eitaa logo
اسرار پر ابهام فکت
24.8هزار دنبال‌کننده
44.6هزار عکس
7.6هزار ویدیو
0 فایل
واقعیت های عجیب و هراس انگیز 😱😨 جهت رزرو تبلیغ محدود و گسترده @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
🔺️ *راز چسبيدن مارمولک‌ها به ديوارها اين حفره‌ها هستن كه با استفاده از زبرى خود به مارمولک كمک مى‌كنن كه خودش رو روی ديوار نگه داره!* حالا بهم بگین از مارمولک می‌ترسید؟ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🔴 *می‌دونستید در زنجان معبد اژدها داریم؟!* 😳 🔹️ این معبد یکی از بی‌نظیرترین معابد سنگی ایران در زنجان است. 🔹️ معبدی با طرح اژدها که وقتی گردشگران آن را می‌بینند تصور می‌کنند با معبدی چینی روبرو هستند، اما این اثر تاریخی، یادگاری از دوره ایلخانیان است! 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
*♦️ روزنه‌ای به دریا، استان هرمزگان* 🤩 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🔺️ *خرچنگ‌ها از جمله موجوداتی هستند که در اثر بالا رفتن سن و پیر شدن نمی‌میرند! آن‌ها با سالخورده شدن، قوی‌تر می‌شوند چون آنزیمی در بدنشان دارند که DNA آن‌ها را بازسازی و تعمیر می‌کند!* 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
⭕️ *تک‌شاخ سیبری رو مشاهده می‌کنید که ۲۹ هزار سال پیش در منطقه اوراسیا زندگی می‌کرده!* 😯 🔹️ این جان‌دار بعضا به اندازه یک ماموت بزرگ بوده و بدنش هم کاملا پوشیده از مو بوده! 🔹️ نکته جالب ای‌نکه دانشمندان دارن به این فکر می‌کنن که به همان روشی که سلول‌های بدن رو در آزمایشگاه رشد میدن، شاید بتونن سلول‌های بدن این حیوانات که در یخ کشف شده رو هم رشد بدن! 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🔴 *تصویری نادر از اشک تمساح!* ‌ این تصویر نادری که ملاحظه می‌کنید همون اشک تمساح معروفه... اشکی که بعد از غذا خوردن ریخته شده! علتش دقیقا مشخص نیست اما گفته میشه هوایی که تو سینوس‌های تمساح به دام میافته، موجب تحریک غده‌های اشکی و تولید این اشک اضافه میشه! ‌ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🔴 *دولت تاجیکستان در اقدامی زیبا تعداد بسیار زیادی شاهنامه‌ی فردوسی رو چاپ کرده و بین خانواده‌های تاجیکستانی پخش کرد‌ه تا فرهنگ شاهنامه‌خوانی رو بین مردم تاجیکستان جا بندازه!* به‌نظرتون ما هم می‌تونیم این کار رو بکنیم؟ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🔺️ *می‌دانستید اگر حلزون یک چشم خود را از دست بدهد، چشم جدیدی مجددا به‌جای آن رشد خواهد کرد؟!* 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🌎 *انگار زمان تو این نقطه از ۶۰۰ سال پیش تا الان ایستاده! 😍 یزد زیبا ❤* 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم و‌خویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رو‌نمیدونم‌!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!! ...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که..... ادامه دارد...
وارد ساختمون شدیم خونه نورگیر و خوبی بود درسته در برابر عمارت کوچیک بود ولی خب حس اینکه توی اون خونه فقط ماییم اونقدرا شیرین بود که به هیچی فکر نمیکردم تمام اتاقها و آشپزخونه و هال و همه جا رو گشتم ،نتونستم اون نیره شیطون درونم رو کنترل کنم و با ذوق گفتم باورم نمیشه محمد ،واقعا اینجا مال ماست ؟! _اره مال ماست، راستش فکر میکردم قبول نکنی از ده بیرون بیای و مجبور به زورگویی بشم ، الان خیالم راحته که زحمتهام هدر نرفته _دیوونه ای از خدامه!!! کی دلش نمیخواد تو شهر زندگی کنه ؟! _بابای من !!! _سخت نگیر بهش اون عمرش رو اونجا گذرونده، نمیشه ازش انتظاری داشت ! _کاری ندارم ،اختیار خودم رو که دارم _بله. با همون هیجان گفتم ممنون !!!لبخندی زد و گفت تو هم کم شیطنت نداریا، رو نکرده بودی ؟! _کی جرات داره در برابر محمد خان اخمو،این کارهای بچه گانه رو بکنه ؟؟! گفت کاش ننه همون موقع که حاج بابا تو رو پیشنهاد داد برای من مخالفتی نکرده بود، اونوقت نه جعفری بینمون بود و نه مریمی !!! _میدونی که چرا مخالفت کرده ؟ _یه چیزایی شنیدم، واقعا حاج بابا عاشق مادر تو بوده ؟! _اره، بیخیال این چیزا.... الان این خونه خالی رو چطور پر کنیم؟! _فکر اینجاشم میکنیم ،جای سخت ماجرا اینه که باید به اهل خونه بگیم _محمد ؟! _بله _اگه قبول نکنن ؟! _نکنن!!! من تصمیمم رو گرفتم نمیتونم توی اون ده بمونم، نمیخوام عمرم رو تباه کنم سر زمین‌های اون ده _ولی حاج بابا دست تنها میمونه !!! _من که نمیخوام رهاش کنم، کمک حالشم ولی زندگی خودم رو هم دارم ...اینا رو بیخیال اول ببینیم تو راهی داریم یا نه بعد فکر جابجایی باشیم.فکری که اون مدت عین خوره من رو می‌خورد رو به زبون آوردم و گفتم محمد اگه من باردار باشم و بچه ...بچه دختر بشه، تو ...تو دوستش نداری؟!ناراحت شد و گفت این یعنی چی؟! _خب مگه به خاطر دختر دار شدن مریم ،من رو نگرفتی ؟!عصبانی شد ،ازم فاصله گرفت و گفت حرف بی ربط نزن نیره!!! من خدا شاهده ،بنده خدا هم شاهد، فقط نخواستم زن برادرم و بچه اش زیر دست آدم غریبه ای بیفتن از یه طرف و از طرفی نخواستم علی رو از تو جدا کنن وگرنه به خاطر دختر دار شدن و اینا نبود ! _ولی مادرت میخواست برات زن بگیره که پسردار بشی! _اون ننه ام بود، من که رضایت نداده بودم.تعجب کرده بودم از حرفهای محمد ،توی اون مدت همیشه فکرمیکردم محمد به خاطر پسردار شدن با من ازدواج کرده، ولی الان حرفهایی که اون میزد،زمین تا آسمون با چیزهایی که من فکر میکردم فرق داشت.... صدای محمد من رو از فکر و خیال بیرون آورد ،گفت تازه دخترها به سن مدرسه برسن مریم و اونها رو هم میارم شهر!!! بچه های من وقتی شرایطش رو دارن چرا توی یه محیط بزرگتر و بهتر بزرگ نشن حق داشت!!!! حق داشت به بچه هاش فکر کنه و این حرفا من رو به این اطمینان میرسوند که میتونم 6 دانگ بهش اعتماد کنم و افسار زندگیم رو بسپارم دستش ،کاری که نتونسته بودم موقع زندگی با جعفر انجام بدم، زندگی با اون خدا بیامرز پر از بی اعتمادی و بلاتکلیفی بود، ولی الان داشتم میدیدم که محمد ادم محکمیه به همه و همه چیز فکر میکنه و تصمیم درست رو میگیره ...اونروز برگشتیم ده ،موقعی که میرفتیم سمت ساختمون محمد گفت تو چیزی نگو من شب هم خودم میگم، البته حاج بابا کم و بیش خبر داره ! _باشه نمیگم.محمد به ساختمون نرسیده بود که یکی از مردهای عمارت صداش زد و مجبور شد بره ،تنهایی که واردساختمون شدم هاجر خانم با توپ پر گفت هیچ معلوم هست چیکار میکنید شما زن و شوهر ؟! _کاری نمی‌کنیم _یواشکی میرید و می‌آید کسی هم سر از کارتون در نمیاره !!! _هاجر خانم به پسرت بپرس.بعدم رفتم سمت پله ها، حلیمه که پیدا بود از دست علی کلافه شده من رو که دید گفت هیچ معلوم هست کجایی؟! بی‌خبر میری لااقل به من بگو نیستی !!! _یهویی شد چی شده مگه ؟! _بس که این بچه بهونه گرفت والا کلافه ام کرد _این که مدام پیش تواه _بله ولی تو رو هم دورادور می بینه، صبح که ندیدت تا الان بهونه گرفت، بس که هم هاجر خانم غر زد روانی شدم، الان دیگه به بدبختی خوابوندم این بچه رو ،کجا بودی تو ؟!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا