#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_دویستوچهار
محمد ادم بی نهایت جدی بود وکاری به انصاف و عدالت نداشت هر وقت میلش میکشید پیش من بود و هر وقت دوست داشت میرفت پیش مریم که خیلی کم اتفاق می افتاد و چون بیشتر پیش من بود صدای مریم در می اومد ...یه روز محمد که لباس پوشید و خواستیم بریم برای صبحانه گفت امروز میرم شهر شاید شب هم نیام، چیزی نمیخوای؟!
_نه دستت درد نکنه.همونطور که دکمه های لباسش رو میبست گفت موندم چرا ما چسبیدیم به این ده؟!حرفش جدید بود گفتم چطور؟!
_مردم دارن توی شهر زندگی خوبی میکنن، ولی ما هنوز به اذن حاج بابا چسبیدیم به این دهات !!!
_کار و زندگی حاج بابا اینجاست ،کجا بره ؟!جوابم رو نداد و رفت بیرون... توی اون یکماهی که از ازدواج ما میگذشت،همین بود، جایی که دوست داشت حرف میزد جایی که دوست نداشت به زور هم نمیشد حرفی از دهنش کشید.... نهایت محبتش به من هم همین بود که بپرسه چیزی لازم دارم یانه؟! ولی خب فهمیده بودم مرد بدی نیست یه جورایی ذاتش خشن بود یا بلد نبود محبتش رو نشون بده.اونروز سر سفره که نشستیم حاجی گفت محمد منم با تو میام شهر.سر به زیر گفت شما کجا ؟!
_یه سری کار دارم باید انجام بدم، باید تو هم باشی !!!
_باشه پس زودتر راه بیفتیم.دلم نمیخواست هر دو تا برن، نبودن اون دو تا توی خونه یعنی اینکه هاجر خانم هر کاری دلش میخواست میتونست بکنه ،اینکه محمد هم گفته بود شب بر نمیگرده بدتر بود، ولی نمیتونستم چیزی هم بگم ....هر چی بود اونها رفتن،هوا خوب بود با علی راهی حیاط شدیم روی تختی نشستم و بهش نگاه میکردم توی دنیای به اون بزرگی تنها دلخوشی من اون بچه بود و بس!!!! اونقدر غرق نگاه کردن به علی بودم که متوجه نشدم کسی کنارم نشسته فقط وقتی صدای مریم رو از کنارم شنیدم دست رو قلبم گذاشتم و گفتم وای ترسیدم !!!
_مگه جن دیدی ؟!
_یهویی اومدی ندیدمت !
_من یهویی نیومدم تو توی فکر و خیال بودی.چیزی نگفتم کمی به سکوت گذشت و بعد ناغافل گفت خبری نیست ؟!
_از چی ؟!با پررویی گفت :
_از چی باید باشه؟! از جیزی که به خاطرش هر شب هرشب شوهر من پیشته، فکر نمیکنی به خاطر دوست داشتنت باشه که!!! ....ازت بچه میخواد دیگه
_آهان از اون لحاظ
_خب خبری هست یا نه؟!
_خبری بشه اول از همه تو میفهمی نترس !!!مریم خودش رو جمع و جور کرد و با خشمی که توی نگاهش بود گفت اینو گفتم یه وقت هوا برت نداره !
_که چی ؟!
_که فکر کنی محمد خاطرت رو میخواد هر شب پیشته !!!
_ته حرف رو بزن !
_ته حرف اول حرفه... زیاد به خودت نناز
_نمینازم، خوبه ؟!
_نبایدم بنازی... محمد اول و آخر شوهر منه ،مال منم میمونه... کافیه حامله بشی و تموم بشه این بساط !!!دلم میخواست توان داشتم سر از بدنش جدا میکردم، نشسته بود کنارم و راجع به چه چیزهایی حرف میزد، باز خواست ادامه بده پیش دستی کردم و گفتم بسه خب؟! نمیخوام جیزی بشنوم اصلا به چه حقی اومدی کنار من نشستی و از روابط من و شوهرم می پرسی؟!
_شوهر؟! چه شوهری؟! واقعا نفهمیدی برای چی شدی زن محمد ؟!
_به خاطر هر چی شدم ،زنشم ....دیگه هم نمیخوام در این باره حرف بزنم ...از جا بلند شدم،دست علی رو گرفتم و رفتم سمت ساختمون، هاجر خانم پشت پنجره ایستاده بود پس دستور این کار رو اون داده بود یا شایدم همدستی کرده بودن ....هر چی بود اعصاب من رو خراب کرده بودن... وارد ساختمون که شدم علی دویید سمت خوراکی هایی که گوشه هال بود، هاجر خانم جلو اومد و گفت چته چرا رنگت پریده؟!
_من چیزیم نیست ،خوبم !!!
_مریم چی بهت میگه ؟!
_حرف مفت !!!عصبانی برگشت سمتم و گفت حرف دهنت رو بفهم، اون زن اول محمده احترامش واجبه !!!
_احترام هر کسی دست خودشه
_خیلی دور برداشتی نیره، خبر داری ؟!
پوزخندی بهش زدم و رفتم ،به حلیمه که کنار علی بود گفتم من بالام حواست به علی باشه!!! سری تکون داد و من بی توجه به هاجر خانم رفتم بالا... در اتاق رو بستم و نشستم گوشه اتاق ،حوصله نداشتم ،انگار دو تایی دست به دست هم میدادن که من رو کلافه کنن...
ادامه دارد
سلام به همگی
چند وقت پیش مامانم خواب دید که مادربزرگم برگشته، امروز رفتم دستشویی و دیدم دکمه سیفون خودبخود فشار داده میشه؛ یه بطری آب لب به لب اونجا بود گفتم اگر اینجایی آب اینو خالی کن
رفتم برگشتم دیدم دقیقا نصف شده بعد هم داداشم اومد رفت دیدیم به جای آب خالص آب و گله
زنگ زدم به دوتا از دوستام بهشون بگم یکی دیگه شون مرتب تلفنش قطع میشد و صدا های عجیب از اون ور میومد
آخر هم نفهمیدم مادربزرگم بوده یا جن
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌎محمد بن نجیب بکران جغرافیدان برجسته ایرانی در850 سال پیش از جزیره عقربها در خلیجفارس سخن گفته و ذکر کرده که در این جزیره عقربهایی زندگی میکردند که هرکدام به اندازه یک گوسفند بودند!
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱🎃
تصویر فوق مربوط به شخصی است که افشاگری های عجیبی درباره بیگانگان و پروژه های مخفی دولت آمریکا داشته و خود زمانی جزئی از آنان بوده است. "کوری گود " وی در یکی دیگر از افشاگری های خود بیان میدارد که یک ریز برنامه در " پروژه نگهبان خورشیدی " که من ابتدا بخشی از آن بودم. برنامه ( رهگیری و بازجویی نفوذ گر) نام داشت. موجودات مختلفی در سیاره ما و میان ما زندگی میکردند که ماموریت ما این بود آنان را بگیریم، از آنان بازجویی کنیم و کشف کنیم چرا اینجا آمده اند.
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱🎃