#رمان
#نیره
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم وخویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رونمیدونم!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!!
...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که.....
ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_دویستوسیوپنج
حرفهای مریم توی سرم وول میخورد با اینکه میدونستم محمد اهل این چیزا نیست ولی شک بود دیگه، پرسیدم
_نگفت کجا میره ؟!
_والا نگفت، منم جراتم نشد بپرسم !!
_باشه ممنون
دل توی دلم نبود ...راه به جایی نداشتم کمی از راه رو برگشته بودم به سمت خونه، ولی پشیمون شدم باز برگشتم مغازه، پسرک باز گفت چیزی شده زنداداش؟!
_در رو باز کن کار دارم.انگار مطمئن نباشه ولی نخواد هم حرفم رو زمین بندازه ،در رو باز کرد و گفت اگه چیزی میخواید من انجام بدم !!راستش اومده بودم به کسی زنگ بزنم ،ولی وقتی توی مغازه رسیدم مونده بودم به کی زنگ بزنم؟! برای همین گفتم نه نه پشیمون شدم!!!و زدم بیرون، حتما پشت سرم میگفت زنه دیوونه شده !!!برگشتم خونه و حلیمه گفت چه خبر ؟!
_هیچی صبح سراسیمه رفته و بر نگشته
_شاید ده کاری داشته !!
_نباید خبر میداد ؟!
_شاید رفته ده برف اومده، نتونسته برگرده بد به دلت نیار
_ایشالا اینطوره.اونشب تا صبح نخوابیدم و هر لحظه منتظر بودم در باز بشه و محمد بیاد داخل، ولی صبح شد و کسی نیومد، حلیمه من رو که دید گفت تا صبح نخوابیدی درسته؟!
_چطور بخوابم؟! ایشالا که امروز بیادش
_میاد نگران نباش.ولی تا حوالی ظهر خبری ازش نشد.... دیگه واقعا داشتم نگران میشدم، هیچ وقت سابقه نداشت محمد اینقدر من رو بیخبر بگذاره...داشتم لباس میپوشیدم برم مغازه، که در رو زدن، در رو که باز کردم شاگرد مغازه رو دیدم گفتم خیره؟!
_زن داداش محمد خان تماس گرفت که باید برید ده !!!
_ده؟! چرا !؟خودش کجاست؟!
_خودش ده هست انگار ....اما.... مظفر خان رحمت خدا رفته!!!دست به گوشه در گرفتم تا نیفتم!!!! حاجی مرده بود...تمام پشت و پناه من مرده بود ...نه نمیتونست واقعی باشه، اون آدم با ابهت نمیتونست از دنیا رفته باشه، پسرک انگار دید حال من خوب نیست چند باری صدا زد زن داداش؟! زن داداش ؟!از سرو صدای اون حلیمه اومد بیرون و گفت چی شده؟!
_والا پیغوم محمد خان رو بهشون دادم حالش بد شد !!!
_چه پیغومی ؟!نشستم کنار دیوار و صورتم رو بین دستهام پنهون کردم و زار زدم!!! حلیمه ترسیده کنارم نشست و گفت چی شده خب حرف بزن ؟!میون همون گریه ها گفتم حاج بابام ....حاج بابا رفت !!!
_چی ؟!
_مظفر خان بزرگ مرد ،حلیمه بی پشت و پناه شدم !!!حلیمه من رو کشید توی بغلش و همونطور که خودشم گربه میکرد گفت اروم نیره، اروم باش.شاگرد مغازه گفت فقط محمد خان گفتن به اون یکی خونه هم خبر بدید، همه با هم برید ده !!!حلیمه باشه ای بهش گفت و اون رفت.... حلیمه من رو بلند کرد و با هم رفتیم داخل خونه، گریه امونم نمیداد ...اون تنها مردی بود که توی زندگی هوای من رو داشت بدون اینکه نسبتی باهاش داشته باشم.... از بچگی تنها مرد خوبی که توی زندگیم بود حاج مظفر بود و حالا نبودش.... چرا این اواخر نرفته بودم دیدنش؟! چرا نرفته بود و دستش رو نبوسیده بودم؟! بچه ها با تعجب نگاهم میکردن، حلیمه گفت اروم بگیر ، دل اینا رو هم خون کردی !
_باید بریم ده
_میریم، صبر کن به مریم خبر بدیم یه ماشین پیدا کنیم و بریم، توی این سرما چطور بریم ؟حلیمه رو به من گفت خودت رو جمع و جور کن خب؟! من برم به مریم خبر بدم و بیام !!!سری تکون دادم و اون رفت... به هر بدبختی بود بلند شدم لباس بچه ها رو جمع کردم ، علی که از مدرسه اومد و اون حال من رو دید گفت چی شده ؟!کشیدمش توی بغلم و گفتم آقا جانت ؟!
_آقا جانم چی ؟!
_آقا جانت رحمت خدا رفته !!!اونقدری که علی حاج بابا رو دوست داشت و اون دوستش داشت هیچکدوم از نوه ها رو دوست نداشت.... علی بی هیچ حرفی گوشه ای نشست و سرش رو روی زانوهاش گذاشت و هق هقش بلند شد.... حلیمه که برگشت و علی رو دید دستی به سرش کشید و گفت دردت به سرم نکن اینجوری !!
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_دویستوسیوشش
بعد رو به من گفت جمع کنید بریم ، یکی دو تا از اهالی ده رو پیدا کردم میرن ده باهاشون میریم.وسایل رو برداشتیم و مریم و بچه هاش هم که از راه رسیدن همگی راهی شدیم ،نمیتونستم باور کنم که دارم میرم ده و حاج بابا نیست دیگه،نیست تا موقع ورود بگه خوش اومدی بابا !!!دیگه نیست تا اگه هاجر خانم بهم چیزی میگفت پشتم در بیاد و ازم دفاع کنه، چقدر یهویی پشتم خالی شده بود، چقدر حس میکردم تنها شدم،انگار بودن حاج بابا دلخوشی من توی اون ده و اون عمارت بود !!!به خاطر برف و سرما راه نیم ساعته رو دوسه ساعت طی کردیم و وقتی رسیدیم دم عمارت و اونو سراسر سیاه پوش دیدم باز بغضم شکست.... وارد حیاط که شدیم شلوغ بود ،همه از هر جایی اومده بودن همه سلام میدادن و من بدون اینکه بدونم به کی جواب میدم فقط با همون صورت غرق اشک سری تکون میدادم،توی ایوون عمارت محمد سیاه پوش ایستاده بود، کنارش شاهین و کدخدا بودن ،از ما دور بود، حس کردم توی همون دو روز کلی پیر شده بود.... وارد ساختمون که شدیم صدای شیون هاجر خانم ودخترهای حاجی بلند بود، همون دم در ورودی روی پله هایی که میرفت طبقه بالا نشستم و زدم زیر گریه ....خونه خالی از حاج بابا صفا که نداشت ،دیگه اصلا خونه نبود!!! انگار خونه تاریک بود... من تک و تنها مونده بودم و این خیلی بد بود خیلی ...حتی موقعی که جعفر مرده بود هم این حال نبودم، شاید چون میدونستم حاج بابا همه جوره پشتم می ایسته ولی حالا ....حالا همه پشت و پناهم رفته بود، دستی روی شونه ام نشست و صدای محمد پیچید توی گوشم که گفت نیره!!! سر بلند کردم و گفتم آخ محمد حاج بابام !!همین کافی بود که بغض اونم بترکه، عیب بود مردی پیش روی همه گریه کنه، اونم مردی مثل محمد ،ولی انگار طاقتش طاق شد.اشکش ریخت و گفت همه کسم رفت !!!حرفی نداشتم بزنم، اشکهاش رو پاک کرد و گفت پاشو مردها میخوان بیان داخل اینجا نباشی !!!سری تکون دادم و رفتم داخل به هاجر خانم و دختر ها تسلیت گفتم و گوشه ای نشستم ،مهین و دخترهاش هم بودن بزرگ شده بودن همگی ....قرار بود بعد از نماز ظهرخاکسپاری باشه، اونجوری که فهمیده بودم وقتی محمد رو خبر میکنن حاج بابا هنوز زنده بوده، ولی حالش خوب نبوده،محمد میرسه و بعدش حاج بابا فوت میشه ...بعد از نماز ظهر رفتیم تابرای همیشه با حاج بابا خداحافظی کنیم، خیلی دلم میخواست برای بار آخر ببینمش ،ولی میترسیدم این اجازه رو بهم ندن ،با این حال کنار محمد ایستادم و گفتم میشه ببینمش؟!محمد نگاهی بهم انداخت و گفت میون جمعیت نه !!
_الان که توی غسلخانه اس!
_بیا با من.از جمعیت فاصله گرفتیم و با محمد رفتیم غسلخانه قبرستون، گفت نمیترسی؟!
_نه مگه حاج بابا نیست !!و باز سیل اشک صورتم رو پوشوند، محمد دستی به چشمهاش کشید و گفت اینقدر دلم رو خون نکن
_محمد من خیلی بی کس شدم، خیلی تنها شدم !!!
_من چی بگم پس ؟!
_تو مادرت رو داری، خواهرات، آدمهایی هم خونت رو، من چی فقط یه بابا بود که اونم رفت !!!رفتم داخل ،حاج بابا رو کفن پوش روی سنگ غسلخانه گذاشته بودن ولی صورتش باز بود، دستی روی شونه اش گذاشتم و گفت سلام بابا!!! امروز اومدم خونه ات نیومدی بگی خوش اومدی بابا!!! هاجر خانم بهم بی محلی کرد نبودی بگی هاجر دست از سر این دختر بردار!!! حاج بابا من بی تو چه کنم ؟!همین که اینجا بودی دل من گرم بود ،میدونستم هستی که اگه از دنیا دلم گرفت بیام پیشت، الان چی بابا؟! چرا رهام کردی؟! دیگه کی بگه تو امانت عزیز منی، دیگه کی برای شهلا سوگواری کنه؟! آخ بابا !!!صدای الله اکبر مردم که بلند شد محمد که پا به پام اشک ریخته بود دست روی دستم که روی شونه حاج بابا بود گذاشت و گفت ازم قول گرفتی هوای دخترت رو داشته باشم، قولم قوله حاج بابا!!! هوای نیره ات رو دارم.کاش مردم نمی اومدن و من تا صبح با حاج بابا حرف میزدم ،ولی محد اروم من رو کنار کیشد و گفت بیا بریم الان میان مردم.با محمد رفتیم بیرون و من رفتم سمت جمعیت زنونه ،کمی راه رفته بودم و سرم زیر و توی حال خودم بودم که کسی گفت سلام تسلیت میگم.صدای جهان بود سربلند کردم و چشمهای پر از اشکم رو بهش دوختم ،نتونستم حتی کلامی بگم، فقط اشک ریختم جهان گفت نیره خوبی؟! سری تکون دادم به معنی نه !!!و راه افتادم برم سمت بقیه، اونروز خان بابا رو به خاک سپردن و همه چی تموم شد ...چقدر سخت بود....
ادامه دارد
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏚 واقعیت درباره کلبه وحشت هفت دغنان 📍
🔹 موقعیت جغرافیایی این محل به گفته سایتهای گردشگری و نقشهها، در جنگلهای هفت دغنان در استان گیلان، حدود ۲۵ کیلومتر غرب صومعهسرا و نزدیک بندر انزلی واقع شده.
🔹 آیا واقعاً «کلبه وحشت» وجود دارد؟ – چندین وبسایت گردشگری (تور، معرفی مکان) درباره این «کلبه وحشت» یا «کلبه ترسناک آنزلی» نوشتهاند که محلیان و گردشگران اسمش را شنیدهاند و داستانهای ترسناک دربارهاش نقل شده است. – اما یکی از سایتها میگوید در دل جنگل هفت دغنان در حال حاضر هیچ کلبه واقعی مانند آنچه در افسانهها گفته میشود وجود ندارد و مردم محلی همان داستانهایی را که نقل شده قبول ندارند.
🔹 داستانهای معروف اما غیرموثق در سایتهای گردشگری انگلیسی و منابع آنلاین، روایتهایی افسانهای از:
شب ماندن دانشجوها که یکی مرده و دیگری دیوانه شده.
سه دختر که یکی از وحشت فرار کرده و دو تای دیگر در کلبه مردهاند.
ادعاهای عجیب درباره چشمهای باز و رو به نقطهای ثابت 👀
انتشار یافتهاند، اما اینها هیچ سند رسمی و قابلاعتمادی ندارند و بیشتر جزو «افسانه محلی» هستن نه گزارش واقعی.
🔹 نظر مردم محلی برخی نوشتهاند جنگل هفت دغنان جنگلی مهآلود و ساکت است که شبها صدای جالبی دارد و برای بعضیها ترسناک به نظر میرسد، اما لزوماً به معنی وجود ماوراء طبیعی نیست
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱