تناسخ یا تولد دوباره یعنی روح هر انسان بعد از مرگ دوباره در یک جسم جدید متولد بشه،
روح هرکدوم از ما برای تکامل و برای هدفی خلق شده که تا به اون هدف نرسه و تکامل پیدا نکنه، در کالبد های مختلف، ملیت های مختلف و حتی سیاره های مخالف تناسخ میکنه؛
📢 برای ارتقا نشر دهید
#طب_سنتی
#گیاهان_دارویی
کپی بدون لینگ ممنوع 🚫
👩🔬 @danestanihayetebi 👨🔬 ☘
📌 هفت نوع فوبیای پنهان:
۱. ترس از شکست (Atychiphobia):
وقتی از شکست زیاد وحشت داری، عملاً دست به هیچ کاری نمیزنی.
۲. سندروم ایمپاستر (Impostor Syndrome) :
وقتی فکر میکنی موفقیتهات واقعی نیست و یه روز همه میفهمن تو فقط خوششانس بودی!
۳. ترس از تصمیم اشتباه (Kakorrhaphiophobia):
وقتی به خاطر ترس از تصمیم اشتباه اصلاً هیچ تصمیمی نمیگیری.
۴. ترس از تنهایی (Monophobia):
وقتی نمیتونی تنها باشی و باید همیشه یکی کنارت باشه.
۵. ترس از نقص (Atelophobia):
وقتی نمیتونی چیزی رو ناقص بذاری و باید همیشه کامل باشه.
۶. ترس از گذر زمان (کرونوفوبیا - Chronophobia):
وقتی حس میکنی زمان خیلی سریع میگذره و تو وقت کافی برای زندگی کردن یا انجام کارایی که میخوای نداری.
۷. ترس از مرگ (تاناتوفوبیا- Thanatophobia):
وقتی به این فکر میکنی که روزی همه چی تموم میشه و نمی تونی از فکر مردن بیرون بیای.
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
جزئیات کاملتر👇
.
این مادر کی بود؟ چیکار کرد و الان کجاست؟
"دبرا جتر" یه زن تگزاسی بود که سال ها با بیماری های روحی و روانی دست و پنجه نرم میکرد و سابقه بستری داشت.
دوتا دخترای دبرا " کیلا " 13 ساله و " کریستین" 12 ساله و دبرا و شوهرش درگیر طلاق و گرفتن حضانت بچه ها بودن.
تو سال 2008 دادگاه به دبرا مادر بچه ها اجازه داد پس از مدت ها بچه هاشو ببینه (حضانت کامل به پدر داده شد) چون مادر وضعیت روانی خوبی برای نگهداری ازشون نداشت. با این حال تشخیص دادن میتونه بالاخره بلد مدت ها بچه هاشو ببینه و بدون حضور شخص بزرگسالی تنها با بچه هاش وقت بگذرونه.
اما دبرا بچه هارو به یه ساختمون متروکه برد و اونجا با چا//قو بهشون حمله کرد!!
متاسفانه کریستین 12 ساله به دلیل جراعت پس از ضربات عمیقی که به گر//دن و قف.سه سینش وارد شد درجا فو/ت شد، کیلا 13 ساله هم زخم های زیادی بهش وارد شده بود و درد زیادی رو تا رسیدن اورژانس تحمل کرد اما در نتیجه نجات پیدا کرد و زنده موند.
بعد حمله همونطور که شنیدین خود دبرا با 911 تماس گرفت و خودشو معرفی کرد..
انگیزه دبرا هیچوقت به طور علنی مشخص نشد اما عواملی مثل بیماری شدید روانیش، خشم و نا امیدی از طلاق، دعوا سر حضانت بچه ها، و میل انتقام از شوهرش اون رو شاید به این نقطه رسونده باشه!!☠
حکمی که بهش دادن حبس ابد بدون امکان ازادی مشروط بود، اما قبلش حکم اعدام میخواستن بدن بهش که چون تو پرونده همکاری کرد و اعتراف کرد و گناهکار بودنشو پذیرفت، حکمش به حبس ابد تغییر کرد.
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
#روانشناسی
فکت های خفن روانشناسی؛
━━━━━━━⋅∙•★•∙⋅━━━━━━━
دلتنگی برای کسی میتونه تا 70 درصد باعث بیتمرکزی بشه 💯 .
گریه کردن روشیه که بدنتون باهاش حرف میزنه وقتی دهن نمیتونه درد رو توضیح بده💀 .
شخصی که به نظر حسود میاد در واقع کسیه که بیشتر از همه بهت اهمیت میده 🤌 .
شما معمولا به افرادی جذب میشید که هیچ شانسی برای بودن باهاش ندارید 🗿 .
اگه همیشه شمایید که اول پیام میدید شانس زیادی هست که اون فرد علاقهای به موندن باهاتون نداره 👩🦯 .
شخصی که همیشه عصبیه کسیه که تمام زندگیش آسیب دیده 🔗 .
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#رمان
#نیره
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم وخویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رونمیدونم!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!!
...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که.....
ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_دویستوسیوپنج
حرفهای مریم توی سرم وول میخورد با اینکه میدونستم محمد اهل این چیزا نیست ولی شک بود دیگه، پرسیدم
_نگفت کجا میره ؟!
_والا نگفت، منم جراتم نشد بپرسم !!
_باشه ممنون
دل توی دلم نبود ...راه به جایی نداشتم کمی از راه رو برگشته بودم به سمت خونه، ولی پشیمون شدم باز برگشتم مغازه، پسرک باز گفت چیزی شده زنداداش؟!
_در رو باز کن کار دارم.انگار مطمئن نباشه ولی نخواد هم حرفم رو زمین بندازه ،در رو باز کرد و گفت اگه چیزی میخواید من انجام بدم !!راستش اومده بودم به کسی زنگ بزنم ،ولی وقتی توی مغازه رسیدم مونده بودم به کی زنگ بزنم؟! برای همین گفتم نه نه پشیمون شدم!!!و زدم بیرون، حتما پشت سرم میگفت زنه دیوونه شده !!!برگشتم خونه و حلیمه گفت چه خبر ؟!
_هیچی صبح سراسیمه رفته و بر نگشته
_شاید ده کاری داشته !!
_نباید خبر میداد ؟!
_شاید رفته ده برف اومده، نتونسته برگرده بد به دلت نیار
_ایشالا اینطوره.اونشب تا صبح نخوابیدم و هر لحظه منتظر بودم در باز بشه و محمد بیاد داخل، ولی صبح شد و کسی نیومد، حلیمه من رو که دید گفت تا صبح نخوابیدی درسته؟!
_چطور بخوابم؟! ایشالا که امروز بیادش
_میاد نگران نباش.ولی تا حوالی ظهر خبری ازش نشد.... دیگه واقعا داشتم نگران میشدم، هیچ وقت سابقه نداشت محمد اینقدر من رو بیخبر بگذاره...داشتم لباس میپوشیدم برم مغازه، که در رو زدن، در رو که باز کردم شاگرد مغازه رو دیدم گفتم خیره؟!
_زن داداش محمد خان تماس گرفت که باید برید ده !!!
_ده؟! چرا !؟خودش کجاست؟!
_خودش ده هست انگار ....اما.... مظفر خان رحمت خدا رفته!!!دست به گوشه در گرفتم تا نیفتم!!!! حاجی مرده بود...تمام پشت و پناه من مرده بود ...نه نمیتونست واقعی باشه، اون آدم با ابهت نمیتونست از دنیا رفته باشه، پسرک انگار دید حال من خوب نیست چند باری صدا زد زن داداش؟! زن داداش ؟!از سرو صدای اون حلیمه اومد بیرون و گفت چی شده؟!
_والا پیغوم محمد خان رو بهشون دادم حالش بد شد !!!
_چه پیغومی ؟!نشستم کنار دیوار و صورتم رو بین دستهام پنهون کردم و زار زدم!!! حلیمه ترسیده کنارم نشست و گفت چی شده خب حرف بزن ؟!میون همون گریه ها گفتم حاج بابام ....حاج بابا رفت !!!
_چی ؟!
_مظفر خان بزرگ مرد ،حلیمه بی پشت و پناه شدم !!!حلیمه من رو کشید توی بغلش و همونطور که خودشم گربه میکرد گفت اروم نیره، اروم باش.شاگرد مغازه گفت فقط محمد خان گفتن به اون یکی خونه هم خبر بدید، همه با هم برید ده !!!حلیمه باشه ای بهش گفت و اون رفت.... حلیمه من رو بلند کرد و با هم رفتیم داخل خونه، گریه امونم نمیداد ...اون تنها مردی بود که توی زندگی هوای من رو داشت بدون اینکه نسبتی باهاش داشته باشم.... از بچگی تنها مرد خوبی که توی زندگیم بود حاج مظفر بود و حالا نبودش.... چرا این اواخر نرفته بودم دیدنش؟! چرا نرفته بود و دستش رو نبوسیده بودم؟! بچه ها با تعجب نگاهم میکردن، حلیمه گفت اروم بگیر ، دل اینا رو هم خون کردی !
_باید بریم ده
_میریم، صبر کن به مریم خبر بدیم یه ماشین پیدا کنیم و بریم، توی این سرما چطور بریم ؟حلیمه رو به من گفت خودت رو جمع و جور کن خب؟! من برم به مریم خبر بدم و بیام !!!سری تکون دادم و اون رفت... به هر بدبختی بود بلند شدم لباس بچه ها رو جمع کردم ، علی که از مدرسه اومد و اون حال من رو دید گفت چی شده ؟!کشیدمش توی بغلم و گفتم آقا جانت ؟!
_آقا جانم چی ؟!
_آقا جانت رحمت خدا رفته !!!اونقدری که علی حاج بابا رو دوست داشت و اون دوستش داشت هیچکدوم از نوه ها رو دوست نداشت.... علی بی هیچ حرفی گوشه ای نشست و سرش رو روی زانوهاش گذاشت و هق هقش بلند شد.... حلیمه که برگشت و علی رو دید دستی به سرش کشید و گفت دردت به سرم نکن اینجوری !!