#شخصیت_شناسی
شخصیت شما براساس نحوهی قفل کردن انگشتان دست 👌
شما دستاتون رو به کدوم شکل قفل میکنید🤔
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
532.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گارگویل افسانه نیست؟
با توجه به عکس بالا ، گارگویل موجودی واقعی بوده است. کاوشگران این جمجعه و تکه هایی دیگر از بدن گارگویل را در تونل های زیر زمینی پاریس پیدا کرده اند. لازم به ذکر است که این عکس توسط سازمان ماورا طبیعی تایید شده است.
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱🎃
#رمان
#نیره
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم وخویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رونمیدونم!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!!
...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که.....
ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_دویستوپانزدهم
نصیر خان که حسابی بهش سخت اومده بود که چرا الکی توی اون جو قرار گرفته رو به عالم خانم گفت شما میمونید با برمیگردید؟!به جای عالم خانم، حاجی گفت اومدن بعد از چند وقت میمونن یکی دو روز رو !!!کاش حاجی تعارف نمیزد ،کاش میگذاشت اونها برن.. دو سه روز بمونن توی اون خونه که چی بشه ؟!که من رو عذاب بدن ؟!نصیر خان از جا بلند شد و گفت پس با اجازه !!!
_میموندی نصیر شام رو میخوردیم !
_نه دیگه بریم بهتره با اجازه !!!شاهین هم پشت سر پدرش بلند شد و اونها رفتن، علی که یخش باز شده بود مشغول شیطنت و بازی با بچه های مریم شد،مهناز که انگار از هیچی اون خونه و خانواده خبری نداشت، رو به مریم گفت شما دختر عموی جهان هستین ؟!مریم گفت نه عروس عموشونم!
_آهان شوهر شما نیستن نه ؟!
_محمد شوهرمه!!!!دخترک گیج شده بود رو به من گفت مگه محمد آقا شوهر شما نبود ؟!مریم پیش دستی کرد و گفت هوومه!!!!
_چیییی؟!
_اینقدر عجیبه ؟!
_اره خب ...دو تا هوو تو یه خونه، بعد هر دوتاتون هم جوونید.جهان اروم گفت یه کم پیچیده اس بهتره وارد موضوع نشی!!!
مهناز ساکت شد ،ولی پیدا بود هزار تا سوال توی سرش میچرخه، حاجی رو به جهان گفت کار کارخونه رو رها کردی ؟!
_فعلا عمو
_چرا پسر ؟!اینهمه خرج کردی و سرمایه کردی چرا اینجا ولش کردی؟! ساختمون خالی خواه ناخواه خراب میشه !
_نمیدونم عمو صرفه اقتصادی نداره ،میدونید که با شاهین هم شریکم چیز شریکی به دردم نمیخوره !
_سهم اونم بخر
_نمیفروشه !!!منم آدم اینجا زندگی کردن و کار کردن نیستم، سهم دختر خاله رو میخرم چون نمیخوام مدیون باشم بهش، منتظر میمونم تا مشتری خوب پیدا بشه کلش رو بفروشم !!!محمد گفت یعنی تا این حد !!که کلا بفروشی ؟!
_اره
_اونجوری که اونموقع مصمم پیش میرفتی اهالی ده هم خوشحال بودن براشون کار جور میشه، یهو یخ کردی پسر !!!
_بگیم امیدم رو از دست دادم !!! نگاهش میکردم سرش زیر بود و با انگشتهاش بازی میکرد موقع جواب دادن به محمد، حاجی گفت خدا امیدت رو ناامید نکنه پسر !!!سر بالا گرفت روبروم بود،پوزخندی ی زد و گفت کرد دیگه !!!دلم میخواست تا میخورد میزدمش، جوری من رو نگاه میکرد و پوزخند میزد انگار من باعث اون قضایا بودم، از بین ما دو تا اونی که سر قول و قرارش نموند جهان بود نه من !!!بیشتر از این نتونستم جو رو تحمل کنم و رو به عالم خانم گفتم اگه خسته ایید میخواید استراحت کنید !!!هاجر خانم چشم غره ای به من رفت که یعنی توی کارش دخالت کردم ،ولی برای فرار از اون جو راهی بهتر از اون سراغ نداشتم، عالم خانم رو به مهناز گفت تو هم میای؟!مهناز که از اولم انگار حوصله اش سر رفته بود گفت اره بیام.با هم رفتیم بالا در اتاقی رو باز کردم و رو به عالم خانم گفتم بفرمایید شما، ولی برای مهناز خانم باید جهان خان خودش بیاد در اتاقش رو باز کنه !!!مهناز وارد اتاق شد و گفت من پیش مامان میمونم !!!
_هر جور راحتید.در رو بستم و اداش رو درآوردم و گفتم پیش مامان میمونم !!!دختره خودشیرین!!!رفتم اتاق خودمون حال خوبی نداشتم، حس میکردم قلبم توی دهنمه....این دیگه چی بود بعد از خوشی صبح؟! ...اصلا خوشحالی و امید به زندگی به من نیومده بود ،چرا همین امروز باید سرو کله اشون پیدا میشد؟! داشتم خودخوری میکردم که در اتاق زده شد و بعد حلیمه اومد داخل، من رو که دید گفت نگاه حال و روزش رو
_ولم کن حلیمه
_نیره کاری نکنی بهونه دست کسی بدی !
_مگه بچه ام ؟!
_والا از بچه هم بچه تری، تو چرا بالا موندی؟!
_برم پایین قیافه شازده رو ببینم ؟
_الله اکبر !!!!دختر تو شوهر داری اونم زن داره کجای اینو نمیفهمی؟!