یه باوری وجود داره
که اجساد افراد مقدس تجزیه نمیشه
قدیمی ترین جسد سالم باقی مونده
به «سیسیلیای مقدس» تعلق داره، اون
۱۷۷ سال بعد از میلاد مسیح تو راه دین
کشته شد و الان بدنش بسیار شبیه
به همون ۱۷۰۰ سال پیش جلوه میکنه، این موضوع تمام قانون های طبیعت رو زیر سوال برده
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱🎃
*ستاره AG Carinae یکی از درخشان ترین ستاره های کهکشان راه شیری است که معادل ۱ میلیون خورشید نور ساطع میکند، ولی چون بین زمین و این ستاره ۲۰ هزار سال نوری فاصله و حجم عظیمی از گردو غبار وجود دارد، با چشم غیر مسلح به سختی میتوان آن را مشاهده کرد.
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
سوییس تنها کشور دنیاست که در صورت بروز جنگ اتمی یا
حادثه هسته ای می تواند به هر شهروند خود یک تخت درون
پناهگاه استاندارد بدهد. سوئیس در سراسر کشور هزاران آژیر خطر ویژه نصب کرده و هر سال مانور آمادگی برگزار می کند. این در حالی است سوئیس نه جنگ افزار هسته ای دارد و نه حتی از انرژی صلح آمیز هسته ای استفاده می کند!
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱🎃
#رمان
#نیره
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم وخویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رونمیدونم!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!!
...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که.....
ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_دویستوهفدهم
جهان ابرویی بالا انداخت و با تعجب من رو نگاه کرد و عالم خانم گفت نه نمیخواد جهان خودش میره !!!مهناز اما بلند شد و گفت با نیره برم بیشتر خوش میگذره، این آقا کوچولو رو هم با خودمون ببریم منظورش علی بود ،دست علی رو هم گرفتم و گفتم بریم !!!محمد دنبالمون اومد و دم در ساختمون گفت نیره ورجه ورجه نکن !
_من کی ورجه ورجه میکنم آخه ؟!
_خلاصه مراقب باش
_چشم.از در عمارت زدیم بیرون علی همونطور که بازی میکرد پیش میرفت من و مهناز هم کنار هم قدم میزدیم،مهناز کمی که گذشت گفت شوهرت مرد خوبیه !!!
_اوهوم
_پیداس هوات رو داره !لبخند کمرنگی زدم ،چیزی نگفتم، مهناز باز گفت سخت نیست ؟!
_چی ؟!
_با هوو زندگی کردن
_من عادت دارم
_یعنی چی عادت داری ؟!
_یعنی اصلا مادرشوهرت چیزی بهت نگفته در مورد ما؟!
_نه انگار زیاد از قوم شوهرش خوشش نمیاد !!
_اینو موافقم
_خب تو بگو
_والا نگم برات ،چون گیج میشی....اونقدر قرو قاطی هست که خودم هم بهش که فکر میکنم مغزم سوت میکشه، فقط این رو بدون من اول زن برادر محمدبودم ،شوهرم فوت شد و بعد با محمد ازدواج کردم !
_ای وایییی!!! این آقا کوچولو ؟!
_از شوهر اولمه
_پس خیلی وقت نیست شوهرت مرحوم شده ؟!
_قبل از به دنیا اومدن علی
_چه بددددد
_سرنوشته دیگه کاریش نمیشه کرد!!!
_ چطور زن اولش اجازه این کار رو داد ؟!
_والا اجازه نداد، مجبور شد، بهتره زیاد این قضیه رو زیر و رو نکنی خودت سردرگم میمونی !!!
_اره بهتره از طبیعت اینجا لذت ببرم ،کجا میریم ؟!
_بریم سر قنات
_بریم !!!اون روز تا نزدیکی های ظهر با مهناز گشتیم، دختر خونگرمی بود، من مونده بودم چطور با اون حب و بغض عالم خانم سر میکنه!!! چیزی از جهان یا عالم خانم نمیگفت دلم میخواست چیزهایی بدونم ،برای همین موقع برگشت پرسیدم :چطور با جهان آشنا شدی ؟!خیلی بی تفاوت گفت عالم خانم با نامادریم همسایه بود !!!
_نامادری ؟!
_اره... من بچه بودم مادرم فوت شده ،بابام زن گرفت ،هیچوقت میونه خوبی با من نداشت، مخصوصا بچه هاش که به دنیا اومدن، وقتی میفهمه عالم خانم دنبال عروس میگرده من رو پیشنهاد میده و بعدشم که ...
_راضی نبودی ؟!
_مگه مهم بود !!!نگاهی بهش انداختم و گفتم چرا اینقدر بی تفاوت ؟!پوزخندی زد و همونطور که با نوک کفشش خاکها رو جابجا میکرد گفت برای فرار از دست نامادری!! میدونی بابام وضع بدی نداشت یا نداره، دستش به دهنش میرسه ولی من همیشه با نداری سر کردم، حکایت سیندرلا و نامادریش دیگه.... بعد عالم خانم که اومد خواستگاریم انگار همون پسر شاهزاده اس که خواهانم شده ...بی اختیار گفتم جهان آدم بدی نیست !!!
_اره من که نگفتم بده، ولی من ...
_چیه دوستش نداری ؟!
_بحث این نیست ...بعد ترسیده دست من رو گرفت و گفت خواهش میکنم یه وقت جایی چیزی نگی، نمیدونم چرا پرسیدی منم صادقانه جواب دادم !!!
_نترس من با کسی اخت نیستم، خودم هم که خانواده ای ندارم
_اااا پس تو هم مثل منی، تو چرا خانواده نداری ؟!
_سر فرصت، اگه عمری باقی بود باهم حرف میزنیم ...بریم که الان که برسیم مادرشوهرم پوست من رو میکنه ،چرا دیر کردم !!!لبخندی زد و گفت پیداس باهات خوب نیست !
_اوهوم ...چشم دیدنم رو نداره
_عجببب.با مهناز برگشتیم عمارت ....جهان روی یکی از تختها نشسته بود توی حیاط عمارت ،ما در حال خندیدن وارد عمارت شدیم و نزدیک جهان که شدیم همونطور نشسته گفت همیشه به خنده !!!بی هوا گفتم از چشم بد دور !!!