#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_دویستوسیوشش
بعد رو به من گفت جمع کنید بریم ، یکی دو تا از اهالی ده رو پیدا کردم میرن ده باهاشون میریم.وسایل رو برداشتیم و مریم و بچه هاش هم که از راه رسیدن همگی راهی شدیم ،نمیتونستم باور کنم که دارم میرم ده و حاج بابا نیست دیگه،نیست تا موقع ورود بگه خوش اومدی بابا !!!دیگه نیست تا اگه هاجر خانم بهم چیزی میگفت پشتم در بیاد و ازم دفاع کنه، چقدر یهویی پشتم خالی شده بود، چقدر حس میکردم تنها شدم،انگار بودن حاج بابا دلخوشی من توی اون ده و اون عمارت بود !!!به خاطر برف و سرما راه نیم ساعته رو دوسه ساعت طی کردیم و وقتی رسیدیم دم عمارت و اونو سراسر سیاه پوش دیدم باز بغضم شکست.... وارد حیاط که شدیم شلوغ بود ،همه از هر جایی اومده بودن همه سلام میدادن و من بدون اینکه بدونم به کی جواب میدم فقط با همون صورت غرق اشک سری تکون میدادم،توی ایوون عمارت محمد سیاه پوش ایستاده بود، کنارش شاهین و کدخدا بودن ،از ما دور بود، حس کردم توی همون دو روز کلی پیر شده بود.... وارد ساختمون که شدیم صدای شیون هاجر خانم ودخترهای حاجی بلند بود، همون دم در ورودی روی پله هایی که میرفت طبقه بالا نشستم و زدم زیر گریه ....خونه خالی از حاج بابا صفا که نداشت ،دیگه اصلا خونه نبود!!! انگار خونه تاریک بود... من تک و تنها مونده بودم و این خیلی بد بود خیلی ...حتی موقعی که جعفر مرده بود هم این حال نبودم، شاید چون میدونستم حاج بابا همه جوره پشتم می ایسته ولی حالا ....حالا همه پشت و پناهم رفته بود، دستی روی شونه ام نشست و صدای محمد پیچید توی گوشم که گفت نیره!!! سر بلند کردم و گفتم آخ محمد حاج بابام !!همین کافی بود که بغض اونم بترکه، عیب بود مردی پیش روی همه گریه کنه، اونم مردی مثل محمد ،ولی انگار طاقتش طاق شد.اشکش ریخت و گفت همه کسم رفت !!!حرفی نداشتم بزنم، اشکهاش رو پاک کرد و گفت پاشو مردها میخوان بیان داخل اینجا نباشی !!!سری تکون دادم و رفتم داخل به هاجر خانم و دختر ها تسلیت گفتم و گوشه ای نشستم ،مهین و دخترهاش هم بودن بزرگ شده بودن همگی ....قرار بود بعد از نماز ظهرخاکسپاری باشه، اونجوری که فهمیده بودم وقتی محمد رو خبر میکنن حاج بابا هنوز زنده بوده، ولی حالش خوب نبوده،محمد میرسه و بعدش حاج بابا فوت میشه ...بعد از نماز ظهر رفتیم تابرای همیشه با حاج بابا خداحافظی کنیم، خیلی دلم میخواست برای بار آخر ببینمش ،ولی میترسیدم این اجازه رو بهم ندن ،با این حال کنار محمد ایستادم و گفتم میشه ببینمش؟!محمد نگاهی بهم انداخت و گفت میون جمعیت نه !!
_الان که توی غسلخانه اس!
_بیا با من.از جمعیت فاصله گرفتیم و با محمد رفتیم غسلخانه قبرستون، گفت نمیترسی؟!
_نه مگه حاج بابا نیست !!و باز سیل اشک صورتم رو پوشوند، محمد دستی به چشمهاش کشید و گفت اینقدر دلم رو خون نکن
_محمد من خیلی بی کس شدم، خیلی تنها شدم !!!
_من چی بگم پس ؟!
_تو مادرت رو داری، خواهرات، آدمهایی هم خونت رو، من چی فقط یه بابا بود که اونم رفت !!!رفتم داخل ،حاج بابا رو کفن پوش روی سنگ غسلخانه گذاشته بودن ولی صورتش باز بود، دستی روی شونه اش گذاشتم و گفت سلام بابا!!! امروز اومدم خونه ات نیومدی بگی خوش اومدی بابا!!! هاجر خانم بهم بی محلی کرد نبودی بگی هاجر دست از سر این دختر بردار!!! حاج بابا من بی تو چه کنم ؟!همین که اینجا بودی دل من گرم بود ،میدونستم هستی که اگه از دنیا دلم گرفت بیام پیشت، الان چی بابا؟! چرا رهام کردی؟! دیگه کی بگه تو امانت عزیز منی، دیگه کی برای شهلا سوگواری کنه؟! آخ بابا !!!صدای الله اکبر مردم که بلند شد محمد که پا به پام اشک ریخته بود دست روی دستم که روی شونه حاج بابا بود گذاشت و گفت ازم قول گرفتی هوای دخترت رو داشته باشم، قولم قوله حاج بابا!!! هوای نیره ات رو دارم.کاش مردم نمی اومدن و من تا صبح با حاج بابا حرف میزدم ،ولی محد اروم من رو کنار کیشد و گفت بیا بریم الان میان مردم.با محمد رفتیم بیرون و من رفتم سمت جمعیت زنونه ،کمی راه رفته بودم و سرم زیر و توی حال خودم بودم که کسی گفت سلام تسلیت میگم.صدای جهان بود سربلند کردم و چشمهای پر از اشکم رو بهش دوختم ،نتونستم حتی کلامی بگم، فقط اشک ریختم جهان گفت نیره خوبی؟! سری تکون دادم به معنی نه !!!و راه افتادم برم سمت بقیه، اونروز خان بابا رو به خاک سپردن و همه چی تموم شد ...چقدر سخت بود....
ادامه دارد
7.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🏚 واقعیت درباره کلبه وحشت هفت دغنان 📍
🔹 موقعیت جغرافیایی این محل به گفته سایتهای گردشگری و نقشهها، در جنگلهای هفت دغنان در استان گیلان، حدود ۲۵ کیلومتر غرب صومعهسرا و نزدیک بندر انزلی واقع شده.
🔹 آیا واقعاً «کلبه وحشت» وجود دارد؟ – چندین وبسایت گردشگری (تور، معرفی مکان) درباره این «کلبه وحشت» یا «کلبه ترسناک آنزلی» نوشتهاند که محلیان و گردشگران اسمش را شنیدهاند و داستانهای ترسناک دربارهاش نقل شده است. – اما یکی از سایتها میگوید در دل جنگل هفت دغنان در حال حاضر هیچ کلبه واقعی مانند آنچه در افسانهها گفته میشود وجود ندارد و مردم محلی همان داستانهایی را که نقل شده قبول ندارند.
🔹 داستانهای معروف اما غیرموثق در سایتهای گردشگری انگلیسی و منابع آنلاین، روایتهایی افسانهای از:
شب ماندن دانشجوها که یکی مرده و دیگری دیوانه شده.
سه دختر که یکی از وحشت فرار کرده و دو تای دیگر در کلبه مردهاند.
ادعاهای عجیب درباره چشمهای باز و رو به نقطهای ثابت 👀
انتشار یافتهاند، اما اینها هیچ سند رسمی و قابلاعتمادی ندارند و بیشتر جزو «افسانه محلی» هستن نه گزارش واقعی.
🔹 نظر مردم محلی برخی نوشتهاند جنگل هفت دغنان جنگلی مهآلود و ساکت است که شبها صدای جالبی دارد و برای بعضیها ترسناک به نظر میرسد، اما لزوماً به معنی وجود ماوراء طبیعی نیست
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
▪️این بزرگوار مخترع یکی از خطرناکترین و مرگبارترین سلاحهای تاریخ بشر هستند!
هیرام ماکسیم، مخترع مسلسل خودکار در سال ۱۸۸۴ بود، مسلسل ماکسیم ۶۰۰ تیر در دقیقه شلیک میکرد. بعد از این اختراع تعداد کشتهها در جنگهای اون زمان به شدت بالا رفت!
نکته جالب درباره زندگی ماکسیم اینه که چون زمان زیادی رو صرف آزمایش اسلحه خودش کرد، دیگه کاملاً ناشنوا شده بود!
البته چند سال بعد، پسرش صدا خفه کن رو اختراع کرد، اما دیگه برای کمک به شنوایی پدرش خیلی دیر شده بود.
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱