#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_دویستوسی
هرچی بود ما راهی شهر شدیم، مهناز میگفت من رو بذارید ده نصیر خان که جهان نخواد بیاد شهر !!محمد اما میگفت اون خواه ناخواه باید بیاد از اینجا رد بشه ،اینجوری بهتره، قراره در باره یه کاری هم با هم حرف بزنیم !!!کنجکاو گفتم چه کاری ؟!!
_هنوز قطعی نیست باید حرف بزنیم و این یعنی اینکه دیگه چیزی نپرسم ،ولی سوالی عین خوره من رو میخورد ،در مورد چی میخواستن با هم حرف بزنن، الله و اعلم !!!مهناز وارد خونه که شد با ذوق گفت چه خونه خوشگلی، من عاشق خونه های اینجوریم ،خیلی قشنگه !!
_قابلت رو نداره !!
_به خوشی بشینید.اون روز حوالی غروب بود که در رو زدن، محمد رفته بود مغازه و حلیمه هم دستش بند آشپزی بود ،رفتم تا در رو باز کنم، از وقتی اومده بودیم شهر محمد اصرار داشت دیگه لباس محلی نپوشم نه خودش میپوشید نه من!!! البته من این مدل رو بیشتر دوست داشتم اینکه همرنگ جماعت بودم ،حس خوبی داشت... چادری روی سرم انداختم و رفتم دم در ،در رو که باز کردم جهان رو پشت در دیدم مثل همیشه مرتب و ترو تمیز ،سرش پایین بود و با کلید توی دستش بازی میکرد ،به محض باز شدن در سرش رو بالا آورد و من رو که دیدنگاهش ثابت موند ،نباید اون لحظه حتی برای ثانیه ای ادامه پیدا میکرد، برای همین گفتم سلام خوش اومدی !!لبخندی زد و گفت سلام، سلامت باشی !!علی اومد دم در و گفت مامان کیه ؟!جهان رو بهش گفت والا تو خیلی بزرگ شدی !!!
_من بزرگ بودم،تازه خیلی هم بزرگم از بقیه مواظبت میکنم !!!خنده ام گرفت، علی مدام در حال اذیت و آزار طلا و احمد بود ولی خب ما بهش میگفتیم تو بزرگتری و باید ازشون مراقبت کنی!!! و حالا داشت به خورد جهان میداد ،جهان دستی توی موهای علی کشید و گفت نیم وجبی! یادته یه ذره بود، چه زود بزرگ شد !!نشنیده گرفتم و گفتم نمیای داخل ؟!
_اگه از جلو در بری کنار ،چرا میام !!!شرمنده گفتم ببخشید ،حواسم نبود !!!از کنارم رد شد و گفت عامل حواس پرتیم؟!لعنت بهت جهان!!!! لااقل اروم بگیر، چه دردی داری هر بار آتیش روشن میکنی؟!!با هم رفتیم سمت ساختمون، مهناز اومد برای استقبال جهان، باهم سلام علیکی کردن و جهان گفت انگار اینجا بیشتر خوش میگذره ؟!مهناز لبخندی به روش پاشید و گفت نیره یه جورایی مثل خودمه ،برای همین باهم سازگار شدیم !!!
جهان داشت به حرفهای مهناز گوش میداد ،ولی چشمش روی طلا بود که داشت راه میرفت و احمدی که گوشه ای برای خودش دست و پا میزد... نتونست تعجبش رو پنهون کنه و برگشت سمت من و گفت اینا بچه های توان ؟!یه لحظه وجود مهناز یادم رفت و گفتم نه از تو کوچه آوردم، خب بچه های منن !!!
_چه خبره دختر؟! نه یکی، نه دو تا ،سه تا بچه !!!!صدای مهناز اومد که گفت جهان ؟!جهان باز گفت نه خب واقعا زیادیه ،هنوز این نمیتونه راه بره یکی دیگه اون گوشه اس، نکنه یکی هم تو راه داری ؟!با حرص گفتم شایدم داشته باشم !!!باز مهناز مداخله کرد و گفت جهان به ما ربطی داره ؟!
_ربط که نه، ولی خب این دختر عقلش از پشت سرش میاد !!!زورم گرفت و گفتم دقیقا عقلم از پشت سرم می اومد، الان عاقل شدم
_باز خوبه عاقل شدنت اینه ،اگه هنوز عقل نداشتی حتما 5 تا بچه داشتی !!!نوچی کردم و رفتم توی آشپزخونه ،حلیمه که گویا اون بحث رو شنیده بود، من رو کشید ته آشپزخونه و گفت چشه این ؟!
_چمیدونم.حرصم رو سر کاسه و بشقاب درآوردم و اونها رو توی سر هم زدم،حلیمه دستم رو گرفت و گفت این چه وضعشه؟! به خودت بیا ،قراره هر بار این آدم رو می بینی حالت این بشه ؟!
_دیدنش به درک!!! چرا حرف بیخود میزنه؟!
_می بینه تو بهم میریزی برای همین !!!
لیوانی آب خوردم و برگشتم توی هال...مهناز داشت با طلا بازی میکرد و جهان گوشه ای نشسته بود ،سینی چایی رو جلوش گذاشتم، برداشت و گفت محمد کی میاد ؟
_دیگه پیداش میشه !
_زندگی چطوره خوب پیش میره ؟!
_بهتر از این نبوده تا حالا !!!
ادامه دارد
پدری از خواب بیدار میشود و برای چک کردن وضعیت فرزندش که در اتاق دیگری است از مانیتور کودک (Baby Monitor) استفاده میکند. او وقتی صدای همسرش را میشنود که در حال خواندن لالایی برای فرزندش است لبخندی میزند، اما ناگهان در خانه باز میشود و مشخص میشود که همسر او بیرون و مشغول خریدهای روزانه بوده است.
-
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
(نقطه ضعف هر ماه)
فروردین:عصبانیت
اردیبهشت:لجبازی
خرداد: دمدمی مزاج بودن
تیر:بدبینی
مرداد:مقایسه خودش با بقیه
شهریور:سخت گرفتن به خودش و بقیه
مهر:فکر بیش ازحد
آبان:زیادی رک بودن
آذر:غرور
دی:ترس از ابراز احساسات واقعیش
بهمن:حساسیت نسبت ب مسائل
اسفند:زودرنجی
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
چند هفته قبل از مراسم عروسی در کشور آلمان، مراسمی به نام Polterabend برگزار میشود. مهمانهای هر دو طرف عروس و داماد ظرفهای سفالینی میآورند و در خانه زوج میشکنند. سپس عروس و داماد این بههمریختگیها را پاک میکنند تا به این وسیله خوش شانسی و اقبال را به ازدواج خود تزریق کنند. همچنین آنها براین اعتقاد هستند که با این کار، زن و شوهر میآموزند که در کارهای گروهی با هم همکاری موفقی داشته باشند.
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱