#رمان
#نیره
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم وخویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رونمیدونم!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!!
...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که.....
ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_دویستوبیستم
نمیدونم خوابم برد یا بیهوش شدم از بیخوابی و اون حال بد!!! هرچی بودچشم که باز کردم سرو صدایی از بیرون می اومد، سرم اندازه یه کوه سنگین بود ،محمد نبود و این نشون میداد خیلی وقته صبح شده !!دستی به سر و رو و لباسهام کشیدم و رفتم بیرون،همه سر سفره صبحانه بودن و با هم حرف میزدن، دلیل اون سرو صدا همین بود سلامی دادم و دست و صورت شسته نشستم سر سفره، اولین نفر مهناز گفت نیره جون خوبی ؟!سرگرم علی شدم که کنارم نشسته بود و گفتم خوبم !!!حاجی اما حرف رو ادامه داد وگفت چشمات قرمزه !محمد هم گفت حالش خوب نیست، سراغت نیومدن.به جای من ،محمد گفت جای نگرانی نیست حاج بابا !!!دیگه کسی حرفی نزد ،زیر چشمی جهان رو می پاییدم جز استکان چایی چیزی نخورده بود ،کمی که گذشت رو به عالم خانم گفت اگه آماده آید راه بیفتیم !!عالم خانم گفت آماده ایم!حاجی گفت هرچی میگم بیشتر بمونید، تو از اون ور عجله داری بری !!!
_کار دارم عمو، کارمون با محمد هم تموم شد پول به حسابشه ایشالا پر برکت باشه !!!اونها که بلند شدن تا برن ما هم بلند شدیم، محمد کنارم ایستاد و گفت من و نیره هم تا شهر همراهیتون میکنیم ،یعنی در واقع میخوایم بریم شهر تا اونجا با همیم.بعد رو به من گفت آماده شو میریم !قرار بود جواب آزمایش رو بگیریم ،برای همین سوال و جواب نکردم... رفتم بالا تا لباس بپوشم علی رو به حلیمه سپرده بودم و برای اینکه موقع رفتن ما رو نبینه اون رو برده بود توی حیاط.... از اتاق که بیرون اومدم جهان هم از اتاقش بیرون اومد، چمدون رو برداشت خودش رو به من رسوند و گفت نیره حالت خوب نیست انگار !!!جوابش رو ندادم باز گفت با توام !!!بی توجه به سوالش گفتم یا تو جلو برو یا من !!!دستش رو به نشونه اینکه من جلوتر برم به سمت جلو گرفت و من سریع از پله ها پایین رفتم.... خوشحال بودم میرن و من باز به آرامش هر چند ظاهری میرسم،حداقلش این بود نمیخواستم مدام ببینمش...پایین پله ها که رسیدم، هاجر خانم گفت چه خبره اینقدر میری شهر ؟!
_خبری نیست
_تو گفتی منم باور کردم حیف که مهمون اینجاست !!!واقعا در توانم نبود که بخوام با هاجر خانم هم سرو کله بزنم ،برای همین از در زدم بیرون ،کنار محمد که نشستم گفتم هاجر خانم دیگه صبرش لبریز شده !
_امروز با خبر خوب برمیگردیم و اونم چیزی نمیگه !
_بفهمه میخوایم بریم شهر قیامت میکنه
_اروم میشه.اول ماشین جهان از درعمارت زد بیرون و بعد ما پشت سرش رفتیم، محمد گفت اگه جهان زودتر اقدام کرده بود برای خرید اون زمین، خونه بهتری میخریدیم!!!
_الان عوض کنیم
_تازه قولنامه کردیم نمیشه دیگه!!! ولی خدایی از داییش با انصاف تره لااقل حقت رو تمام و کمال داد.حرفی نزدم ...دلم نمیخواست از جهان حرف بزنم ولی انگار اون و حرفش همه جا سر راهم سبزمیشدن....ورودی شهر که رسیدیم ماشین جهان ایستاده بود، محمد مجبور شد بایسته پیاده شدیم تا مثلاخداحافظی کنیم مهناز رو بوسیدم و اون گفت بیاید تهران این بار ما میزبان شما بشیم !!!
_انشالله.عالم خانم من رو کشید توی بغلش که جای تعجب داشت، روبوسی کرد و اروم زیر گوشم گفت بچسب به زندگیت همین !!!!همین یه جمله من رو اونقدری ترسوند که خودم رو از بغلش بیرون کشیدم و ازش فاصله گرفتم، جهان با محمد خداحافظی کرد و رو به من گفت مراقب خودت باش دختر خاله !!!دختر خاله و درد!!!! دلم میخواست خفه اش میکردم سری به نشونه ادب تکون دادم و اونها رفتن و من و محمد هم رفتیم سراغ کار خودمون.... خدا روشکر که دیگه حرفی از جهان و مسائل مربوط بهش زده نشد ...اول جواب آزمایش رو گرفتیم که پرستار با خوشرویی گفت مبارکه باردارید !!!لبخندی نشست روی لبم ،شاید اون بچه میتونست من رو از اون حال و هوا در بیاره شاید میتونست تلنگری بشه به من که به جهان و مسائلش فکر نکنم ،ولی خودم هم میدونستم اگه در ظاهر هم این اتفاق بیفته یه جایی ته ته ذهن و قلب من، یکی به اسم جهان هست ...محمد که خوشحال بود و خب بنا به اخلاقی که داشت خوشحالیش رو نشون نمیداد....
ادامه دارد
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_دویستونوزدهم
نگاهی به محمد انداختم و سعی کردم بخوابم.. سرم رو روی بالشت گذاشتم ولی نگاهم به حیاط بود، لعنتی بر شیطون فرستادم و چشمهام رو بستم ،ولی نمیشد با چشم بسته هم جهان جلوم بود ،کلافه وسط رختخواب نشستم چقدر اونشب خدا رو شکر کردم که محمد خوابش سنگینه ،دستی توی موهام کشیدم و زیر لب گفتم اروم نیره !!!اروم تو شوهر داری اونم زن!!! تموم شد هر چی گفتید و شنیدید!!! ولی مگه میشد ؟!مگه این دل بی صاحاب اروم میگرفت؟!هنوزم توی حیاط بود، لعنت به تو جهان، لعنت به روزی که تو رو دیدم و شناختم!!! باز خوابیدیم ولی قلبم توی دهنم بود، از جا بلند شدم لباسم رو پوشیدم و روسری رو روی سر کشیدم ....نمیتونستم با اون حال سر کنم لااقل باید حرفی بهم میزدنه؟! باید چیزی میگفت تا نقطه پایان اون حس ها نمیشد ....میدونستم دارم خودم رو گول میزنم و اون کار از بیخ و بن اشتباهه، ولی نیره ،دختر رد کردن ممنوعه ها بود نه ؟!از اتاق زدم بیرون اگه کسی من رو میدید هزار تا بهونه میشد آورد...اروم از در ساختمون زدم بیرون جهان سمت حوض بود جایی که جز از اتاق ما دیدی نداشت، انگار متوجه من شد، ایستاد ولی من به راهم ادامه دادم میرفتم پشت مطبخ ،اونجا کسی نبود دیگه توی اتاقهای اون قسمت کسی نمیموند، سمت دیگه اتاقهای جدید ساخته بودن و اونجا میموندن خدمتکارها...دنبالم اومد کمی که رفتم صداش اروم از پشت سرم اومد که گفت نیره ؟!ایستادم ،چشمهام رو بستم تا اروم بگیرم ،دلتنگ صداش بودم و دلتنگ اینکه اینطور صدام کنه نیره !!!خودم رو نباختم، نیومده بودم دل بدم و قلوه بگیرم... در واقع اومده بودم حساب پس بگیرم...برگشتم سمتش، نگاهش، نگاه همون جهانی بود که شبها تا دیر وقت با هم حرف میزدیم، دلم ریخت!!! انگار به آنی تموم خشم و عصبانیتم تموم شد،جهان کمی جلو اومد و گفت نیره خوبی ؟!نباید وا میدادم، برای همین عصبی گفتم به توچه !!!
_یعنی چی ؟!
_یعنی همین!!! به توچه که من خوبم یا نه؟! مگه اصلا مهمه ؟!
_معلومه که مهمه.پوزخندی زدم و گفتم برو بابا من گوشام درازه یا رو پیشونیم نوشته احمقم !!!
_این چه طرز حرف زدنه
_چیه منتظر یه صحبت عاشقانه بودی ؟!
_نه ولی ...
_ولی چی ؟!
_میخوام بهم حق بدی !!!
_چه حقی جهان؟! هان چه حقی ؟؟نمیخواستم و نباید جلوش گریه میکردم، نباید ضعف نشون میدادم... دستهام رو مشت کردم تا از ریختن اشکهام جلوگیری کنم، روی کُنده درختی که گوشه ای بود،روبروم نشست، توی تاریکی محض هنوزم میتونستم نگاهش رو ببینم،نگاهی که فقط وقتی به من نگاه میکرد اون جوری بود، سر بالا گرفت و گفت میدونم در حقت ناحقی کردم، ولی بپرس چرا ؟!
_دلیلش هرچی که باشه و هرچی که بوده باشه مهم نیست!!! ناحقی نکردی جهان ،من رو رها کردی میون زمین و اسمون ولم کردی... نه پام به زمین میرسید نه دستم به اسمون، میفهمی این حال یعنی چی ؟!
_میدونم، معذرت میخوام !!!
_همین؟! معذرت میخوای؟! 7 ماه جهان!!!! 7 ماه!!!! بیخبر ازت گذشت ،حتی حاضر نشدی یه خبر بدی از خودت، بگی نیره به درک !!!
_نتونستم!!!
_عذر بدتر از گناه !!!!من تو این ده چطور وقتی خواستم ،تونستم ؟!خیلی تلاش کرده بودم ،ولی اشکم چکیده بود صورتم رو پاک کردم و گفتم هر چی بود تموم شد ،فقط اومدم که نقطه آخر رو بذارم و برم !!!از جا بلند شد و گفت:
_نیره ؟!دستم رو جلوش گرفتم و گفتم ببین، حتی یه جواب قانع کننده نداری، حتی حرفی برای دفاع از خودت !!!
_نتونستم مامان رو راضی کنم
_عجب دلیل محکمی.نیره مامان مریض بود حالش خوب نبود، گفت عاقم میکنه ،گفت ازم نمیگذره... من ...من مهناز رو نخواستم ...
_لیاقتش رو نداری ...نیومدم اینجا دلیل بیاری برام، تو زندگی خودت رو داری ،من زندگی خودم رو ،تموم شد و رفت... فقط خواستم سنگینی بار دوشم رو سبک کنم همین!!!راه افتادم برم سمت ساختمون گفت نیره ؟!ایستادم ،صداش اومد ...جرات برگشتن نداشتم نمیخواستم توی اون حال باهاش چشم تو چشم بشم، همونطور ایستادم اروم گفت ولی من دوستت داشتم ،دوستت دارم و دوستت خواهم داشت !!!!موندن جایز نبود رفتم سمت ساختمون خدایی بود اونوقت شب همه خواب بودن اروم رفتم سمت اتاق و خزیدم زیرلحاف اونقدری گریه کردم که بالشت زیر سرم خیس شد، اونقدری بی صدا هق هق کردم که مطمئن بود فردا از سردرد کور میشم ...
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا