eitaa logo
اسرار پر ابهام فکت
24.7هزار دنبال‌کننده
44.6هزار عکس
7.6هزار ویدیو
0 فایل
واقعیت های عجیب و هراس انگیز 😱😨 جهت رزرو تبلیغ محدود و گسترده @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
🦇 ترس از عشق و عاشقی " فیلوفوبیا " ! دراصل مبتلایان به فیلوفوبیا نمیتوانند با دلشکستگی کنار بیان ، به خاطر همین از عشق و رابطه فرار میکنن!!  که یه وقت تو رابطه دلشون نشکنه💔🥲!! 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
*♦️قدیمی ترین کره جغرافيايي (سال ١٥٠٤م) 🔹این کره روی پوسته تخم شترمرغ در فلورانس ایتالیا طراحى شده و جزئیات کشف قاره آمریکا توسط کاشفان آن رویش نقش بسته است.*      📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
532.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔥💥  صـــــدای جهنم از زیر زمین ⚡️واقعی یا فیك تشخیص خودتون 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
*♦️مارتين لوئرولو تنها مردي در دنيا كه گردنش را ۱۸۰ درجه ميچرخاند! 🔹وي متولد ۱۸۸۶ در آلمان بود و در سيرك فعاليت داشت و در سن ۷۰ سالگي بعد از آخرين نمايش خود در اثر سكته قلبي درگذشت 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
*♦️کلکسیونر فرانسوی و ۴۰۰ خزنده‌اش 🔹فیلیپ ژیله، یک خزنده‌شناس آماتور فرانسوی، حدود ۴۰۰ خزنده از گونه‌های مختلف را جمع‌آوری کرده و از آنها نگهداری می‌کند.*        📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
گارگویل افسانه نیست؟ با توجه به عکس بالا ، گارگویل موجودی واقعی بوده است. کاوشگران این جمجعه و تکه هایی دیگر از بدن گارگویل را در تونل های زیر زمینی پاریس پیدا کرده اند. لازم به ذکر است که این عکس توسط سازمان ماورا طبیعی تایید شده است. 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱🎃 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
شیمی دانcharles hatfieldدر خشکسالی سن دیگو امریکا سال1915 ادعا کرد با یک ماده شیمیایی باعث باران میشود و10هزاردلار آنرا به دولت فروخت.پس از تست ماده سیل آمد و شهر تخریب شد😐 + چقدر پر برکت بوده 👌🏻😐 ! 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم و‌خویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رو‌نمیدونم‌!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!! ...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که..... ادامه دارد...
نصیر خان که حسابی بهش سخت اومده بود که چرا الکی توی اون جو قرار گرفته رو به عالم خانم گفت شما میمونید با برمیگردید؟!به جای عالم خانم، حاجی گفت اومدن بعد از چند وقت میمونن یکی دو روز رو !!!کاش حاجی تعارف نمیزد ،کاش می‌گذاشت اونها برن.. دو سه روز بمونن توی اون خونه که چی بشه ؟!که من رو عذاب بدن ؟!نصیر خان از جا بلند شد و گفت پس با اجازه !!! _میموندی نصیر شام رو می‌خوردیم ! _نه دیگه بریم بهتره با اجازه !!!شاهین هم پشت سر پدرش بلند شد و اونها رفتن، علی که یخش باز شده بود مشغول شیطنت و بازی با بچه های مریم شد،مهناز که انگار از هیچی اون خونه و خانواده خبری نداشت، رو به مریم گفت شما دختر عموی جهان هستین ؟!مریم گفت نه عروس عموشونم! _آهان شوهر شما نیستن نه ؟! _محمد شوهرمه!!!!دخترک گیج شده بود رو به من گفت مگه محمد آقا شوهر شما نبود ؟!مریم پیش دستی کرد و گفت هوومه!!!! _چیییی؟! _اینقدر عجیبه ؟! _اره خب ...دو تا هوو تو یه خونه، بعد هر دوتاتون هم جوونید.جهان اروم گفت یه کم پیچیده اس بهتره وارد موضوع نشی!!! مهناز ساکت شد ،ولی پیدا بود هزار تا سوال توی سرش میچرخه، حاجی رو به جهان گفت کار کارخونه رو رها کردی ؟! _فعلا عمو _چرا پسر ؟!اینهمه خرج کردی و سرمایه کردی چرا اینجا ولش کردی؟! ساختمون خالی خواه ناخواه خراب میشه ! _نمیدونم عمو صرفه اقتصادی نداره ،میدونید که با شاهین هم شریکم چیز شریکی به دردم نمیخوره ! _سهم اونم بخر _نمیفروشه !!!منم آدم اینجا زندگی کردن و کار کردن نیستم، سهم دختر خاله رو میخرم چون نمیخوام مدیون باشم بهش، منتظر میمونم تا مشتری خوب پیدا بشه کلش رو بفروشم !!!محمد گفت یعنی تا این حد !!که کلا بفروشی ؟! _اره _اونجوری که اونموقع مصمم پیش میرفتی اهالی ده هم خوشحال بودن براشون کار جور میشه، یهو یخ کردی پسر !!! _بگیم امیدم رو از دست دادم !!! نگاهش میکردم سرش زیر بود و با انگشت‌هاش بازی می‌کرد موقع جواب دادن به محمد، حاجی گفت خدا امیدت رو ناامید نکنه پسر !!!سر بالا گرفت روبروم بود،پوزخندی ی زد و گفت کرد دیگه !!!دلم میخواست تا می‌خورد میزدمش، جوری من رو نگاه می‌کرد و پوزخند میزد انگار من باعث اون قضایا بودم، از بین ما دو تا اونی که سر قول و قرارش نموند جهان بود نه من !!!بیشتر از این نتونستم جو رو تحمل کنم و رو به عالم خانم گفتم اگه خسته ایید میخواید استراحت کنید !!!هاجر خانم چشم غره ای به من رفت که یعنی توی کارش دخالت کردم ،ولی برای فرار از اون جو راهی بهتر از اون سراغ نداشتم، عالم خانم رو به مهناز گفت تو هم میای؟!مهناز که از اولم انگار حوصله اش سر رفته بود گفت اره بیام.با هم رفتیم بالا در اتاقی رو باز کردم و رو به عالم خانم گفتم بفرمایید شما، ولی برای مهناز خانم باید جهان خان خودش بیاد در اتاقش رو باز کنه !!!مهناز وارد اتاق شد و گفت من پیش مامان میمونم !!! _هر جور راحتید.در رو بستم و اداش رو درآوردم و گفتم پیش مامان میمونم !!!دختره خودشیرین!!!رفتم اتاق خودمون حال خوبی نداشتم، حس میکردم قلبم توی دهنمه....این دیگه چی بود بعد از خوشی صبح؟! ...اصلا خوشحالی و امید به زندگی به من نیومده بود ،چرا همین امروز باید سرو کله اشون پیدا میشد؟! داشتم خودخوری میکردم که در اتاق زده شد و بعد حلیمه اومد داخل، من رو که دید گفت نگاه حال و روزش رو _ولم کن حلیمه _نیره کاری نکنی بهونه دست کسی بدی ! _مگه بچه ام ؟! _والا از بچه هم بچه تری، تو چرا بالا موندی؟! _برم پایین قیافه شازده رو ببینم ؟ _الله اکبر !!!!دختر تو شوهر داری اونم زن داره کجای اینو نمیفهمی؟!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
کلافه گفتم _من میفهمم اون نمیفهمه، در اومده میگه دیگه امیدی ندارم به کار کردن اینجا !!! _دخلش به تو چیه؟! مگه همه امیدش تو بودی؟! اصلا امیدش تو بودی ؟!حوصله حلیمه رو نداشتم گفتم ول کن حلیمه خب ؟!ول کن برو _اگه به رفتن منه من رفتم !حلیمه که رفت نشستم وسط اتاق و سرم رو گرفتم توی دستهام، کاش میشد همون لحظه بارو بندیل ببندم و از اون خونه برم ولی نمیشد !!!نزدیک زمان شام که شد از اتاق زدم بیرون، میدونستم غرغر هاجر خانم رو می‌شنوم ولی برام مهم نبود، پایین که رسیدم جهان و محمد و حاجی در حال حرف زدن بودن ،هاجر خانم هم توی در اتاقی که وسایل سفره و اینها بود ایستاده بود، من رو که دید اخمی کرد و اومد سمتم بازوم رو گرفت و گفت ناسلامتی مهمون داریم ،مهمون که نیستی !!!محمد ما رو میدید انگار متوجه شد چون از جا بلند شد و اومد سمت ما ،کنارمون که ایستاد گفت چیزی شده ؟!هاجر خانم گفت به زنت بپرس، عین دختر تاج السلطنه بالا بوده تازه اومده پایین، انگار نه انگار مهمون داریم !محمد بی توجه به حرف هاجر خانم گفت نیره خوبی ؟!هاجر خانم عصبانی گفت خوبه والا مردم مرد قدیم !!!و رفت ،محمد باز گفت خوبی ؟! _یه کم سرم درد میکنه، نمیدونم چرا این حالم ؟!لبخند محوی زد و گفت دلیلش رو میدونی دیگه، سرپا نمون !!!اونشب بعد از شام سفره رو که جمع کردن هر کسی رفت تا استراحت کنه ،محمد رو به من گفت امشب رو پایبن بمونیم اونها بالا باشن! _باشه علی رو هم میارم پایین _اونو ولش کن با حلیمه میمونه _باشه فقط من برم لباس بردارم و میام محمد علنا دیگه پیش مریم نمی‌رفت، اگه هفته ای یه شب هم می‌رفت روز بعدش از مریم شاکی بود که از بس غر زده کلافه اش کرده !!!پله ها رو بالا رفتم و دراتاقمون رو باز کردم، لباس برای خودم و محمد برداشتم و خواستم برم پایین که دیدم جهان از پله ها بالا می اومد بالا.خواستم برگردم توی اتاق ولی دیر بود، از کنارش که گذشتم گفت اومده بودی اتاق من ؟!ایستادم، چشمهام رو بستم ،نفسی گرفتم و دقیقا روبروش ایستادم و گفتم اینقدر خودت رو مهم ندون!!! _نمیدونم واقعا ... _خوبه.خواستم برم که باز گفت نیره من ...نمیخواستم هیچی بشنوم حتی نمیخواستم ببینمش، برای همین گفتم نمیخوام چیزی بشنوم !!!و رفتم پایین ....پایین پله ها که رسیدم دست روی قلبم گذاشتم چند تا نفس عمیق کشیدم تا از اون حال بیرون بیام...اونشب گذشت به هر سختی که بود، بودن جهان توی اون خونه، همون دو سه کلام حرف زدن و بدتر، بودن توی اتاقی که باهاش خیلی خاطره داشتم باعث شد اونشب تا صبح نخوابم ...صبح روز بعد امید داشتم بعد از صبحانه راهی بشن و من از اون عذاب نجات پیدا کنم ،ولی سفره صبحانه که جمع شد دیدم انگار خیال رفتن ندارن، جهان رو به محمد گفت بهتره بریم جایی برای ثبت خرید و فروش !!!محمد گفت سندی که به نام نیره نبوده در واقع نقل و انتقالی نیست، همه چی هم روی قباله حاج باباس ،دیگه نیازی به نیره یا من نیست،خودتون باهم حل کنید .... _اگه اینجوری میگی که حرفی نیست ! جهان رو به عالم خانم کرد و گفت پس مامان بریم !!!حاجی گفت مگه اومدی آتیش ببری پسر ؟!یکی دو روز بمونید میرید حالا ،هوا اینجا خوبه.مهناز گفت بمونیم جهان، اینجا خیلی قشنگه !!! _مامان ؟!عالم خانم که اصرار خاصی داشت به ماها ثابت کنه میونه خوبی با عروسش داره، گفت حالا که مهناز دوست داره بمونیم !پیدا بود جهان نمیخواد ولی دلیلی برای رد کردن نداشت، مهناز رو به جهان گفت بریم توی ده یه گشتی بزنیم ؟!جهان همونطور که نشسته بود گفت ده که چیزی نداره.دمغ شد دخترک، رو بهش گفتم میخوای باهم بریم ؟! ادامه دارد