یعنی اینکه آقا زن گرفته !!!
_چییییی؟!
_هیسس!!! چه خبره میخوای اهل خونه رو خبر کنی؟!
_با من شوخی نکن حلیمه، من آدم بی جنبه ای هستم !!!
_شوخی چیه ؟!!میگم زنگ زدم، حرف زدم !
_با کی با عالم خانم حتما ؟!
_نخیر با خود جهان حرف زدم
_خودش گفت ....گفت زن گرفته !!!
_بله خودش گفت.عصبی خندیدم و از جا بلند شدم و طول اتاق رو قدم رو میرفتم، دست آخر گفتم دروغ میگی!!! من میدونم به خاطر اینکه من ازش دلسرد بشم این حرفا رو میزنی، جهان همچین کاری نمیکنه !!!
_چرا نکنه؟! بعدم مگه مریضم بخوام دلسردت کنم، باهاش حرف زدم، گفتم چند وقتیه ازتون بیخبریم و اینا،...گفت: درگیر کار و زندگی بودم ....گفتم خیر باشه.... گفت ایشالا خیره ....گفتم نیره نگران حالتون بوده ....گفت پیغومم رو بهش برسون
_چه پیغومی؟!
_گفت بهت بگم خیلی شرمنده اس از اینکه نتونسته به قولی که بهت داده عمل کنه و اینکه نامزد کرده و چند وقته دیگه هم عروسیه!!!
_شرمنده ؟!!
_اینجوری گفت
_من هنوز باورم نمیشه... نه جهان این کار رو نمیکنه!!!
_نمیکنه؟! کرده دیگه ...نیره به خودت بیا، گفتی خبری ازش بگیری دیگه پیله نمیکنی
_نه!!! من قبول نمیکنم، بعدم گفته نامزد، میدونی هزار تا اتفاق می افته شاید عروسی سر نگیره !!!
_دختر میگم خودش گفت چند وقته دیگه عروسیه
_چرا اهل این خونه خبر ندارن اگه راسته ؟!
_اینو دیگه برو از خودشون بپرس، من کاری که باید میکردم رو کردم ،حرفی رو هم که باید میزدم زدم، دیگه بقیه اش با خودته.بلند شد که بره جلوش رو گرفتم و گفتم شماره رو بده !!!
_میخوای چیکار ؟!
_میخوام خودم باهاش حرف بزنم !
_اصلا
_چرا ؟!
_نمیذارم تا این حد خودت رو کوچیک کنی، زنگ بزنی بگی چی هان؟! بگی من منتظرت میمونم تا موهام مثل دندونهام سفید بشه
_نه ...ولی ... حلیمه عصبانی گفت :
_ولی چی؟! پی زندگی خودشه تو هم اروم بگیر و بشین سر زندگیت.حلیمه از اتاق رفت بیرون و من موندم و اواری که روی سرم ریخته بود ...اونروز برای ناهار بیرون نرفتم حلیمه اومد دم در اتاق و گفت چرا نمیای سر سفره ؟!
_اشتها ندارم سرم درد میکنه.خواست بیاد داخل و چیزی بگه که دست جلوش گرفتم و گفتم هیچی نگو حلیمه خب؟! اصلا حوصله ندارم.سری تکون داد و رفت بیرون...حوصله هیچکس و هیچ چیزی رو نداشتم، فقط یه سوال توی ذهنم مدام وول میخورد چرا جهان ؟!چرا با من این کار رو کردی؟! لااقل خودت می اومدی رو دررو بهم خبر میدادی، نه اینکه بعد از 7 ماه، تازه اونم من ازت خبری بگیرم و بفهمم همه فکر و خیال هام باطل بوده ...هیچی برام مهم نبود انگار توی به خلا بزرگ گیر کرد ه بودم و هر چی بیشتر دست و پا میزدم بیشتر خودم رو گم میکردم گذشت....دو سه روز از روزی که حلیمه اون خبر رو آورده بود گذشت...اون روزها مریضی رو بهونه کرده بودم و خیلی کم از اتاق بیرون می رفتم ،حوصله روبرو شدن با کسی و سوال و جواب بقیه رو نداشتم ،ولی خب نمیشد تا ابد توی اون اتاق حبس بمونم ...تصمیم هایی گرفته بودم خودم میدونستم از روی لجبازی هست ولی خب نمیتونستم تا ابد بشینم و عزای عشق جهان رو بگیرم وقتی که اون داشت به زندگیش میرسید ...میدونستم تصمیمم از روی اوج عصبانیت نسبت به جهان هست ولی خب کسی جز خودم از این قضیه خبر نداشت که ...توی اپن چند روزی که مثلا مریض بودم و از اتاق بیرون نرفته بودم ،محمد حتی تا دم در اتاق هم برای احوالپرسی نیومده بود، میخواستم بهش جواب بدم در واقع میخواستم با اولین قدمی که برداشت منم قدمی به سمتش بردارم، ولی توی اون مدت خبری ازش نبود... نزدیک عید بود شاید یکی دو هفته ای مونده بود به عید نوروز ....اولین وعده ای که بعد از اون روزهای نحس،نشستم سر سفره حاجی گفت بهتری نیره ؟!
_شکر خوبم.حاجی رو به محمد گفت میری شهر ؟!محمد با همون سگرمه های درهم گفت بله حاج بابا !
_نیره رو هم ببر پیش طبیب، بره خدایی نکرده چیزیش نباشه !!!اگه هر وقت دیگه ای بود مخالفت میکردم ،ولی اونروز چیزی نگفتم ...محمد نگاهش رو چرخوند سمت من و گفت باشه.مریم گفت ما هم بیایم بچه ها لباس عید بخرن !!!
ادامه دارد