#شگفتی_های_آفرینش 🦜
🕊 توراکو؛ یکی از زیباترین پرندگان زمین!!😍
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱🎃
#فکت٭-٭ 🍇🏹🎗
فکت های جالب در مورد خواب دیدن•🏄♀😴•
●رویاهای طولانی اکثرا در صبح اتفاق میافتند•☺️🐝•
●حدود 12% مردم سیاه و سفید خواب میبینند•○🖇•
●در طول خواب،قسمتی از مغز که وظیفه منطقی جلوه دادن اتفاقات را بر عهده دارد از کار میافتد•🎐🧠•
●به گفتهی دانشگاه Stanford تنها چهره کسانی را در خواب میبینیم که با آنها آشناییم یا آنهارا در تلویزیون دیدیم•🌨🎭•
●کابوس بیشتر در کودکان و در سن 3تا6 سالگی اتفاق میافتد و از 10 سالگی به بعد نیز کاهش میابد•🏌♀🌽•
●زنان بیشتر از مردان، چه در دوران کودکی چه بزرگسالی کابوس میبینند🌊☔
𖧷- - - - - - - - - - - - - - - - - - - -𖧷
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
#رمان
#نیره
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم وخویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رونمیدونم!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!!
...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که.....
ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_دویستوبیستوپنجم
طلا دو ماهه بود که باز کارهای ده شروع شد و رفت و آمدهای محمد زیاد شد ،کل عید نوروز رو خونه حاج بابا گذرونده بودیم و من هیچ روزی از دست نیش و کنایه های مریم و هاجر خانم راحت نبودم.طلا دختر قشنگی بود ،بیشتر شباهت به من داشت و همین من رو خوشحال میکرد ،درسته محمد هم آدم بدقیافه ای نبود ولی خب قیافه در حد مرد بودنش بود !!!!تعطیلات که تموم شد و ما برگشتیم شهر خوشحال بودم، هاجر خانم روزی که میخواستیم بریم گفت حالا مثلا کارتون شهر چیه که مثل مهمون اومدید و مثل مهمون میرید ؟!محمد گفت ننه خونه زندگیمون اونجاست ،چرا هی یادت میره ؟!
_یادم نمیره از این اداهای بیخود خوشم نمیاد!!!هرچی بود برگشتیم و اون بار رحیمه هم با ما اومد، مریض احوال بود و دیگه نمیتونست به کارها رسیدگی کنه ،محمد پیشنهاد داد بیاد شهر و بره دکتر، بلکه حالش بهتر بشه... اولش نمیخواست قبول کنه ولی حلیمه بالاخره راضیش کرد، هیچوقت از رحیمه خوشم نمی اومد همیشه مثل یه دشمن خونی با من رفتار میکرد، ولی خب هر چی بود خواهر حلیمه بود !!!حلیمه آدم زبر و زرنگی بود اون مدتی که شهر بودیم همه جا رو یاد گرفته بود و خودش همه کارها رو میکرد، رحیمه هم که اومد شهرخودش کارهاش رو میکرد و میبرد دکتر و می آوردش، رحیمه اون روزا خیلی ساکت بود ،حلیمه که دکتر خیالش رو راحت کرده بود رحیمه مریضی خاصی نداره فقط نباید کار زیاد انجام بده، یه شب به رحیمه گفت بهتره دیگه کار نکنی !!!رحیمه کلافه گفت کار نکنم، چه کنم ؟!
_هیچی یه خونه توی ده بگیر و بشین توش !
_باد هوا بخورم
_خواهر من !!!بالاخره پولی داری که، منم هستم
_لازم نکرده خودم کار میکنم نیازی به کسی هم ندارم !
_دکتر گفت ...
_دکتر برای خودش گفت، من کار نکنم میمیرم
_عجب!!! این از دست من بر می اومد دیگه خود دانی !!رحیمه که خوابید به حلیمه گفتم شماها خواهرید ولی اینهمه تفاوت توی اخلاق نوبره والا !!!
_گناهی نداره
_چطور ؟!
_زیر دست آدمی بزرگ شده که این اخلاقش بوده
_مگه یه جا نبودید شماها ؟!حلیمه آهی کشید و گفت:
_نه!!! ننه بابامون که مردن ما بچه بودیم، رحیمه رو مادر هاجر خانم میبره کلفتی ،منم توی عمارت با مادر مظفر خان میموندم میدونی که فامیل ان
_اره میدونم
_مادر هاجر خانم زن بدجنسی بود، فقط کافی بود رحیمه پاش رو یه قدم این ور و اون ور بذاره میزد...نه اینجوری، به قصد کشت میزد، رحیمه بچه بود ولی خب به خاطر لقمه ای نون مجبور بود دیگه ...
_آخی...
_خشم و نفرت و بدجنسی از اینجامیاد ،هاجر خانم که شد عروس مظفر خان ،رحیمه هم به عنوان جهاز دادن به هاجر خانم !
_مگه وسیله بوده ؟!
_فرقی نداشت با وسیله، والا باز اونجا حال و روزش بهتر بود ولی خب تحت امر هاجر بود دیگه
_عجب این رو نمیدونستم.حلیمه سری تکون داد و گفت حتی با منم سر ناسازگاری داره یه بار میون دعوا گفت:چرا تو باید میموندی اینجا و من رفتم خونه اونا، اگه تو رو برده بودن من اینقدر کتک نمیخوردم !!!
_وا مگه تقصیر تو بوده ؟!
_آدم توی شرایط بدش دنبال مقصرمیگرده و رحیمه کسی جز من رو پیدا نکرد!!!راستش هیچوقت از رحیمه خوشم نمی اومد ولی از بعد از اون شب و اون حرفا دلم براش میسوخت.... اونم یکی دیگه از قربانی های اون زندگی بود ...هر چی بود رحیمه حاضر به استراحت نشد و یه روز همراه محمد راهی ده شد !!!زندگی میگذشت... بچه ها بزرگ میشدن، درگیر دو تا بچه و خونه و زندگی بودم و هیچ وقتی برای فکر کردن نداشتم، فقط گاهی شبها وقتی همه میخوابیدند می نشستم و به فکرهام اجازه جولان میدادم، فکر من اما همیشه میرفت سمتی که نباید بره جهان !!!!!اگه هر آدم عاقلی بود ازش بدش میومد،ازش متنفر میشد، ولی من هنوزم با بی عقلی تمام دوستش داشتم!!! شبهایی که محمد بود وقتی ذهنم میرفت سمت جهان، نگاهی به محمد که صورتش از خستگی غرق خواب بود می انداختم و از خودم خجالت میکشیدم... ولی خب گاهی هم به خودم حق میدادم توی خیال خودم برای خودم زندگی کنم !!!اواسط تابستون بود که باز فهمیدم باردارم،حلیمه عصبانی گفت دختر مگه کنترات برداشتی ،بچه ات 7 ماهه اس !!!
_مگه دست منه حلیمه
_والا چی بگم.دو تا بچه 4 ساله و 7 ماه داشتم و الان باز باردار بودم، راستش هیچ از اون بارداری خوشم نمی اومد ولی خب چیزی بود که پیش اومده بود.