#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_دویستوهفتم
هیچ دلم نمیخواست حرفی از جهان وسط بیاد، یا اینکه پاش باز بشه دوباره به ده و زندگی ما... تازه تونسته بودم حتی اگه شده کمی از فکر و خیال بیرون بیام ...به محمد چیزی نگفتم ولی توی دلم آشوب بود ...یکهفته بعد از اون روز محمد وسط روز اومد خونه ،سابقه نداشت اونموقع روز بیاد خونه ،از همون دم در هال صدا زد نیره ؟نیره ؟داشتم کمک هاجر خانم لحاف بالشتی رو باز میکردم از جا بلند شدم و گفتم بله ؟!
_بیا...رفتم سمت در ،دو تا مرد غریبه روی یه تخت نشسته بودن اروم گفتم چه خبره ؟!محمد اروم گفت نصیر خان سهمت رو فرستاده، البته کاغذی داده امضا بزنی که دیگه حق و حقوقی نداری !!!
_زمین مشترک ؟!
_اونو خودم تهش اضافه میکنم نمیذارم بخوره و یه آبم روش.کنار مردها رسیدیم کاغذی رو دست محمد دادن، محمد خوند و رو به مردها گفت چیز دیگه ای نیست ؟!یکیشون گفت نه خان !!!فقط گفتن مساله اتون درباره زمین مشترک رو با جهان خان حل کنید !
_خیلی خب پس من این زیر این مساله رو قید میکنم.مردها چیزی نگفتن و محمد چیزی پایین برگه نوشت و داد دست من و گفت امضا بزن !!!امضا زدم مرد پاکتی دست محمد داد و گفت نصیر خان گفت دیگه کار ما با هم تمومه !!!محمد سری تکون داد و اونها رفتن.. پاکت رو باز کرد پول بود گفتم زیاده ؟!
_نه! نصفش هم نیست ولی خب ارزش حرف و حدیث و گله گذاری نداره ،واقعیت فکر نمیکردم همین رو هم بده !!!
_الان اینو چه کنم ؟!
_میخوای دست من باشه برات زمینی چیزی بگیرم !؟
_اختیار داری
_پس برو... فقط ....هر کی پرسید بگو که چی شده و سهمت رو گرفتی.. نیازی نیست بگی کمتر از حقت بوده فهمیدی ؟!
لبخندی زدم و گفتم حله !!!با لبخندی مثل خودم جوابم رو داد و گفت خوبه !راستش محمد از بس نمی خندید همون لبخند محو روی لبهاش حکم قهقهه های مستانه رو داشت برام.... وارد ساختمون که شدم هاجر خانم عین عقاب ایستاده بود و منتظر شکار!!!! مریم هم کنارش بود، گفت چه خبره ؟!چیکار میکنید شما زن و شوهر ؟!
_کاری نمیکنیم
_اینا کی بودن ؟!
_آدمهای نصیر خان، برای اینکه نپرسید برای چی اومده بودن خودم بگم سهم ارث مادرم رو آورده بودن !!!هاجر خانم ابرویی بالا انداخت و گفت باریک ا.. بعد سالها خیری ازشون رسید، حالا چی بهت دادن ؟!
_پول هر چی که سهمم میشده.هاجر خانم سری تکون داد و مریم گفت پس مال دار شدی !!!
_مال دار بودم !!!حاجی هیچ وقت در مورد اون سهم ارث نه چیزی گفت نه چیزی پرسید... مطمئن بودم محمد براش گفته ولی اینکه از من چیزی نپرسیدنشون میداد که نمیخواد زیاد اون مسئله رو باز کنه، شاید حتی ترجیح میداد که ارثی گرفته نشه ،ولی خب به قول محمد حق رو باید گرفت !!!گذشت اون روزا ...و دیگه محمد هم حرفی از اینکه با جهان ارتباط گرفته یا نه نزد ....هر چند من دلم میخواست هیچوقت ارتباطی بینشون برقرار نشه ...اخرای اردیبهشت ماه بود ...دو ماه از ازدواج من و محمدگذشته بود محمد دیگه دائم اتاق من بود، گاهی حرفهایی شیرین از دهنش در میرفت ولی خب اونقدری خوددار بود که ادامه نده و به همون یه جمله اکتفاکنه ....هیچ حسی بهش نداشتم نه دوستش داشتم نه ازش بدم می اومد... ولی خب به بودنش عادت کرده بودم، علی رو مدتی بود توی اتاق جداگونه میخوابوندیم و حلیمه پیشش میموند.... شب اولی که این کار رو کردم محمد لبخندی بهم زد و گفت خوب شد بچه ها خیلی تیزن !!!و من ناخودآگاه گفتم من موندم با سه تا بچه و اتاق مریم چه میکردی ؟!اخم هاش رو کشید توی هم و چیزی نگفت و این یعنی اینکه این حرفا به تو نیومده!!!محمد مرد بد خلقی نبود ...فقط زیادی همه چی رو جدی میگرفت، رابطه من با خودش رو مثل رابطه خودش با کارگر جماعت می دونست، اینکه اون دستور بده و من انجام بدم.... راستش منهم اوایل جرات اینکه با مهربونی و لوندی کنارش بشینم رو نداشتم ،یه جورایی ازش میترسیدم ولی کم کم متوجه شدم اون جدیت جزئی از ذاتش هست و نمیشه کاریش کرد ،برای همین گاهی از زنانگی هام استفاده میکردم و حتی شده با محبتی سعی میکردم دلش رو به دست بیارم ،حس میکردم این رفتار جوابگو هست !!!!
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_دویستوهشتم
راستش دلم میخواست شوهرم مال خودم باشه، دو بار ازدواج کرده بودم و هر دو بار زنهای دیگه هم توی متن زندگیم بودن، دلم میخواست تمام و کمال شوهرم مال خودم باشه، با اینکه محمد خیلی کم اتاق مریم میرفت ولی خب همین که میدونستم زن دیگه ای هم در کاره اذیتم میکرد و من میدیدم که محمد انگار توجه و محبیتی از مریم نمیگیره،پیدا بود حرفهای محبت آمیز و بعضی واکنشهای من رو در برابر خودش دوست داره، هرچند نشون نمیداد ....البته منهم میترسیدم زیاده روی کنم، میترسیدم یه موقع عصبانی بشه ،برای همین خیلی آروم پیش میرفتم
یه شب علی رو که به حلیمه سپردم و وارد اتاق خودمون شدم دیدم محمد تکیه به بالش پشت سرش داده و دستش رو زیر سرش گذاشته در که باز شد نگاهش چرخید سمت من و گفت دیر کردی؟گفتم علی بهونه میگرفت !!!بی مقدمه گفت من مرد بدی ام ؟!فورا بدون هیچ فکری گفتم نه !!!لبخندی زد و گفت چه قاطع !!!
_خب نیستی، بگم هستی ؟!
_البته خودم میدونم مرد خیلی خوبیم
_خودشیفته
_نیره من ازت بچه میخوامـسرم رو زیر انداختم و چیزی نگفتم ،باز گفت تا حالا مطمئن نبودم ولی الان مطمئنم ازت بچه میخوام !!! وهمین برای من خیلی خوب بود سعی میکردم محمد رو رام کنم و موفق هم بودم و همین مریم رو عصبانی میکرد،میدونستم چقدر میتونست برای یه زن سخت باشه که شوهرش رو هر روز و هر لحظه کنار زن دیگه ای ببینه، ولی خب اونهم باید برای اینکه شوهرش کنارش باشه کاری میکرد لااقل به جای مدام ناله و غر زدن به جون من میتونست کاری بکنه ...زندگی من و محمد به دو قسمت تبدیل شده بود، مواقعی که توی جمع بودیم و محمد همونطور جدی برخورد میکرد و مواقعی که تنها بودیم و محمد داشت تبدیل میشد به مردی دیگه...گاهی حرفهایی میزد تعریف های از کارگر و کارهاش میکرد ،از احساسی که توی لحظه های خاصی بهش دست میداد میگفت و این برای منی که دو سه ماه با محمد سرد و خشک زندگی کرده بودم دستاورد بزرگی بود !!!هربار میرفت شهر حتی شده گیره سری برام هدیه می اومد و من تا آسمونها میرفتم ....درسته جعفر خیلی از این کارها میکرد ولی فکر کردن به اینکه جعفر در برابر همه زنها ضعف داشت و برای هر زنی ممکن بود همین کار ها رو بکنه، اون حس لذت رو از ادمی میگرفت ،ولی محمد نه !!!همین که ازش مطمئن بودم و دلم شور نمیزد که شاید خدایی نکرده زنی از راه برسه و اون در مقابلش وا بده بالاترین حس خوشی بود توی زندگیم ...منی که با جعفر و کارهاش زندگی کرده بودم خیلی بهتر از هر کسی میفهمیدم اعتماد و اطمینان از مرد زندگیت چقدر میتونستن زندگی رو برات شاد کنه !!!ماه سومی بود که ازازدواجمون میگذشت چند روزی بود با حس تلخی دهنم از خواب بیدار میشدم و تا چیزی نمیخوردم اون تلخی رفع نمیشد ..چند روز که گذشت و حالم درست نشد به حلیمه گفتم نمیدونم چمه صبح ها حالم خوش نیست!!!
_شاید چاییدی ،این وقت سال موقع پنجره باز کردن نیست شبها، ولی تو انگار دلت خیلی گرمه پنجره ها رو باز میذاری !!!
_هوای اتاق خفه ام میکنه
_نیره ماهانه شدی ؟!کمی حساب کردم و گفتم 5 روز ازش گذشته، میگی یعنی حامله ام ؟!
_5 روز ،هنوز نمیشه چیزی گفت ولی احتمالش هست !!!راستش دلم میخواست باردار باشم، محمد هم منتظر بچه بود و توی اون حال و احوال خوب دلم میخواست خبر خوب بهش بدم...چند روزی باز گذشت حال من همونطور بود و ماهانه هم نشده بودم حلیمه هر روز صبح میپرسید خبری هست ؟!و جواب منفی من رو که میشنید میگفت ایشالا که خبری نشه !!!
ادامه دارد
🐳 #روانشناسی
پژوهش هایی روی تنبلها انجام شده نشان داد افراد باهوش تمایل بیشتری به تنبلی و بی تحرکی دارند،زیرا آنها به سرعت حوصله شان سرمیرود و وقت خود را صرف فکرکردن میکنند تا فعالیت فیزیکی😄🤓
+ کی اینجوریه 🤔
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
زنی که 500 سگ و گربه دارد !
در مسقط پایتخت عمان زنی علیرغم شکایت همسایگان و هزینههای زیاد ۴۸۰ گربه و ۱۲ سگ دارد. مریم البلوشی حیوانات خانگی را همراهانی بهتر از انسانها میداند و میگوید که گربهها و سگها نسبت به انسان وفادارتر هستند.
او ماهیانه حدود ۷۸۰۰ دلار برای مراقبت از گربهها و سگها هزینه میکند. از مجموع ۴۹۰ گربه و سگی که مریم البلوشی نگهداری میکند ۱۷ حیوان نابینا هستند.
این زن ماهیانه ۱۹۵,۰۰۰,۰۰۰ تومن برای خرج سگ و گربه هزینه میکنه 😐
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱🎃
چند سالت بود ⁉️
چند سالت بود که فهمیدی رشد ریش و سبیل بیشتر از ژنتیک تأثیر میگیره و ربطی به اصلاح کردن مداوم نداره؟
چند سالت بود که فهمیدی تراشیدن ریش باعث پرپشت شدنش نمیشه، فقط نوک موها ضخیمتر و سیاهتر به نظر میرسن؟
چند سالت بود که فهمیدی ناپلئون کوتاهقد نبود؟ قدش برای زمان خودش متوسط حساب میشد، ولی شایعه کوتاهی قد توسط دشمنها پخش شد
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱