#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_دویستوسیوچهار
محمد پیدا بود از دستش عصبانیه ولی خودش رو کنترل میکرد، تنها که شدیم گفت خبط کردم نباید می آوردمشون
_بچه میخواست بره مدرسه
_باید فقط الهام(دختر بزرگش)رو می آوردم اینجا پیش ما میموند!!!به اون چیزی نگفتم ولی خداروشکر کردم محمد خبط کرده و همه رو آورده شهر وگرنه من هر سال باید یکی از بچه های محمد رو به بچه هام اضافه میکردم ...سفره ناهار رو انداختم و همه نشستن سر سفره ،محمد نگاهی به بچه ها انداخت و گفت سفره شلوغ خوبه ها !!!فکر کن اینا بزرگ بشن دور تا دور خونه سفره میشه انداخت تازه اگه تعدادشون اضافه نشه !!پس هنوز به فکر بچه بود!!! حرف رو از اون طرف گرفتم و گفتم :همین ها سالم باشن و به سرانجام برسن اضافه شدن پیشکش!!!خواست چیزی بگه که در حیاط رو زدن، رفتم تا در رو باز کنم مریم بود... اجازه حرف زدن نداد... وارد شد و شروع کرد غر زدن نخیر ،هیچ جا نیست، معلوم نیست کجاس، چطور جرات کردم این چند سال دادمش دست تو، نگاه کن اصلا معلوم نیست کجا رفته، ردی ازش نیست !!!
_نفس بگیر
_همین بی خیالی تو اینجوریش کرده وگرنه محمد کی از این کارا میکرد ؟!محمد اومد توی در هال و گفت کدوم کارا ؟!مریم ترسیده برگشت سمتش و گفت وای ...چرا هیچی نمیگی دختر که اومده ؟!
_امون نمیدی که !!!رو به محمد کرد و گفت والا نگرانت شدم، گفتم نکنه اتفاقی برات افتاده توی شهر غریب، ترسیدم !!!محمد عصبانی گفت آخه زن، تو رو چه به اینکه بلند بشی دنبال من هان ؟حتما از هر اشنایی هم که دیدی پرسیدی؟! مگه اینجا ده هست که اینجوری آبرو ریزی کنی!!!
_مگه بد کردم؟! نگران شدم خب !!!
_من مگه بچه ام که نگران بشی ،اگه دردت چیز دیگه ای هست نترس !!!
_خاک بر سرم چه درد دیگه ای داشته باشم، انگار من نمیشناسم شما رو
_پیداس که میشناسی یا نه !!!محمد بر گشت داخل خونه و مریم عصبی گفت تو بهش گفتی نه ؟!
_لازم نیست من بگم ،خودش شنید دیگه
_والا شوهر داری قاعده داره ،که خب تو بلد نیستی من رو هم به فنا دادی
_همون تو بلدی بسه !!! بیا سفره پهنه
و رفتم سمت ساختمون، اونم اومد توی در هال و گفت بچه ها بلند بشید بریم !!!محمد توپید بهش که دارن غذاشون رو میخورن، چیکارشون داری !!!خلاصه مریم حاضر نشد بیاد داخل و منتظر موند تا بچه ها غذاشون رو خوردن و بعد راهی شدن که برن خونه خودشون.اون روزا گذشت و محمد اخطار اساسی داده بود به مریم که حتی اجازه نداری تا دم مغازه هم بیای !!!مریم بر خلاف زبون درازش از محمد حساب میبرد و دیگه اتفاقی مثل اتفاق اونروز نیفتاد ...روزهامون عادی و اروم میگذشت، علی هم به سن مدرسه رسیده بود و ثبت نامش کردیم مدرسه...از لحاظ چهره خیلی شبیه به جعفر بود ،شاید تک تک اجزای صورتش شباهتی نداشت به جعفر ولی وقتی به چهره اش نگاه میکردی و از قبل جعفر رو میشناختی متوجه میشدی که بچه جعفر هست... از لحاظ اخلاقی هم کاملا مثل جعفر بود، خوش خلق و اهل بگوبخند ،هیچ چیزی رو به راحتی خودش ترجیح نمیداد و من از این حالش میترسیدم ،میترسیدم مثل جعفر بره دنبال عیاشی و من هیچ جوره نمیتونستم اینو قبول کنم... گاهی که به محمد میگفتم، بهم میخندید و میگفت یه بچه 6_7 ساله اس تو تا کجا پیش رفتی؟!
_خب ترس دارم چه کنم !!!
_نترس همچین چیزی نمیشه
_خدا کنه.زمستون سال 69 بود ، علی کلاس اول بود طلا حدود 4 سالی داشت و احمد 3 ساله بود، اونسال برف سنگینی باریده بود محمد میگفت از همین اول زمستون پیداس سال سختی داریم !!!و واقعا هم سخت بود ....شاید یکی دو هفته از اون حرف محمد گذشته بود که یه روز برای ناهارمحمد نیومد خونه ،کم پیش می اومد بره خونه مریم، شاید دو هفته یه بار. . گفتم شاید رفته اونجا ...عصر شد و بازم خبری نشد ....دلم شور میزد ولی خب باید صبر میکردم، شب که شد و محمد نیومد واقعا دلنگران شدم، با اینکه عادت نداشتم ولی لباس پوشیدم و رفتم دم مغازه، شاگرد مغازه همونجا داخل مغازه میموند، چند تا ضربه به در زدم و وقتی اومد بیرون گفتم امروز محمد خان مغازه بود؟!
_والا نه زن داداش
_یعنی اصلا نیومد ؟!
_چرا صبح اومد ،یکی تلفنی باهاش تماس گرفت اونم سریع سوار ماشین شد و رفت ...
ادامه دارد
میدونِستی؟!
روانشناسی میگه اگه میخوای مطلبی رو حفظ کنی روی رنگ آبی بنویس چون رنگ آبی باعث میشه زودتر حفظ کنی.
میدونِستی؟!
صدای شمارش پول عابر بانک ساختگیه و فقط برای ذوق زده کردن شماست.
میدونِستی؟!
چینیها به دنبال زنده کردن مردههاشون افتادن !
با استفاده از هوش مصنوعی مولد در چین، عدهای به فکر زنده کردن عزیزان ازدسترفته خود افتادن. با تصاویر، صداها، ویدیوها و پیامهای افراد درگذشته به کامپیوتر، باتهایی رو میسازن که رفتار عزیزان اونا رو شبیهسازی میکنه.
میدونِستی؟!
پزشکا میگن کسایی که به مدت طولانی شبا دیر میخوابن ممکنه به جنون و دیوانگی مبتلا شن!
میدونِستی؟!
شما هرگز نمیتونید بوی آتیش رو حس کنید، فقط بوی چیزهایی که تو آتیش میسوزه رو حس میکنید.
یه ترفند هست میگه اگه میخواید صبح توی یه ساعت معین بیدار شید قبل خواب با صدای بلند مثلا بگید باید ساعت ۷ بیدار شم ، اینجوری میره توی ناخودآگاهتون و به احتمال زیاد تو همون ساعت بیدار میشید!؟
در آلمان فرار از زندان مجازاتی نداره چون این یک غریزه انسانیه.
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
*تهران ۵۰ سال پیش؛ «خدایا برف بس است»
🔸 در روزهای سرد زمستانی بهمن سال ۱۳۵۰، بارش برف شروع شد و تا حدود ۲ هفته در سراسر مناطق شمالی و مرکزی و غربی ایران ادامه داشت و تهران نیز از این اتفاق مستثنی نبود.
جالبترین تیتر مربوط به روزنامه اطلاعات بود که تیتر زد: «خدایا برف بس است.»
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔹 «قدیمیها میگفتند: بعضی جنها شبها به شکل بز یا سگ ظاهر میشوند… 👀🌑»
🔹 «میگفتند اگر نیمهشب صدای سُم شنیدی اما حیوانی ندیدی، شاید جن باشد… 🐐👣»
🔹 «جنها را در افسانههای ایرانی بیشتر در مکانهای متروکه و خرابهها سراغ داشتند 🏚️✨»
🔹 «چشمهای درخشان در تاریکی؟ قصهها میگویند از نشانههای جنهای شبگرد است 👁️🌌»
🔹 «در باور قدیم، دم غروب و نیمهشب زمان بیداری جنهاست 🌙🕛»
🔹 «میگفتند جنها از صدای آهن و زنگوله بیزارند و دور میشوند 🔔⚔️»
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
469.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا