#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_دویستوشانزدهم
کلافه گفتم
_من میفهمم اون نمیفهمه، در اومده میگه دیگه امیدی ندارم به کار کردن اینجا !!!
_دخلش به تو چیه؟! مگه همه امیدش تو بودی؟! اصلا امیدش تو بودی ؟!حوصله حلیمه رو نداشتم گفتم ول کن حلیمه خب ؟!ول کن برو
_اگه به رفتن منه من رفتم !حلیمه که رفت نشستم وسط اتاق و سرم رو گرفتم توی دستهام، کاش میشد همون لحظه بارو بندیل ببندم و از اون خونه برم ولی نمیشد !!!نزدیک زمان شام که شد از اتاق زدم بیرون، میدونستم غرغر هاجر خانم رو میشنوم ولی برام مهم نبود، پایین که رسیدم جهان و محمد و حاجی در حال حرف زدن بودن ،هاجر خانم هم توی در اتاقی که وسایل سفره و اینها بود ایستاده بود، من رو که دید اخمی کرد و اومد سمتم بازوم رو گرفت و گفت ناسلامتی مهمون داریم ،مهمون که نیستی !!!محمد ما رو میدید انگار متوجه شد چون از جا بلند شد و اومد سمت ما ،کنارمون که ایستاد گفت چیزی شده ؟!هاجر خانم گفت به زنت بپرس، عین دختر تاج السلطنه بالا بوده تازه اومده پایین، انگار نه انگار مهمون داریم !محمد بی توجه به حرف هاجر خانم گفت نیره خوبی ؟!هاجر خانم عصبانی گفت خوبه والا مردم مرد قدیم !!!و رفت ،محمد باز گفت خوبی ؟!
_یه کم سرم درد میکنه، نمیدونم چرا این حالم ؟!لبخند محوی زد و گفت دلیلش رو میدونی دیگه، سرپا نمون !!!اونشب بعد از شام سفره رو که جمع کردن هر کسی رفت تا استراحت کنه ،محمد رو به من گفت امشب رو پایبن بمونیم اونها بالا باشن!
_باشه علی رو هم میارم پایین
_اونو ولش کن با حلیمه میمونه
_باشه فقط من برم لباس بردارم و میام
محمد علنا دیگه پیش مریم نمیرفت، اگه هفته ای یه شب هم میرفت روز بعدش از مریم شاکی بود که از بس غر زده کلافه اش کرده !!!پله ها رو بالا رفتم و دراتاقمون رو باز کردم، لباس برای خودم و محمد برداشتم و خواستم برم پایین که دیدم جهان از پله ها بالا می اومد بالا.خواستم برگردم توی اتاق ولی دیر بود، از کنارش که گذشتم گفت اومده بودی اتاق من ؟!ایستادم، چشمهام رو بستم ،نفسی گرفتم و دقیقا روبروش ایستادم و گفتم اینقدر خودت رو مهم ندون!!!
_نمیدونم واقعا ...
_خوبه.خواستم برم که باز گفت نیره من ...نمیخواستم هیچی بشنوم حتی نمیخواستم ببینمش، برای همین گفتم نمیخوام چیزی بشنوم !!!و رفتم پایین ....پایین پله ها که رسیدم دست روی قلبم گذاشتم چند تا نفس عمیق کشیدم تا از اون حال بیرون بیام...اونشب گذشت به هر سختی که بود، بودن جهان توی اون خونه، همون دو سه کلام حرف زدن و بدتر، بودن توی اتاقی که باهاش خیلی خاطره داشتم باعث شد اونشب تا صبح نخوابم ...صبح روز بعد امید داشتم بعد از صبحانه راهی بشن و من از اون عذاب نجات پیدا کنم ،ولی سفره صبحانه که جمع شد دیدم انگار خیال رفتن ندارن، جهان رو به محمد گفت بهتره بریم جایی برای ثبت خرید و فروش !!!محمد گفت سندی که به نام نیره نبوده در واقع نقل و انتقالی نیست، همه چی هم روی قباله حاج باباس ،دیگه نیازی به نیره یا من نیست،خودتون باهم حل کنید ....
_اگه اینجوری میگی که حرفی نیست !
جهان رو به عالم خانم کرد و گفت پس مامان بریم !!!حاجی گفت مگه اومدی آتیش ببری پسر ؟!یکی دو روز بمونید میرید حالا ،هوا اینجا خوبه.مهناز گفت بمونیم جهان، اینجا خیلی قشنگه !!!
_مامان ؟!عالم خانم که اصرار خاصی داشت به ماها ثابت کنه میونه خوبی با عروسش داره، گفت حالا که مهناز دوست داره بمونیم !پیدا بود جهان نمیخواد ولی دلیلی برای رد کردن نداشت، مهناز رو به جهان گفت بریم توی ده یه گشتی بزنیم ؟!جهان همونطور که نشسته بود گفت ده که چیزی نداره.دمغ شد دخترک، رو بهش گفتم میخوای باهم بریم ؟!
ادامه دارد
🌏در جنگل های هند، گیاه Kalir-kanda رشد می کند که در گویش محلی "فریب معده" نامیده می شود.
▪️پس از خوردن 1-2 برگ آن، با وجود عدم وجود مواد مغذی در برگ، فرد تا یک هفته کامل احساس سیری می کند.😐
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱🎃
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا