در خون کروکدیل مردابی ماده ای کشف شده به نام کروکودیلین که ۵۰۰ بار از آنتی بیوتیک ها قویتر است و میتواند تمام باکتری های مضر را از بین ببرد!
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱🎃
مطالعه جدید پژوهشگران "دانشگاه سوفیا"(Sophia University) ژاپن نشان میدهد که گربهها واقعاً نام خود را تشخیص دهند. اما دوست ندارند انسانها از این کار آنها مطلع شوند و بنابراین هنگامی که انسانها آنها را صدا میزنند آنها با بیتفاوتی برخورد میکنند!
☠📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
479.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بیشتر آدما «اد و لورن وارن» رو از فیلمای کانجرینگ میشناسن،
ولی این چندتا حقیقت ترسناک رو شاید ندونی:
👁️ لورن ادعا میکرد روشنبینه؛ میگفت روحارو میبینه و حتی باهاشون حرف میزنه.
👁️ اد یکی از معدود کسایی بود که بدون اینکه کشیش باشه، از طرف کلیسای کاتولیک به عنوان «شیطانشناس» شناخته شد.
👁️ موزهشون فقط آنابل نبود؛ پر بود از صدها شیء نفرینشده که همشون پشت شیشه قفل بودن.
👁️ لورن یه بار اعتراف کرد حتی خیره شدن طولانی به آنابل میتونه بدشانسی یا چیزای خیلی بدتر بیاره.
👁️ حتی بقیه کشیشها هم هشدار داده بودن: خونهی وارنها امن نیست… چون اون شرارت میتونه “نشت کنه” و بیرون بیاد.
اما ترسناکترین نکته؟
لورن میگفت سالها کابوس موجودی تاریک و بیچهره دنبالش بوده… خیلیا هم باور دارن همون الهامبخش شیطان «والاک» توی کانجرینگ ۲ بوده.
پس… اد و لورن واقعا نگهبون خیر بودن؟
یا خودشون شرارت رو به خونهشون راه دادن؟
(اینجا فقط درمورد اتفاقات مفید و واقعی تاریخ میذاریم)
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
#رمان
#نیره
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم وخویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رونمیدونم!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!!
...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که.....
ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_دویستوپنج
قطعا زورم بهشون نمیرسید اونا دو تا بودن و من یکی و مهم تر اینکه یکیشون مادر محمد بود.... برای همین باید کوتاه می اومدم و این برای من سخت ترین کار ممکن بود !!!!اون روز بعد از ناهار که با نیش و کنایه های هاجر خانم و مریم همراه بود گذشت... داشتم حرص میخوردم که اونروز رو و احتمالا روز بعد رو چطور باید بگذرونم بدون حضور حاج مظفر و محمد که یهو در هال باز شد و حاجی و محمد اومدن داخل.توی اون مدت هیچ وقت از دیدن محمد اینقدر خوشحال نشده بودم، با لبخندی از جا بلند شدم و گفتم خوش اومدی !!!گوشه لبش به حالت خنده بالا رفت و گفت سلامت باشی!!!مریم خواست کم نیاره اونم جلو رفت و گفت خسته نباشی
محمد سری تکون داد و در جواب هاجر خانم که پرسید پس حاجی کو؟! گفت داره میاد !!!هاجر خانم باز گفت زود برگشتید ؟!
_کارمون تموم شد.حاجی اومد داخل و همونطور که جواب سلام همه رو میداد و میرفت سمت اتاقش گفت نیره بیا !!!نگاهی به محمد انداختم سری به نشونه تایید تکون داد و من رفتم دنبال حاجی، وارد اتاق شدیم در رو بستم و گفتم بله ؟!
_رفته بودم دنبال انتقال اموال جعفر به تو !!!شاید منتظر تشکر بود ولی خب حقی بود که باید بهم میرسید، سکوتم رو که دید گفت چون من هنوز هستم و تو ازدواج کردی اموالی که به علی میرسه دست من میمونه، فقط باغی که مهرت بوده به نامت میشه !!!خواستم بگم اونکه از اولم مشخص بود !ولی زبون به دهن گرفتم، در اتاق باز شد محمد اومد داخل و اونم نشست و گفت حاج بابا کاش میرفتیم سراغ نصیر خان برای اموال نیره !!!حاجی رو به من گفت هنوزم خواهان اموالی؟!گفتم حقمه درسته ؟!
_حقته درست، ولی نصیر اگه میخواست میتونست تا حالا بهت بده !!!محمد گفت حق رو نمیدن حاج بابا باید بگیری !!!با محمد موافق بودم برای همین گفتم راست میگه، اگه اون حق من رو نمیده دلیل نمیشه من از حقم بگذرم !!!حاجی گفت به نظر من ارزشش رو نداره خودتون رو کوچیک کنید !!
_چه کوچیک کردنی میدونید چقدر زمینه ؟!
_هر چی که باشه ...با حاجی هم نظرنبودم ،یعنی چی که از حقم میگذشتم به خاطر نصیر خان؟! شاید اگه محمد پشتم در نیومده بود از خیرشون میگذشتم ،چون توان تنهایی مقابله کردن با نصیر خان رو نداشتم، ولی وقتی محمد هم پشتم در اومد و اونم حق رو به من داد انگار یه جورایی خیالم راحت شد و رو به حاجی گفتم اگه براتون سخته شما جلو نیاید، خودم انجام میدم البته با محمد !!!محمد سری به نشونه تایید تکون داد و حاجی گفت پس خود دانید ،اموال علی هم مشخصه میارم روی کاغذ تا زنده ام که دست خودمه، وقتی هم مردم میدم دست محمد !!!
_دور از جون.اونروز از اتاق حاجی که اومدیم بیرون هاجر خانم گفت غریبه توی این خونه منم و مریم نه ؟!محمد گفت چه حرفیه ننه !!!
_واقعیته فقط جلو من و مریم نمیشه حرفها رو زد ،باید برید توی اتاق در بسته !!!
_چیزی بود که مربوط به نیره میشد
_همچین میگه نیره!!! انگار کیه؟! اونم یکی مثل ماها، توی این خونه زندگی میکنه.حوصله بحث نداشتم رو به محمد گفتم میرم بالا...هاجر خانم اما جلوم ایستاد و گفت چیه چشمات به محمد می افته زبونت رو موش میخوره از صبح که خوب بلبل زبونی میکردی !!!مریم هم وارد ماجرا شد وگفت همین رو بگو خاله!!! کم مونده بود بهمون سیلی هم بزنه !!!با عصبانیت برگشتم توی صورت مریم و گفتم حرفات اونقدری زشت و بیخود بود که اگه زده بودم هم حقت بود !!!مریم عصبانی رو به محمد گفت چیزی بهش نمیگی ؟!محمد رو به من گفت نیره چه خبره ؟!
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_دویستوشش
تند رفته بودم و همین بهونه خوبی دست اونها داده بود باید درستش میکردم ،برای همین گفتم آخه نمیدونی چه چیزایی بهم میگه که ؟!
_بگو تا بدونم
_والا زشته بگم
_گفتم بگو
_خیلی خب میگم ،زنت از تو شاکیه که چرا پیشش نمیری، شاکیه که چرا هر شب بالایی!!!اروم میگفتم که صدام به اتاق حاجی نرسه، شرم داشتم اون این حرفا رو بشنوه ...محمد که حسابی عصبانی بود رو به مریم گفت هر کاری دوست داشته باشم میکنم ،به تو و هیچکس دیگه هم جواب پس نمیدم ...بعدم جلو چشمهای از حدقه بیرون زده مریم گذاشت و رفت، مریم کمی که گذشت گفت روز خوش برات نمیذارم !!!!هاجر خانم خواست چیزی بگه که در اتاق مظفر خان باز شد و حاجی اومد بیرون، سکوت کرد ،خوب میدونست جلو حاجی قلدر بازی ممنوع بود ...حاجی رو به ما که وسط هال ایستاده بودیم کرد و گفت محمد کو ؟!هاجر خانم گفت رفت !!!حاجی نگاهی به هر سه تای ما کرد و گفت از بیکاری وسط هال ایستادید که چه ؟!بعد هم گذاشت و رفت بیرون ....بی توجه به اون دو تا راه پله ها رو پیش گرفته ولی صدای مریم رو شنیدم که داشت به هاجر خانم میگفت خاله کاری کن ،اینجوری کلا محمد رو از دست میدم ،کاری کن منم برم اتاق های بالا !!!و صدای هاجر خانم اومد که گفت بخواد پیشت باشه بالا و پایین نداره، یه کم کمتر نق بزن تو هم !!!سری به افسوس تکون دادم و بست نشستم توی اتاق...چقدر دلم میخواست یه جایی برم که کسی نباشه تک و تنها زندگیم رو پیش ببرم ،بدون حضور کسی!!! بدون حرف و حدیث کسی!!! همه این سالها سعی کرده بودم محکم بایستم و از حقم دفاع کنم،چه وقتی با جعفر بودم چه الان که با محمد زندگی میکردم، چه حتی زمانی که جهان امید واهی بهم داده بود، آخ جهان!!! آخ !!!!هر بار به جهان و نامردیش فکر میکردم چشمهام پر میشد ولی خودم رو موظف کرده بودم که حتی قطره اشکی در ارتباط با جهان نریزم،پیش خودم می گفتم حتی ارزش قطره اشکی رو هم نداره!!!با همه این اوصاف ازش متنفر نبودم ،یه جور عصبانیت شدید ازش داشتم ،خشمی که هر روز بیشتر میشد ولی نفرت نه !!!!چند روز بعد از حرفهای حاجی و محمد، یه روز محمد گفت امروز میریم ده نصیر خان !!!همونطور که یقه پیراهنش رو براش صاف میکردم گفتم منم بیام ؟!
_اره نمیخوام نصیر خان فکر کنه چشمم دنبال ارث تواه!
_باشه.بعد از صبحانه با محمد راهی شدیم ،قبلش علی رو سپردم به حلیمه،هاجر خانم دیگه طاقت نیاورد و گفت کجا به سلامتی ؟!خواستم جوابش رو بدم که محمد پیش دستی کرد و گفت یه کاری داریم حل میکنیم و میایم !!!همیشه همین بود!!! جواب سوالها رو جوری میداد که هزار تا سوال دیگه توی ذهن طرف ایجاد میشد، ولی خب کسی هم در مقابلش جرات نداشت ازش باز سوال کنه!!! سوار ماشین که شدیم روم رو سفت کردم و گفتم چرا نگفتی میریم ده نصیر خان ؟!
_هر چیزی رو هر کسی قرار نیست بدونه
همین و این یعنی اینکه ساکت باشم !!!اون روز نصیر خان رو دیدیم و حرفهای قبل باز زده شد و دست آخر نصیر خان گفت سالها روی زمینهای بایری کار کردم که آباد شدن، نمیتونید ادعا کنید که این زمینها ارث شهلا بوده !!!!من چیزی نمیگفتم ،بالاخره محمد وارد تر بود،محمد گفت ما هم نمیخوایم چیزی از سمت شما، سمت ما بیاد، ولی بالاخره حق بوده و هست !
_یه قیمت میذاریم سهمش رو میدم البته بعید میدونم چیز زیادی بشه
_زمین مشترک چی ؟!اونجا رو که شهلا سهم داشته، اون رو زمینش رو میخوایم !!!
_اونجا ساخت و ساز کردن منم از اونجا فقط زمین سهم دارم ،اون رو باید با جهان حرف بزنید !!!
_الان من جهان رو از کجا بیارم ؟!
_خود دانی !!!من پول زمین ها رو حساب کتاب میکنم و میفرستم، دیگه هم نمیخوام در این باره حرفی بزنم !حرف آخر رو زده بود ،موقع برگشت گفتم بعید میدونم کاری بکنه !محمد همونطور که یه دستش لب پنجره بود و با دست دیگه فرمون رو گرفته بود گفت میکنه!!! منتها حقت رو نمیده ،فقط به چیزی میده که نتونی بعدش حرفی بزنی !!
_من حقم رو میخوام
_نمیتونی ثابت کنی چقدر حقته، نهایت میگه یه زمین کنار کوه سهمش بوده
_مگه میشه ؟!
_میشه!!! باید با جهان ارتباط بگیرم اصل سهمت اون زمینه !
🌍 لیاس مخترع چرخ خیاطی آنرا از خوابهای خود الهام گرفت،
اختراعات زیر نیز در خواب به مغز سازندگان رسید
(ایده گوگل لوری پیج)
(حالت مارپیچ دوگانه DNAجیمز واتسون)
(جدول تناوبی دیمتری مندلیف)
@L_8520
🧷لطفا به ایشون پیام بدهید🙏🏼
نمای وحشتناکی از پل معلق تاکوما پس از گسیختگی در سال ۱۹۴۰
این پل در سال 1940 ساخته شد و در ابتدا به عنوان یک شاهکار مهندسی به حساب میآمد. اما در سال 1940، پل در اثر طوفانی شدید به طرز جالبی شروع به لرزش و نوسان کرد و در نهایت سقوط کرد! این حادثه به "تجربه تاکوما نرو" معروف شد و به مهندسان درسهای زیادی درباره طراحی پلهای معلق داد..
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱