eitaa logo
اسرار پر ابهام فکت
24.8هزار دنبال‌کننده
44.6هزار عکس
7.6هزار ویدیو
0 فایل
واقعیت های عجیب و هراس انگیز 😱😨 جهت رزرو تبلیغ محدود و گسترده @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
اسرار پر ابهام فکت
🪵| غول‌های پنهان |×| Hidden Giants 🐬| در اعماق تاریک و فراموش‌شده‌ی کوهستان‌های بکر، جایی که نور خورشید هرگز به آنجا نمی‌رسد و باد تنها صدای خفیفی از ریزش سنگ‌ها را به گوش می‌رساند، موجوداتی با ابعاد غیرقابل تصور زندگی می‌کنند. این غول‌ها نه از جنس گوشت و خون معمولی، بلکه از ترکیبی از سنگ‌های کهن، ریشه‌های درختان پوسیده و سایه‌های معلق در فضا ساخته شده‌اند. آن‌ها قرن‌هاست که در سکوت مطلق منتظر فرصتی هستند تا وجود خود را به انسان‌ها تحمیل کنند. وقتی از لای درختان بلند عبور می‌کنی، گاهی صدای قدم‌هایی سنگین را می‌شنوی که زمین را می‌لرزاند، اما هرگز نمی‌توانی منبع آن را پیدا کنی. سایه‌ی آن‌ها روی دیوارهای غارها نقش می‌بندد و شکل‌هایی ترسناک و دگرگون را به خود می‌گیرد که ذهن انسان را به وحشت می‌اندازد. 🐬| این موجودات غول‌پیکر، حافظه‌ی زمین را در خود دارند و هر سنگی که جابجا می‌کنند، رازی از گذشته‌ی دور را فاش می‌سازند. آن‌ها در شب‌های مه‌آلود، وقتی ماه پشت ابرها پنهان می‌شود، از خواب بیدار می‌شوند و قدم‌هایشان را به سمت روستاهای دورافتاده برمی‌دارند. صدای خشمگین آن‌ها در کوهستان طنین‌انداز می‌شود و هر موجود زنده‌ای که در مسیرشان باشد، احساس می‌کند که زمان برای او متوقف شده است. آن‌ها نه برای شکار، بلکه برای نمایش قدرت خود بر طبیعت و انسان‌ها حرکت می‌کنند. بدن‌های عظیم آن‌ها پوشیده از خزه‌های سیاه و زخم‌های قدیمی است که نشان‌دهنده‌ی نبردهای باستانی با نیروهای ماورایی است. 🐬| در دل جنگل‌های انبوه، وقتی نور ماه از لای شاخه‌ها می‌تابد، سایه‌ی این غول‌ها روی زمین می‌افتد و شکل‌هایی شبیه به هیولاهای افسانه‌ای را به وجود می‌آورد. آن‌ها با صدایی که از اعماق زمین می‌آید، فریاد می‌زنند و این صدا تا کیلومترها دورتر شنیده می‌شود. انسان‌ها که از ترس می‌لرزند، سعی می‌کنند خود را پنهان کنند، اما این غول‌ها هرگز پنهان نمی‌شوند. آن‌ها در تاریکی مطلق دیده می‌شوند و چشمانی سرخ و سوزان دارند که هر موجود زنده‌ای را به وحشت می‌اندازد. این موجودات، نمادی از ترس‌های قدیمی و ناشناخته‌ی انسان‌ها هستند که قرن‌هاست در ذهن‌ها زنده مانده‌اند. 🐬| وقتی به سمت آن‌ها نگاه می‌کنی، احساس می‌کنی که زمان و مکان از کنترل خارج شده‌اند. آن‌ها در هر لحظه می‌توانند ظاهر شوند و ناپدید شوند، گویی که بخشی از خودِ طبیعت هستند. صدای نفس‌های سنگین آن‌ها در گوش‌های تو می‌پیچد و تو را به سمت تاریکی می‌کشاند. آن‌ها در شب‌های سرد زمستانی، وقتی برف روی زمین می‌نشیند، از خواب بیدار می‌شوند و قدم‌هایشان را به سمت روستاهای دورافتاده برمی‌دارند. این غول‌ها، نمادی از ترس‌های قدیمی و ناشناخته‌ی انسان‌ها هستند که قرن‌هاست در ذهن‌ها زنده مانده‌اند. آن‌ها در تاریکی مطلق دیده می‌شوند و چشمانی سرخ و سوزان دارند که هر موجود زنده‌ای را به وحشت می‌اندازد.        📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
روان‌شناسان دانمارکی بر این عقیده‌اند که گوش چپ که اطلاعات را به نیمکره راست مغز منتقل میکنه گوش عشقه. محققان با آزمایش ۱۱۲۰ نفر مشاهده کردند که گوش چپ در این افراد بیشتر و بهتر نجواهای احساسی و عاشقانه را درک می‌کند. از همین رو نام آن را «گوش عشق» گذاشته‌اند. بنابراین بهتره عبارات احساسی رو برای درک بهتر در این گوش نجوا کرد! ☠📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
هر کسی سه تا چهره و شخصیت داره.. 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🌎گوگولی‌ترین لبخند 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱🎃 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
دست مصنوعی با ساعد و مچی از جنس برنج مربوط به سال 1890 كه بی شباهت به فیلم های علمی تخیلی نیست...!      📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
تابوت فرعون آمن‌هوتپ رو هنوز باز نکردن، چون انقدر کار شده روش که حیفه باز بشه. تو قرن بیستم با اشعه ایکس اسکنش کردن تا اسکلت رو ببینند و حدس زدند سنش ۲۵ بوده. اما الان خود مصری‌ها از سی‌تی‌اسکن سه بعدی استفاده کردن که کیفیت خیلی بالاتری داره و سنش رو ۳۵ سال تخمین زدند، یکم پایین‌تر یا بالاتر. قدش کمتر از ۱۷۰ سانت بوده. و چیزی که برای کسانی که امروز تو همین سن هستند حسرت برانگیزه اینه که دندوناش سالم بوده! ☠📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🔸️طولانی ترین پل دریایی جهان ساخته شد این سازه جدید چینی ، شهر بندری «کوئنگ دائو» را در قسمت شرقی این کشور به جزیره «هوانگ دائو» متصل می کند 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱🎃 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم و‌خویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رو‌نمیدونم‌!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!! ...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که..... ادامه دارد...
همونطور که داشت لقمه میگرفت گفت خودم میخرم ،اینهمه آدم دنبال هم راه بیفتیم که چی؟ تفریح که نمیرم کار دارم دوا و دکتر نیره هم هست.مریم دیگه چیزی نگفت ،محمد رو به من گفت زود حاضر شو میریم !!!گفته بود زود حاضر شو و من نشسته بودم و با لقمه توی دستم بازی میکردم، صداش اومد که گفت نیره با توام ،میگم زود !!!هاجر خانم گفت ننه بیا برو ،تا این دختر از جاش بلند بشه تو رفتی و برگشتی.حاجی خواست چیزی بگه که هاجر خانم نگذاشت و گفت اصلا چرا محمد باید نیره رو ببره پیش طبیب؟! نسبتی باهاش نداره !!!همه ساکت بودن از آب گل آلود ماهی گرفتن رو خوب بلد بودم برای همین از جا بلند شدم و گفتم اگه خدا بخواد نسبت پیدا می‌کنیم و راه افتادم برم سمت اتاق هاجر خانم دستم رو از پشت گرفت و گفت یعنی چی ؟!به تک تکشون نگاه کردم همه به من نگاه میکردن ،گفتم اگه محمد خان هنوز سر حرفش هست، من حرفی ندارم قبوله!لبخندی روی لبهای محمد نشست و حاجی گفت پس بگیم مبارکه !!!هاجر خانم دستم رو رها کرد و گفت آخر کار خودت رو کردی ؟! نه به اون نمیخوام نمیخوامت نه به اینکه هول می افتی وسط !!!مریم که از حرص دندونهاش رو روی هم فشار میداد، زیر لب گفت خدا لعنت کنه !!!و رفت توی اتاقش ....والا دوست نداشتم کسی رو ناراحت کنم ولی خب حرفی بود که خودشون انداخته بودن وسط و اینکه هاجر خانم خواه ناخواه سر مریم هوو می آورد، چه من چه یکی دیگه، حاجی گفت خب پس برید تا دیر نشده پیش طبیب ،اگه خریدی هم دارید انجام بدید، انشالله تا عید نوروز عقد کنون باشه!!! هاجر خانم غرید عروس بیوه خرید میخواد چیکار ؟!و حاجی در جوابش گفت ییوه پسر خودته هاجر ،دست بردار از دشمنی با این دختر !!! _من تا توی قبرم برم این دختر دشمنمه _لااله الا الله.علی رو به حلیمه سپردم و بهش گفتم که چی شده، خوشحال گفت باور کن کار درستی کردی!!! _بعید میدونم ،من چطور جهان رو ... _دیگه اسمشم نیار خب ؟!حلیمه میگفت اسمشم نیار ولی برای من امکان نداشت ،حتی لحظه ای هم نبود که به جهان فکر نکنم ،البته بیشتر از دستش عصبانی بودم و حرص میخوردم ،هر چی بود حرفی که زده بودم و راهی که توش قدم گذاشته بودم راه برگشتی نداشت ...با اینکه حاضر شدنم طول کشیده بود ولی وقتی رفتم بیرون محمد غر نزد و چیزی نگفت، سوار شدیم و از ده زدیم بیرون تا اونموقع حرفی نزده بود ولی بعدش گفت خب اول بریم طبیب یا خرید؟! _دکتر نمیخواد من حالم خوبه _پس چرا چند روزه خودت رو حبس اتاق کرده بودی ؟! _نمیدونم شاید میخواستم تصمیم درستی بگیرم _و گرفتی ... _فقط به خاطر علی _همینم خوبه، پس بریم اگه چیزی میخوای بگیر منم کارم رو راه بندازم و برگردیم.سری به نشونه مثبت تکون دادم و بقیه مسیر توی سکوت گذشت به همین حد بی احساس با قضیه برخورد کرده بود ، محمد هیچ شباهتی به جعفر نداشت، جعفر هر چی که بود آدم خوش مشرب و گرمی بود با همون حرف زدن عادی هم آدم رو جذب خودش میکرد ولی محمد انگار ترجیح میداد توی سکوت زندگی رو پیش ببره ...اونروز با محمد هول هولی یه سری وسیله خریدیم و برگشتیم ده، واقعا اگه محمد توی زندگی هم میخواست اینطور بدون ذوق و بدون احساس باشه کار من سخت میشد من آدمی نبودم که بتونم توی سکوت زندگی رو پیش ببرم ...وارد خونه که شدیم اولین کسی که دیدم معصومه خانم بود، توی دلم گفتم گاوت زایید نیره !!!حلیمه جلو اومد چیزایی که خریده بودیم رو ازم گرفت و برد توی اتاق، معصومه خانم گفت چشممون که شور نبود میذاشتی ببینیم دامادمون چی برات خریده !!! _تشریف بیارید اتاق ببینید.هاجر خانم گفت والا ناز و اداش تمومی نداره !محمد پشت سر من اومد داخل ،معصومه خانم رو که دید گفت سلام... از این ورا ؟!معصومه خانم جواب سلامش رو نداد و گفت والا خبرای تلخ به گوشم رسیده، اومدم دل تسلی خواهرم !!! _دور از جون مگه من مردم که اومدی دل تسلی ؟! _آخه محمد خان این چه عذابیه به این دختر میدی ؟! _من کاری نکردم ،یقه کسی رو میخوای بگیری، یقه خاله ات رو بگیر!!! اون حرف انداخت وسط برام زن بگیره _آخه زن برادرت ؟!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا