eitaa logo
اسرار پر ابهام فکت
24.8هزار دنبال‌کننده
44.7هزار عکس
7.6هزار ویدیو
0 فایل
واقعیت های عجیب و هراس انگیز 😱😨 جهت رزرو تبلیغ محدود و گسترده @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
جزئیات کاملتر👇 . این مادر کی بود؟ چیکار کرد و الان کجاست؟ "دبرا جتر" یه زن تگزاسی بود که سال ها با بیماری های روحی و روانی دست و پنجه نرم میکرد و سابقه بستری داشت. دوتا دخترای دبرا " کیلا " 13 ساله و " کریستین" 12 ساله و دبرا و شوهرش درگیر طلاق و گرفتن حضانت بچه ها بودن. تو سال 2008 دادگاه به دبرا مادر بچه ها اجازه داد پس از مدت ها بچه هاشو ببینه (حضانت کامل به پدر داده شد) چون مادر وضعیت روانی خوبی برای نگهداری ازشون نداشت. با این حال تشخیص دادن میتونه بالاخره بلد مدت ها بچه هاشو ببینه و بدون حضور شخص بزرگسالی تنها با بچه هاش وقت بگذرونه. اما دبرا بچه هارو به یه ساختمون متروکه برد و اونجا با چا//قو بهشون حمله کرد!! متاسفانه کریستین 12 ساله به دلیل جراعت پس از ضربات عمیقی که به گر//دن و قف.سه سینش وارد شد درجا فو/ت شد، کیلا 13 ساله هم زخم های زیادی بهش وارد شده بود و درد زیادی رو تا رسیدن اورژانس تحمل کرد اما در نتیجه نجات پیدا کرد و زنده موند. بعد حمله همونطور که شنیدین خود دبرا با 911 تماس گرفت و خودشو معرفی کرد.. انگیزه دبرا هیچوقت به طور علنی مشخص نشد اما عواملی مثل بیماری شدید روانیش، خشم و نا امیدی از طلاق، دعوا سر حضانت بچه ها، و میل انتقام از شوهرش اون رو شاید به این نقطه رسونده باشه!!☠ حکمی که بهش دادن حبس ابد بدون امکان ازادی مشروط بود، اما قبلش حکم اعدام میخواستن بدن بهش که چون تو پرونده همکاری کرد و اعتراف کرد و گناهکار بودنشو پذیرفت، حکمش به حبس ابد تغییر کرد. 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فکت های خفن روانشناسی؛ ━━━━━━━⋅∙•★•∙⋅━━━━━━━ دلتنگی برای کسی میتونه تا 70 درصد باعث بی‌تمرکزی بشه 💯 . گریه کردن روشیه که بدنتون باهاش حرف میزنه وقتی دهن نمیتونه درد رو توضیح بده💀 . شخصی که به نظر حسود میاد در واقع کسیه که بیشتر‌ از همه بهت اهمیت میده 🤌 . شما معمولا به افرادی جذب میشید که هیچ شانسی برای بودن باهاش ندارید 🗿 . اگه همیشه شمایید که اول پیام میدید شانس زیادی هست که اون فرد علاقه‌ای به موندن باهاتون نداره 👩‍🦯 . شخصی که همیشه عصبیه کسیه که تمام زندگیش آسیب دیده 🔗 . 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فکت های ترسناک که نیمدونستی 👻😍 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
📮 شاید برات جالب باشه که بدونی واکسن فایزر فقط تو آمریکا ساخته نمیشه بلکه توی چین ، فرانسه ، آلمان ، آمریکا ، ایرلند ، بلژیک و انگلیس ساخته میشه!!😮 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم و‌خویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رو‌نمیدونم‌!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!! ...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که..... ادامه دارد...
حرفهای مریم توی سرم وول می‌خورد با اینکه میدونستم محمد اهل این چیزا نیست ولی شک بود دیگه، پرسیدم _نگفت کجا میره ؟! _والا نگفت، منم جراتم نشد بپرسم !! _باشه ممنون دل توی دلم نبود ...راه به جایی نداشتم کمی از راه رو برگشته بودم به سمت خونه، ولی پشیمون شدم باز برگشتم مغازه، پسرک باز گفت چیزی شده زنداداش؟! _در رو باز کن کار دارم.انگار مطمئن نباشه ولی نخواد هم حرفم رو زمین بندازه ،در رو باز کرد و گفت اگه چیزی میخواید من انجام بدم !!راستش اومده بودم به کسی زنگ بزنم ،ولی وقتی توی مغازه رسیدم مونده بودم به کی زنگ بزنم؟! برای همین گفتم نه نه پشیمون شدم!!!و زدم بیرون، حتما پشت سرم میگفت زنه دیوونه شده !!!برگشتم خونه و حلیمه گفت چه خبر ؟! _هیچی صبح سراسیمه رفته و بر نگشته _شاید ده کاری داشته !! _نباید خبر میداد ؟! _شاید رفته ده برف اومده، نتونسته برگرده بد به دلت نیار _ایشالا اینطوره.اونشب تا صبح نخوابیدم و هر لحظه منتظر بودم در باز بشه و محمد بیاد داخل، ولی صبح شد و کسی نیومد، حلیمه من رو که دید گفت تا صبح نخوابیدی درسته؟! _چطور بخوابم؟! ایشالا که امروز بیادش _میاد نگران نباش.ولی تا حوالی ظهر خبری ازش نشد.... دیگه واقعا داشتم نگران میشدم، هیچ وقت سابقه نداشت محمد اینقدر من رو بی‌خبر بگذاره...داشتم لباس میپوشیدم برم مغازه، که در رو زدن، در رو که باز کردم شاگرد مغازه رو دیدم گفتم خیره؟! _زن داداش محمد خان تماس گرفت که باید برید ده !!! _ده؟! چرا !؟خودش کجاست؟! _خودش ده هست انگار ....اما.... مظفر خان رحمت خدا رفته!!!دست به گوشه در گرفتم تا نیفتم!!!! حاجی مرده بود...تمام پشت و پناه من مرده بود ...نه نمیتونست واقعی باشه، اون آدم با ابهت نمیتونست از دنیا رفته باشه، پسرک انگار دید حال من خوب نیست چند باری صدا زد زن داداش؟! زن داداش ؟!از سرو صدای اون حلیمه اومد بیرون و گفت چی شده؟! _والا پیغوم محمد خان رو بهشون دادم حالش بد شد !!! _چه پیغومی ؟!نشستم کنار دیوار و صورتم رو بین دستهام پنهون کردم و زار زدم!!! حلیمه ترسیده کنارم نشست و گفت چی شده خب حرف بزن ؟!میون همون گریه ها گفتم حاج بابام ....حاج بابا رفت !!! _چی ؟! _مظفر خان بزرگ مرد ،حلیمه بی پشت و پناه شدم !!!حلیمه من رو کشید توی بغلش و همونطور که خودشم گربه میکرد گفت اروم نیره، اروم باش.شاگرد مغازه گفت فقط محمد خان گفتن به اون یکی خونه هم خبر بدید، همه با هم برید ده !!!حلیمه باشه ای بهش گفت و اون رفت.... حلیمه من رو بلند کرد و با هم رفتیم داخل خونه، گریه امونم نمیداد ...اون تنها مردی بود که توی زندگی هوای من رو داشت بدون اینکه نسبتی باهاش داشته باشم.... از بچگی تنها مرد خوبی که توی زندگیم بود حاج مظفر بود و حالا نبودش.... چرا این اواخر نرفته بودم دیدنش؟! چرا نرفته بود و دستش رو نبوسیده بودم؟! بچه ها با تعجب نگاهم میکردن، حلیمه گفت اروم بگیر ، دل اینا رو هم خون کردی ! _باید بریم ده _میریم، صبر کن به مریم خبر بدیم یه ماشین پیدا کنیم و بریم، توی این سرما چطور بریم ؟حلیمه رو به من گفت خودت رو جمع و جور کن خب؟! من برم به مریم خبر بدم و بیام !!!سری تکون دادم و اون رفت... به هر بدبختی بود بلند شدم لباس بچه ها رو جمع کردم ، علی که از مدرسه اومد و اون حال من رو دید گفت چی شده ؟!کشیدمش توی بغلم و گفتم آقا جانت ؟! _آقا جانم چی ؟! _آقا جانت رحمت خدا رفته !!!اونقدری که علی حاج بابا رو دوست داشت و اون دوستش داشت هیچکدوم از نوه ها رو دوست نداشت.... علی بی هیچ حرفی گوشه ای نشست و سرش رو روی زانوهاش گذاشت و هق هقش بلند شد.... حلیمه که برگشت و علی رو دید دستی به سرش کشید و گفت دردت به سرم نکن اینجوری !!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بعد رو به من گفت جمع کنید بریم ، یکی دو تا از اهالی ده رو پیدا کردم میرن ده باهاشون میریم.وسایل رو برداشتیم و مریم و بچه هاش هم که از راه رسیدن همگی راهی شدیم ،نمیتونستم باور کنم که دارم میرم ده و حاج بابا نیست دیگه،نیست تا موقع ورود بگه خوش اومدی بابا !!!دیگه نیست تا اگه هاجر خانم بهم چیزی میگفت پشتم در بیاد و ازم دفاع کنه، چقدر یهویی پشتم خالی شده بود، چقدر حس میکردم تنها شدم،انگار بودن حاج بابا دلخوشی من توی اون ده و اون عمارت بود !!!به خاطر برف و سرما راه نیم ساعته رو دوسه ساعت طی کردیم و وقتی رسیدیم دم عمارت و اونو سراسر سیاه پوش دیدم باز بغضم شکست.... وارد حیاط که شدیم شلوغ بود ،همه از هر جایی اومده بودن همه سلام میدادن و من بدون اینکه بدونم به کی جواب میدم فقط با همون صورت غرق اشک سری تکون میدادم،توی ایوون عمارت محمد سیاه پوش ایستاده بود، کنارش شاهین و کدخدا بودن ،از ما دور بود، حس کردم توی همون دو روز کلی پیر شده بود.... وارد ساختمون که شدیم صدای شیون هاجر خانم ودخترهای حاجی بلند بود، همون دم در ورودی روی پله هایی که می‌رفت طبقه بالا نشستم و زدم زیر گریه ....خونه خالی از حاج بابا صفا که نداشت ،دیگه اصلا خونه نبود!!! انگار خونه تاریک بود... من تک و تنها مونده بودم و این خیلی بد بود خیلی ...حتی موقعی که جعفر مرده بود هم این حال نبودم، شاید چون میدونستم حاج بابا همه جوره پشتم می ایسته ولی حالا ....حالا همه پشت و پناهم رفته بود، دستی روی شونه ام نشست و صدای محمد پیچید توی گوشم که گفت نیره!!! سر بلند کردم و گفتم آخ محمد حاج بابام !!همین کافی بود که بغض اونم بترکه، عیب بود مردی پیش روی همه گریه کنه، اونم مردی مثل محمد ،ولی انگار طاقتش طاق شد.اشکش ریخت و گفت همه کسم رفت !!!حرفی نداشتم بزنم، اشکهاش رو پاک کرد و گفت پاشو مردها میخوان بیان داخل اینجا نباشی !!!سری تکون دادم و رفتم داخل به هاجر خانم و دختر ها تسلیت گفتم و گوشه ای نشستم ،مهین و دخترهاش هم بودن بزرگ شده بودن همگی ....قرار بود بعد از نماز ظهرخاکسپاری باشه، اونجوری که فهمیده بودم وقتی محمد رو خبر میکنن حاج بابا هنوز زنده بوده، ولی حالش خوب نبوده،محمد میرسه و بعدش حاج بابا فوت میشه ...بعد از نماز ظهر رفتیم تابرای همیشه با حاج بابا خداحافظی کنیم، خیلی دلم میخواست برای بار آخر ببینمش ،ولی میترسیدم این اجازه رو بهم ندن ،با این حال کنار محمد ایستادم و گفتم میشه ببینمش؟!محمد نگاهی بهم انداخت و گفت میون جمعیت نه !! _الان که توی غسل‌خانه اس! _بیا با من.از جمعیت فاصله گرفتیم و با محمد رفتیم غسل‌خانه قبرستون، گفت نمی‌ترسی؟! _نه مگه حاج بابا نیست !!و باز سیل اشک صورتم رو پوشوند، محمد دستی به چشمهاش کشید و گفت اینقدر دلم رو خون نکن _محمد من خیلی بی کس شدم، خیلی تنها شدم !!! _من چی بگم پس ؟! _تو مادرت رو داری، خواهرات، آدمهایی هم خونت رو، من چی فقط یه بابا بود که اونم رفت !!!رفتم داخل ،حاج بابا رو کفن پوش روی سنگ غسل‌خانه گذاشته بودن ولی صورتش باز بود، دستی روی شونه اش گذاشتم و گفت سلام بابا!!! امروز اومدم خونه ات نیومدی بگی خوش اومدی بابا!!! هاجر خانم بهم بی محلی کرد نبودی بگی هاجر دست از سر این دختر بردار!!! حاج بابا من بی تو چه کنم ؟!همین که اینجا بودی دل من گرم بود ،میدونستم هستی که اگه از دنیا دلم گرفت بیام پیشت، الان چی بابا؟! چرا رهام کردی؟! دیگه کی بگه تو امانت عزیز منی، دیگه کی برای شهلا سوگواری کنه؟! آخ بابا !!!صدای الله اکبر مردم که بلند شد محمد که پا به پام اشک ریخته بود دست روی دستم که روی شونه حاج بابا بود گذاشت و گفت ازم قول گرفتی هوای دخترت رو داشته باشم، قولم قوله حاج بابا!!! هوای نیره ات رو دارم.کاش مردم نمی اومدن و من تا صبح با حاج بابا حرف میزدم ،ولی محد اروم من رو کنار کیشد و گفت بیا بریم الان میان مردم.با محمد رفتیم بیرون و من رفتم سمت جمعیت زنونه ،کمی راه رفته بودم و سرم زیر و توی حال خودم بودم که کسی گفت سلام تسلیت میگم.صدای جهان بود سربلند کردم و چشمهای پر از اشکم رو بهش دوختم ،نتونستم حتی کلامی بگم، فقط اشک ریختم جهان گفت نیره خوبی؟! سری تکون دادم به معنی نه !!!و راه افتادم برم سمت بقیه، اونروز خان بابا رو به خاک سپردن و همه چی تموم شد ...چقدر سخت بود.... ادامه دارد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
چیزی به اسم دوست خیالی وجود نداره! بچه ها بخاطر انرژی زیاد میتونن موجودات غیر ارگانیک(جن، روح و...)رو حس کنن و باهاشون ارتباط برقرار کنن!!! [ 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱