نقاشی های سه بعدی و حیرت انگیز "sergio odeith" که کارهایش را در سطوح مختلف دیوار اجرا میکند. او آنقدر در کارش حرفه ای ست که شرکت های بزرگی همچون : کوکاکولا ، شرکت نفت شِل ، باشگاه لیسبون ، باشگاه بنفیکا و چند برند دیگر از مشترهای این هنرمنده خیابانی هستند.
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
میدونستی میان کسانی که دراینترنت عکس خودشون رو روی پروفایلشون میذارن، 85 درصد افراد چهره ی واقعیشان زشتتر از عکس پروفایلشونه؟ 10 درصد از عکسشون زیباترن و
5 درصد هم شبیه عکسهاشون هستند!
👍: من زشتترم
❤️: من خوشگلترم
😍: من همونم دقیقا
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
#رمان
#نیره
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم وخویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رونمیدونم!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!!
...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که.....
ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_دویستوهفتم
هیچ دلم نمیخواست حرفی از جهان وسط بیاد، یا اینکه پاش باز بشه دوباره به ده و زندگی ما... تازه تونسته بودم حتی اگه شده کمی از فکر و خیال بیرون بیام ...به محمد چیزی نگفتم ولی توی دلم آشوب بود ...یکهفته بعد از اون روز محمد وسط روز اومد خونه ،سابقه نداشت اونموقع روز بیاد خونه ،از همون دم در هال صدا زد نیره ؟نیره ؟داشتم کمک هاجر خانم لحاف بالشتی رو باز میکردم از جا بلند شدم و گفتم بله ؟!
_بیا...رفتم سمت در ،دو تا مرد غریبه روی یه تخت نشسته بودن اروم گفتم چه خبره ؟!محمد اروم گفت نصیر خان سهمت رو فرستاده، البته کاغذی داده امضا بزنی که دیگه حق و حقوقی نداری !!!
_زمین مشترک ؟!
_اونو خودم تهش اضافه میکنم نمیذارم بخوره و یه آبم روش.کنار مردها رسیدیم کاغذی رو دست محمد دادن، محمد خوند و رو به مردها گفت چیز دیگه ای نیست ؟!یکیشون گفت نه خان !!!فقط گفتن مساله اتون درباره زمین مشترک رو با جهان خان حل کنید !
_خیلی خب پس من این زیر این مساله رو قید میکنم.مردها چیزی نگفتن و محمد چیزی پایین برگه نوشت و داد دست من و گفت امضا بزن !!!امضا زدم مرد پاکتی دست محمد داد و گفت نصیر خان گفت دیگه کار ما با هم تمومه !!!محمد سری تکون داد و اونها رفتن.. پاکت رو باز کرد پول بود گفتم زیاده ؟!
_نه! نصفش هم نیست ولی خب ارزش حرف و حدیث و گله گذاری نداره ،واقعیت فکر نمیکردم همین رو هم بده !!!
_الان اینو چه کنم ؟!
_میخوای دست من باشه برات زمینی چیزی بگیرم !؟
_اختیار داری
_پس برو... فقط ....هر کی پرسید بگو که چی شده و سهمت رو گرفتی.. نیازی نیست بگی کمتر از حقت بوده فهمیدی ؟!
لبخندی زدم و گفتم حله !!!با لبخندی مثل خودم جوابم رو داد و گفت خوبه !راستش محمد از بس نمی خندید همون لبخند محو روی لبهاش حکم قهقهه های مستانه رو داشت برام.... وارد ساختمون که شدم هاجر خانم عین عقاب ایستاده بود و منتظر شکار!!!! مریم هم کنارش بود، گفت چه خبره ؟!چیکار میکنید شما زن و شوهر ؟!
_کاری نمیکنیم
_اینا کی بودن ؟!
_آدمهای نصیر خان، برای اینکه نپرسید برای چی اومده بودن خودم بگم سهم ارث مادرم رو آورده بودن !!!هاجر خانم ابرویی بالا انداخت و گفت باریک ا.. بعد سالها خیری ازشون رسید، حالا چی بهت دادن ؟!
_پول هر چی که سهمم میشده.هاجر خانم سری تکون داد و مریم گفت پس مال دار شدی !!!
_مال دار بودم !!!حاجی هیچ وقت در مورد اون سهم ارث نه چیزی گفت نه چیزی پرسید... مطمئن بودم محمد براش گفته ولی اینکه از من چیزی نپرسیدنشون میداد که نمیخواد زیاد اون مسئله رو باز کنه، شاید حتی ترجیح میداد که ارثی گرفته نشه ،ولی خب به قول محمد حق رو باید گرفت !!!گذشت اون روزا ...و دیگه محمد هم حرفی از اینکه با جهان ارتباط گرفته یا نه نزد ....هر چند من دلم میخواست هیچوقت ارتباطی بینشون برقرار نشه ...اخرای اردیبهشت ماه بود ...دو ماه از ازدواج من و محمدگذشته بود محمد دیگه دائم اتاق من بود، گاهی حرفهایی شیرین از دهنش در میرفت ولی خب اونقدری خوددار بود که ادامه نده و به همون یه جمله اکتفاکنه ....هیچ حسی بهش نداشتم نه دوستش داشتم نه ازش بدم می اومد... ولی خب به بودنش عادت کرده بودم، علی رو مدتی بود توی اتاق جداگونه میخوابوندیم و حلیمه پیشش میموند.... شب اولی که این کار رو کردم محمد لبخندی بهم زد و گفت خوب شد بچه ها خیلی تیزن !!!و من ناخودآگاه گفتم من موندم با سه تا بچه و اتاق مریم چه میکردی ؟!اخم هاش رو کشید توی هم و چیزی نگفت و این یعنی اینکه این حرفا به تو نیومده!!!محمد مرد بد خلقی نبود ...فقط زیادی همه چی رو جدی میگرفت، رابطه من با خودش رو مثل رابطه خودش با کارگر جماعت می دونست، اینکه اون دستور بده و من انجام بدم.... راستش منهم اوایل جرات اینکه با مهربونی و لوندی کنارش بشینم رو نداشتم ،یه جورایی ازش میترسیدم ولی کم کم متوجه شدم اون جدیت جزئی از ذاتش هست و نمیشه کاریش کرد ،برای همین گاهی از زنانگی هام استفاده میکردم و حتی شده با محبتی سعی میکردم دلش رو به دست بیارم ،حس میکردم این رفتار جوابگو هست !!!!