eitaa logo
اسرار پر ابهام فکت
24.8هزار دنبال‌کننده
44.6هزار عکس
7.6هزار ویدیو
0 فایل
واقعیت های عجیب و هراس انگیز 😱😨 جهت رزرو تبلیغ محدود و گسترده @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
آمارهای وحشتناک درباره ی... 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
آمارهای وحشتناک درباره ی... 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
آمارهای وحشتناک درباره ی... 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
آمارهای وحشتناک درباره ی... 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🌏تگرگ همچین بلایی رو سرماشین آورده😦 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱🎃 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
آمارهای وحشتناک درباره ی... 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
یه افسانه هست که میگه اگه روی انگشتای اشارت خال یا زخن داری تو زندگی قبلیت اشراف زاده بودی + کی اشراف زاده بوده 🙂 ؟        📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
جاویدان نوعی از فرازمینی‌ها این نژاد میلیونها سال از تکنولوژی انسان جلو بوده و جزو نژادهای پیشرفته کهکشان راه شیری هستند، که قادر به کنترل ذهن و محیط از طریق ذهن خود میباشد، و از نظرطول عمر تقریبا به جاودانگی رسیده است !! 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱🎃 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
🔸️زیبایی بی‌حد و اندازه‌ی ماسه‌سنگهای لایه‌لایه در میشیگان👌 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱🎃 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم و‌خویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رو‌نمیدونم‌!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!! ...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که..... ادامه دارد...
حلیمه کمک حال خوبی برای من بود هم مراقب علی بود هم کارهای خونه رو انجام میداد ،به قول خودش کارای این خونه در برابر کارای عمارت انگار خاله بازیه.تابستون تموم شده بود و ما سه ماهی شهر بودیم توی اون مدت یکی دوبار با محمد رفته بودیم و سری به ده زده بودیم، البته علی بیشتر می‌رفت چون محمد میگفت ننه دلش براش تنگ شده میبرم ببینتش ولی من همون یکی دو باری هم که رفتم با اخم و تخم هاجر خانم روبرو شدم ،هنوزم باهام حرف نمیرد...اوایل پاییز بود، کار محمد کمتر شده بود و بیشتر شهر میموند ...یکی از همون روزا چایی رو که جلوش گذاشتم نگاهی به شکم من که کمی بالا اومده بود انداخت و گفت اینم داره بزرگ میشه !!!دستی به شکمم کشیدم و گفتم اره نصف بیشتر حاملگی گذشته کم مونده به دنیا بیاد ! _ایشالا ...نیره یه چیزی میخوام بگم ... _بگو _الان من تا بهار که کارای ده شروع بشه بیکارم ،یه مقدار پول من دارم اگه تو هم شریک بشی با پولی که جهان بابت زمین داده میتونیم کاری راه بندازیم و کاری هم اینجا داشته باشم _چه نیازی به کار دیگه داری؟! ما که نیاز مالی نداریم !!! _نداریم ...ولی آدمی تا میتونه باید کار کنه آینده این بچه ها باید تامین باشه سهم علی رو هم وارد کار میکنم ،بزرگ بشه خودش بتونه از پس کارش بربیاد...سرمایه ای داشته باشه ،سهم تو هم جدا میشه.یه زمانی اونوقت که جعفر زنده بود، مدام به این اخلاق محمد گیر میداد و میگفت محمد همه چی رو دودوتا چهار تا میکنه، زندگی رو مدام روی حساب کتاب پیش میبره، زندگی رو باید خوش گذروند باید ازش لذت برد نه اینجوری !!!واقعا محمد همین بود... توی تموم زندگی دنبال این بود که بتونه از هر فرصتی نفع مالی ببره و خب چی بهتر از اینکه من خیالم از بابت آینده بچه هام راحت باشه، برای همین قبول کردم و پول رو سپرم به محمد ...محمد خیلی زودتر از اونچه که فکرش رو میکردم، کارش رو راه انداخت ...انگار از خیلی قبل روش فکر کرده بود مغازه ای اجاره کرد و کارش رو شروع کرد ...دیگه کمتر ده می‌رفت،بیشتر وقتش رو صرف مغازه می‌کرد، گاهی بهش میگفتم تو اینقدر وابسته این مغازه ای چطور تابستون میری ده؟! _شاگرد میگیرم، اینجا رو که ول نمی‌کنم !شاگردی آورده بود از همون اهالی ده، هم مراقب مغازه بود هم کار رو یادش میداد ،هرچی بود زندگی من روی روال عادی و خوشی پیش می‌رفت.یک ماهی مونده به تولد بچه بود ،حسابی سنگین شده بودم، یه روز محمد که اومد خونه صدا زد نیره؟! نیره ؟! _بله ؟!به سختی خودم رو رسوندم به در هال، محمد گفت داره مهمون میاد !!! _مهمون ؟!کیه ؟ _ننه و حاج بابا فردا میان _قدمشون به چشم.راستش حاج بابا رو واقعا قدمش به چشم بود ،ولی هاجر خانم رو خدا بخیر میکرد ...با حلیمه همه چی رو آماده کردیم که بریم برای استقبال از مهمونها...روز بعد هاجر خانم و حاجی از راه رسیدن، یعنی خود محمد رفته بود دنبالشون... هاجر خانم وارد خونه که شد اخم هاش رو کشید توی هم و گفت از اون عمارت اومدید بیرون که توی این لونه مرغ زندگی کنید؟! اینجا اصلا میشه نفس کشید، واقعا خلایق هرچه لایق!!!!حاجی بهش توپید که هاجر زبون به دهن بگیر!با پشت دست زد توی دهنش و گفت بیا آ....آ من لال میشم، خوبه ؟! _لااله الا الله.اومدن داخل و هاجر خانم به هر چیزی با اخم و تخم نگاه میکردسفره ناهار رو که حلیمه انداخت،به سختی سر سفره نشستم، هاجر خانم باز نتونست خودش رو کنترل کنه و گفت توی یه خونه کوچیک ،هیچ کاری هم که نمیکنی همین میشه دیگه نفست بالا نمیاد، خدا میدونه چطور میخوای زایمان کنی!نتونستم تحمل کنم و گفتم هاجر خانم من سر علی هم همین بودم،یادتون که نرفته ؟!با گوشه روسری اشکش رو پاک کرد مثلا و گفت من اونموقع داغ بچه دیده بودم هیکل تو رو که نمیدیدم !!!محمد اشاره ای زد حرفی نزنم، خودم هم ترجیحم این بود چیزی نگم... ناهار رو که خوردن بدون هیچ منظوری گفتم اگه خسته اید توی اون اتاق میتونید استراحت کنید،پرید بهم که توی خونه بچه خودم هم تو بهم امر و نهی میکنی ؟!حاجی باز طاقت نیاورد و گفت هاجر اگه اومدی که اعصابمون رو خرد کنی تا همین امروز برگردیم !!!هاجر خانم سکوت کرد و چیزی نگفت، از اون روز صبح محمد و حاجی میرفتن مغازه و ما میموندیم و غرغرهای هاجر خانم ...واقعا کلافه امون میکرد،منم با اون حال حوصله نداشتم که بخوام باهاش کل کل کنم ...