تصاویری از بزرگترین و قدرتمندترین ماشین آتشنشانی جهان،این تانک آب پاش به قدری قدرتمند است که میتواند ساختمان آتش گرفته2طبقه را درکمتر از 5دقیقه خاموش کند!
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱🎃
#فکت
×- 📸سلفیهایی که مرگبار شدند«تاج محل و سلفی مرگبار» 😐👇🏻!
✖️- یک مرد ۶۶ ساله ژاپنی در سپتامبر ۲۰۱۵، حالت تعادش را در یکی از پله های تاج محل از دست داد و کشته شد،طبق گفته شاهدان او در حال گرفتن سلفی بود که این اتفاق برایش افتاد. این مرد ژاپنی که ضربه های شدیدی به سرش خورده بود، بعد از حادثه و در بیمارستان جان خود را از دست داد،به گفته مسئولان بیمارستان او در آن زمان دچار یک سکته قلبی هم شده بوده است.
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
*🌍طیف رنگهای خاکهای خوراکی جزیره هرمز که به عنوان ادویه نیز استفاده میشوند.
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
#رمان
#نیره
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم وخویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رونمیدونم!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!!
...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که.....
ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_دویستوبیستم
نمیدونم خوابم برد یا بیهوش شدم از بیخوابی و اون حال بد!!! هرچی بودچشم که باز کردم سرو صدایی از بیرون می اومد، سرم اندازه یه کوه سنگین بود ،محمد نبود و این نشون میداد خیلی وقته صبح شده !!دستی به سر و رو و لباسهام کشیدم و رفتم بیرون،همه سر سفره صبحانه بودن و با هم حرف میزدن، دلیل اون سرو صدا همین بود سلامی دادم و دست و صورت شسته نشستم سر سفره، اولین نفر مهناز گفت نیره جون خوبی ؟!سرگرم علی شدم که کنارم نشسته بود و گفتم خوبم !!!حاجی اما حرف رو ادامه داد وگفت چشمات قرمزه !محمد هم گفت حالش خوب نیست، سراغت نیومدن.به جای من ،محمد گفت جای نگرانی نیست حاج بابا !!!دیگه کسی حرفی نزد ،زیر چشمی جهان رو می پاییدم جز استکان چایی چیزی نخورده بود ،کمی که گذشت رو به عالم خانم گفت اگه آماده آید راه بیفتیم !!عالم خانم گفت آماده ایم!حاجی گفت هرچی میگم بیشتر بمونید، تو از اون ور عجله داری بری !!!
_کار دارم عمو، کارمون با محمد هم تموم شد پول به حسابشه ایشالا پر برکت باشه !!!اونها که بلند شدن تا برن ما هم بلند شدیم، محمد کنارم ایستاد و گفت من و نیره هم تا شهر همراهیتون میکنیم ،یعنی در واقع میخوایم بریم شهر تا اونجا با همیم.بعد رو به من گفت آماده شو میریم !قرار بود جواب آزمایش رو بگیریم ،برای همین سوال و جواب نکردم... رفتم بالا تا لباس بپوشم علی رو به حلیمه سپرده بودم و برای اینکه موقع رفتن ما رو نبینه اون رو برده بود توی حیاط.... از اتاق که بیرون اومدم جهان هم از اتاقش بیرون اومد، چمدون رو برداشت خودش رو به من رسوند و گفت نیره حالت خوب نیست انگار !!!جوابش رو ندادم باز گفت با توام !!!بی توجه به سوالش گفتم یا تو جلو برو یا من !!!دستش رو به نشونه اینکه من جلوتر برم به سمت جلو گرفت و من سریع از پله ها پایین رفتم.... خوشحال بودم میرن و من باز به آرامش هر چند ظاهری میرسم،حداقلش این بود نمیخواستم مدام ببینمش...پایین پله ها که رسیدم، هاجر خانم گفت چه خبره اینقدر میری شهر ؟!
_خبری نیست
_تو گفتی منم باور کردم حیف که مهمون اینجاست !!!واقعا در توانم نبود که بخوام با هاجر خانم هم سرو کله بزنم ،برای همین از در زدم بیرون ،کنار محمد که نشستم گفتم هاجر خانم دیگه صبرش لبریز شده !
_امروز با خبر خوب برمیگردیم و اونم چیزی نمیگه !
_بفهمه میخوایم بریم شهر قیامت میکنه
_اروم میشه.اول ماشین جهان از درعمارت زد بیرون و بعد ما پشت سرش رفتیم، محمد گفت اگه جهان زودتر اقدام کرده بود برای خرید اون زمین، خونه بهتری میخریدیم!!!
_الان عوض کنیم
_تازه قولنامه کردیم نمیشه دیگه!!! ولی خدایی از داییش با انصاف تره لااقل حقت رو تمام و کمال داد.حرفی نزدم ...دلم نمیخواست از جهان حرف بزنم ولی انگار اون و حرفش همه جا سر راهم سبزمیشدن....ورودی شهر که رسیدیم ماشین جهان ایستاده بود، محمد مجبور شد بایسته پیاده شدیم تا مثلاخداحافظی کنیم مهناز رو بوسیدم و اون گفت بیاید تهران این بار ما میزبان شما بشیم !!!
_انشالله.عالم خانم من رو کشید توی بغلش که جای تعجب داشت، روبوسی کرد و اروم زیر گوشم گفت بچسب به زندگیت همین !!!!همین یه جمله من رو اونقدری ترسوند که خودم رو از بغلش بیرون کشیدم و ازش فاصله گرفتم، جهان با محمد خداحافظی کرد و رو به من گفت مراقب خودت باش دختر خاله !!!دختر خاله و درد!!!! دلم میخواست خفه اش میکردم سری به نشونه ادب تکون دادم و اونها رفتن و من و محمد هم رفتیم سراغ کار خودمون.... خدا روشکر که دیگه حرفی از جهان و مسائل مربوط بهش زده نشد ...اول جواب آزمایش رو گرفتیم که پرستار با خوشرویی گفت مبارکه باردارید !!!لبخندی نشست روی لبم ،شاید اون بچه میتونست من رو از اون حال و هوا در بیاره شاید میتونست تلنگری بشه به من که به جهان و مسائلش فکر نکنم ،ولی خودم هم میدونستم اگه در ظاهر هم این اتفاق بیفته یه جایی ته ته ذهن و قلب من، یکی به اسم جهان هست ...محمد که خوشحال بود و خب بنا به اخلاقی که داشت خوشحالیش رو نشون نمیداد....
ادامه دارد