افرادی که نابینا هستن معمولا بیشتر
کابوس میبینن. موضوع این خواب های بد
حول چیز هایی مثل تصادف، گم شدن
توی خیابون ها هستش
تازه کسایی هم که از اول نابینا نبودن
هرچی بیشتر از زمان از دست دادن
نابیناییشون میگذره، چیز های کمتری
تو خواب میبینن
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
*در سال ۲۰۲۲، در شهر رستنِ سوریه، باستانشناسان یکی از شگفتانگیزترین موزاییکهای جهان را کشف کردند؛ اثری عظیم و ۱۶۰۰ ساله از دوران روم متأخر که صحنههایی از جنگ افسانهای تروآ را به تصویر میکشد.
جنگجویان یونانی با نامهای حکشده به زبان یونانی، زنان جنگجوی آمازون، زرهها، اسطورهها و روایتهای هومر… همه هنوز پس از قرنها زنده ماندهاند؛ با رنگهایی که انگار زمان نتوانسته لمسشان کند.
این شاهکار تنها یک اثر هنری نیست؛ پلیست میان اسطوره، تاریخ و روح تمدنی که هزاران سال، داستانهایش را فراموش نکرد
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
#رمان
#نیره
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم وخویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رونمیدونم!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!!
...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که.....
ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_دویستونهم
بهش می خندیدم و میگفتم تو بیشتر منتظری انگار !!!
_اره مخصوصا که یه پسر کاکل زری هم باشه دهن هاجر خانم بسته بشه !
_هیچکس نمیتونه به دختر من از گل نازک تر بگه !!!!یه هفته ده روز که گذشت و خبری از عادت ماهانه نشد مطمئن شدم که خبری هست، ولی بازم چیزی نگفتم تا چند وقتی بگذره و برم پیش بلقیس بعد به محمد خبر رو بدم ...همون روزا بود که یه شب سر سفره شام محمد رو به حاجی گفت امروز با جهان حرف زدم !از ترس اینکه واکنش غیر معمولی نشون بدم ،چشمهام رو بستم تا بتونم به خودم مسلط بشم ،صدای حاجی اومد که گفت خیر باشه !
_درباره زمین مشترک و سهم نیره
_خب نتیجه ای هم داشت ؟
_جهان میگه هر چی سهم نیره بشه رو میخره پولش رو میده!
_اینکه خوبه
_ولی اگه شریک بمونه بهتره، اون کارخونه راه بیفته سود خوبی میده
_تا بیاد راه بیفته خدا داند کی بشه، هنوز هیچ ماشینی توش مستقر نیست جهان هم که کار رو ول کرده و رفته، از اون میترسم که بشه یه ساختمون متروکه!!حیف اونهمه پول که خرج کرد و ساختمون ساخت، معلوم نشد این بچه چش شد که یهو همه چی رو ول کرد و رفت، وقتی داشت اینطور با پشتکار کار میکرد !!!
_حتما دلیلی داشته!!! تو چی میگی نیره ؟!ناخوداگاه گفتم هان؟! من چی بگم ؟
_بفروشم به جهان ؟!
_من نمیدونم، هر کاری صلاحه همون رو بکن !!!دیگه حرفی زده نشد، ولی حال من از اون گفتگو گرفته شد، به قول حاجی چی شد که یهو جهان همه چی رو رها کرد و رفت؟! چرا فکر جهان نمیخواست دست از سر من برداره ؟!قرار بود هر بار اسمش میاد من اینطور بهم بریزم؟! من که سعی داشتم فراموش کنم همه چی رو و دل بدم به زندگیم ،چی بود که با شنیدن حرفی ازش اینطور زیر و رو میشدم؟!راستش خودم هم حس بدی داشتم، فکر میکردم به محمد خ.یانت میکنم ،حق هم داشتم محمد شوهرم بود و فکر کردن به مردی دیگه اون میون واقعا کار درستی نبود !!! شب برای خواب که رفتیم محمد گفت چت شد تو ؟!
_من؟!هیچی !!!
_چرا سر شب حالت خوب بود یهو رنگت پرید حتی دستهات هم می لرزید !!!
_من ؟!فکر نمیکردم محمد اینقدر حواسش به رفتارها و حالات من باشه که حتی لرزش دستم رو هم ببینه، باز گفت:
بله تو !!!مشکلی هست ؟!
_مشکل؟ نه. محمد منتظر جواب ایستاده بود ،میدونستم تا جوابش رو کامل نگیره یا حداقل جوابی قانع کننده نگیره دست بردار نیست، دلم نمیخواست تا مطمئن نشدم حرفی از بارداری بزنم و در واقع امیدوارش کنم ، ولی خب جوابی هم نداشتم برای توضیح اون حالم به محمد بدم، برای همین گفتم چند روزیه حالم خوش نیست !
_چرا ؟!
_نمیدونم ،راستش نمیخواستم بهت بگم تا وقتی مطمئن نشدم ولی حالا که پرسیدی و منتظر جوابی انگار باید بگم
_نیره مثل آدم حرف بزن ببینم چی میگی !
_فکر کنم حامله ام.صورت محمد به خنده نشست و گفت واقعا ؟!
_نمیدونم ،محمد میگم مطمئن نیستم!!! حالم خوش نیست هر دفعه مثل سرشام یهو حالم تغییر میکنه ،ولی هنوز نمیدونم حتمیه یا نه ؟!با همون لبخند جلو اومد و گفت یا حامله ای یا حامله میشی، از این دو حال که به در نیست، فقط مراقب خودت باش خب ؟!لعنتی به خودم فرستادم، از خودم بدم می اومد که داشتم اینطور این مرد رو فریب میدادم،لبخندی بهش زدم و گفتم باشه !!!از اونشب هر روز صبح محمد ازم میپرسید هنوز همون حال رو داری ؟!و من که واقعا حالات صبحگاهیم تغییری نکرده بود، میگفتم اره !!!یه روز دیگه طاقت نیاورد و گفت زودتر برو پیش بلقیس تکلیف روشن بشه !!!
_خب باید یه مدت بگذره تا اونموقع بتونه حرفی بزنه
_من این چیزا سرم نمیشه بپوش بریم
_کجا ؟!
_پیش بلقیس دیگه.خنده ام گرفت از کارهاش گفتم محمد جوری رفتار میکنی انگار بچه اولته !حالت جدی صورتش برگشت و با اخم هایی درهم گفت اولین بچه ام از تو هست ،بعدم من برا هر بچه ای همینقدر ذوق دارم !!!بادم خالی شد یهو تغییر رویه میداد داشتم با خودم کلنجار میرفتم که چرا عصبانیش کردم، که گفت پس چرا ایستادی ؟!
ادامه دارد...