#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_دویستوبیستوهشتم
حاجی در جوابش گفت فردا بعد از نماز ظهر ،شاهین کل آبادیها رو دعوت کرده برای ناهار !!!
_پس شاهین جای باباش نشسته !!
_همیشه همینه!!!روز بعد بچه ها رو به حلیمه و اهل عمارت سپردیم و راهی ده نصیر خان شدیم ،راستش از وقتی فهمیده بودم برای خاکسپاری میریم یه مورد اذیتم میکرد، اونم اینکه احتمال داشت با جهان رودررو بشیم!!!! حدود دوسالی بود نه دیده بودمش نه حرفی ازش زده شده بود، ولی انگار من دیوونه بودم که بازم بهش فکر میکردم.وارد خونه نصیر خان که شدیم اول از همه شاهین برای استقبال اومد، هنوزم از نگاهاش خوشم نمی اومد، زن و بچه های نصیر خان توی اتاق مهمانخونه از مردم پذیرایی میکردن، همراه هاجر خانم و مریم بالای اتاق نشستیم کسی آشنا نبود و خدارو شکر میکردم انگار عالم خانم اینها نیومده بودن ،مریم فکر من رو به زبون آورد و اروم گفت خاله یعنی عالم خانم نیومده تشییع برادرش؟! هاجر خانم پشت چشمی نازک کرد و گفت از اینا هر چی بگی برمیاد !!!!نماز رو خوندن و همه رفتیم برای خاکسپاری، واقعا انگار خبری از جهان و عالم خانم نبود ،کناری ایستاده بودم ،هیچوقت خاکسپاری رو دوست نداشتم، دور از جمعیت بودم که یه دفعه صدایی نیمه آشنا گفت سلام !!!سمت صدا گشتم و مهناز رو دیدم، لبخندی بهش زدم و گفتم سلام تو از کجا دراومدی ؟!
_تازه رسیدیم ولی انگار دیر کردیم، البته دیر خیر رسید به جهان دیگه همونموقع راهی شدیم !!!پس تازه رسیده بودن ،چشم گردوندم بین جمعیت انگار دنبالش میگشتم، تو سری به خودم زدم و نهیب زدم به خودم که آدم باش نیره !!!خاکسپاری که تموم شد برگشتیم خونه برای ناهار، دم در خونه نصیر خان با جهان و محمد روبرو شدیم سلام علیکی کردیم و هر کسی رفت قسمتی که باید میرفت، سر سفره خبری از عالم خانم نبود به مهناز گفتم پس عالم خانم کجاس ؟!
_نتونست بیاد
_چطور ؟!
_راستش چند وقت پیش خورده زمین و پاش شکسته یه مدت پاش توی گچ بود و الانم نمیتونه راه بره !
_ای وای خبر نداشتم
_این مدت خیلی اذیت شدیم ،هم خودش هم ما.... میدونی دیگه پیرن و بد خلق و البته مریضم که باشن که دیگه هیچ !!!هاجر خانم که کنارمون بود و حرفامون رو گوش میداد، بی هیچ مقدمه ای گفت خودت چی؟ هنوز بچه نداری؟!مهناز سرش رو زیر انداخت و گفت نه !!!
_چرا تا جوونی باید بچه دار بشی ؟!
_هر وقت خدا بخواد خودش میده.ناراحت شده بود ،پیدا بود غم داره صداش!!!دستش رو گرفتم و گفتم ایشالا هرچی خیره پیش بیاد !!!
_ایشالا...هاجر خانم باز اظهار فضل فرمودن و گفت بازم دوا دکتر کن ،خیلی ساله عروسی کردی شاید مشکلی داری!!!
مهناز جوابش رو نداد ولی پیدا بود پکر شده ،دلم میخواست به هاجر خانم بگم به تو چه آخه !!!اونروز حوالی غروب میخواستیم برگردیم ده خودمون، حاجی رو به جهان گفت اگه اینجا سختتونه بیاید بریم پیش ما !!!جهان اما گفت نه عمو ختم دایی هست، مامان هم که نتونست بیاد، باید اینجا باشیم !!!بی هیچ هدف خاصی به مهناز گفتم تو بیا اگه اینجا اذیت میشی ؟!نگاهی به جهان انداخت و گفت راستش تنهام اینجا، کسی رو نمیشناسم ولی نمیخوام مزاحم شما هم بشم !
_چه مزاحمتی بیا بریم.جهان انگار دید مهناز تمایل به اومدن داره گفت میخوای بری برو ،میام دنبالت فردا !!!لبخند نشست روی لب مهناز و گفت خوب میشه!!!و اینجوری مهناز با ما همراه شد ،راستش همیشه فکر میکردم اگه یه روزی با زن جهان روبرو بشم کله اش رو میکنم و میشه دشمن خونیم ،ولی مهناز اونقدری دختر خوبی بود که نمیشد حتی ازش ناراحت شد ....برگشتیم ده و حلیمه مهناز رو که دید اروم گفت رفتی با خاطرات قدیم رو باز کردی !!!
_چه خاطراتی حلیمه؟ ول کن!مهناز بچه ها رو که دید گفت وای باورم نمیشه تو این فاصله که همدیگه رو ندیدیم دو تا بچه آوردی !!!
_اره اونموقع که دیدیم هم دیگه رو من باردار بودم سر طلا !!!شروع کرد به قربون صدقه رفتن بچه ها، هاجر خانم باز گفت تو که اینقدر بچه دوست داری دختر یه فکری کن به حال خودت! جهان تک پسره بچه نیاری براشون سرت هوو میاد !!!مریم گفت خاله نگو بچه، بگو پسر نیاری، یادت که نرفته سر همین پسر برا من هوو آوردی !!!
ادامه دارد
🦢 قو | نیاز به آرامش، امنیت عاطفی و عشقی خالص
✨اگر قو چشم دلت را گرفت، یعنی قلبت در جستوجوی نوعی حضور لطیف و بیادعاست؛ حضوری که بدون گفتوگو هم آرامت کند.
تو از آندسته آدمهایی هستی که روحشان در سکوت عمیق عشق معنا پیدا میکند.
🤍
قو نماد تعهدی پاک و وفاداری بیقید و شرط است؛ انتخابش یعنی جانت خسته است از ناپایداری، از روابط شتابزده، از بازیهای بیحاصل.
✨
شاید مدتیست دلت پناهی میخواهد که در آن بیدفاع بودن، ضعف نیست؛ نشانهی اعتماد است.
تو مشتاق تجربهی عشقی هستی که در آن «بودن» کافیست… نه «اثبات کردن»
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
497.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
800.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ءیه تئوری هست که میگه وقتی یه هو صدای اسمتو میشنوی و هیچ کس نیست در واقع یه موجود از بعد دیگه سعی کرده وارد دنیات بشه😨
اون موجودها بدن ندارن فقط از ارتعاش صدا و حافظه ی انسان" تغذیه میکنن وقتی به کسی علاقه مند یا کنجکاو میشن اسمش رو از حافظه ی خودش صدا میزنن تا مطمئن شن تو اونها رو شنیدی
اگه جواب بدی - حتی با یه «ها؟» یا «چی؟». در واقع بهش اجازه دادی فرکانسش با ذهنت هم تراز بشه. و از اون لحظه اون صدا فقط توی ذهن تو نیست... بلکه پشت سرت و ایستاده
میگن اگه سه بار صدای اسمتو بشنوی و هیچ کس نباشه یعنی اون موجود دیگه نمیخواد فقط صدا باشه میخواد دیده بشه.
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
344.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا