اسرار پر ابهام فکت
...
در یک شب سرد فوریه سال ۱۹۷۸، پنج مرد جوان از شهرستان یوبا در کالیفرنیا ـ بیل استرلینگ، جک هوت، تد وایهِر، جک مادرگا و گری ماتیاس ـ پس از تماشای یک مسابقه بسکتبال دانشگاهی در شهر چیکو، که برای حضور در مسابقات المپیک ویژه پیش رو هیجانزده بودند، به راه افتادند. آنها با خودروی مادرگا، یک مرکوری مونتیگو مدل ۱۹۶۹، حرکت کردند و قرار بود به شهر یوبا بازگردند؛ مسافتی سرراست حدود ۵۰ مایل. اما به جای آن، چند روز بعد خودروی آنها در جادهای دورافتاده و پوشیده از برف در جنگل ملی پلاوماس، حدود ۷۰ مایل در جهت اشتباه، پیدا شد. خودرو در وضعیت خوبی بود، بنزین کافی داشت و آسیبی ندیده بود، اما کلیدها ناپدید شده بودند و اثری از مردان دیده نمیشد. طوفان برفی شدید، جستوجوهای اولیه را متوقف کرد و هیچ نشانی از آنها به دست نیامد. این ماجرا خانوادهها و مقامات را سر درگم گذاشت؛ چرا آنها به این شکل غیرقابل توضیح به دل طبیعت رفته بودند؟
ماهها بعد، با آب شدن برفها در ژوئن، سرنوشت تلخ چهار نفر آشکار شد. جسد نحیف تد وایهِر در یک کانکس خدمات جنگل، حدود ۲۰ مایل دورتر از خودرو پیدا شد؛ در حالیکه درون ملحفه پیچیده بود و بر اثر گرسنگی و سرمازدگی جان داده بود، با اینکه در همانجا مواد غذایی و وسایل گرمایشی کافی وجود داشت. پاهایش دچار یخزدگی شده بود، کفشهایش ناپدید بودند و رشد ریش او نشان میداد که هفتهها زنده مانده بود. بقایای مادرگا، استرلینگ و هوت در جنگل اطراف پراکنده پیدا شد، که احتمالاً اندکی پس از رها کردن خودرو بر اثر سرما از بین رفته بودند. اما گری ماتیاس هرگز پیدا نشد؛ فقط کفشهایش در کانکس جا مانده بود، نشانهای که شاید او کفشهای محکمتر وایهِر را برداشته و بیرون رفته باشد. ناتوانیهای ذهنی برخی از آنها و اسکیزوفرنی ماتیاس پیچیدگی ماجرا را بیشتر میکرد، اما اینکه چرا خودرو را ترک کردند، چرا از تدارکات موجود استفاده نکردند یا چگونه آنقدر دور در جنگل برفی پیش رفتند، همچنان معمایی هولناک باقی مانده است.
❌️ حدسیاتی پلیس در این پرونده که به جایی نرسید :
گم شدن به دلیل ناآگاهی یا مشکلات ذهنی.
توهم یا حمله روانی گری ماتیاس.
دنبال کردن شخص یا چیزی (شایعه درگیری با کسی).
خرابی ماشین (اما سالم بود).
فرضیهی جنایی (آد.م.ربایی/حمله)، ولی مدرک نبود.
🪓📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در ژوئن ۲۰۰۱، یک دختر ۱۰ ساله به نام لاورا بوکستون در انگلستان، در جشن پنجاهمین سالگرد ازدواج پدربزرگ و مادربزرگش، یک بادکنک هلیومی با یادداشتی که روی آن نوشته بود «لطفاً به لاورا بوکستون برگردانید»، به آسمان رها کرد. این بادکنک پس از طی مسافتی حدود ۲۲۵ کیلومتر، در حیاط خانه ای فرود آمد. اما نکته ی عجیب این بود که صاحب آن خانه، دختری به نام لاورا بوکستون بود که دقیقاً همان سن، رنگ مو، قد، و حتی لباس مشابه (ژاکت صورتی و شلوار جین) را داشت. علاوه بر این، هر دو لاورا دارای سگ گلدن، خرگوش خاکستری، و خوکچه هندی با نشانه های مشابه بودند.
🪓📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
377.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در تاریخ ۱۲ نوامبر ۲۰۱۹، ساعت ۱۱:۲۰ شب، شاهدانی در بلوک ۳۰۰۰ خیابان سوم در لسآنجلس، کالیفرنیا، صدای فریاد زنی را شنیدند که میگفت: «کمکم کنید، کسی کمکم کند.» همزمان شاهدان مشاهده کردند یک خودروی احتمالی پریوس سفید چهار در با دو سرنشین، با سرعت به سمت جنوب خیابان سوم حرکت کرد. یک زن سیاهپوست با موهای بافتهشده تیره احتمالاً در صندلی جلو کنار راننده نشسته بود و مظنون راننده بود. شاهد اول دید که موهای قربانی به عقب کشیده میشد در حالی که او فریاد میزد. همچنین شاهد اول پلاستیک پوششی را روی پنجره جلوی سمت مسافر مشاهده کرد که احتمالاً به دلیل تصادف قبلی بود. مظنون فریاد میزد: «ببخشید، ببخشید.»
🪓📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
#رمان
#نیره
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم وخویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رونمیدونم!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!!
...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که.....
ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_دویستوسیوهفت
از سر خاک که اومدیم رفتم توی یکی از اتاق های بالا که همیشه وقتی میومدیم اونجا میموندیم و تا شب از اتاق بیرون نرفتم، حلیمه چند باری اومده بود سراغم ولی من حوصله هیچی رو نداشتم دلم میخواست تنها باشم و برای حاج بابام عزاداری کنم !!!هوا تاریک تاریک بود، در اتاق رو زدن فکر کردم باز حلیمه اس گفتم حلیمه، جان عزیزت ولم کن !!!صدای مهناز از پشت در اومد که گفت منم نیره جون !!اشکهام رو پاک کردم و گفتم بیا!!!اومد داخل و بعد از سلام علیک من رو کشید توی بغلش و گفت تسلیت میگم !!!
_ممنون، ببخش ندیدمت امروز !!
_سراغت رو گرفتم گفتن حالت خوب نیست ،نخواستم مزاحمت بشم
_تو هیچوقت مزاحم نیستی
_الان بهتری ؟!
_نمیدونم مهناز، شاید برای همه عجیب بیاد که چرا از فوت پدرشوهرم اینقدر ناراحتم!!!
_حتی بیشتر از دخترهاش!!!
_میدونی حاج بابا برای من بابا بود،ازوقتی بچه بودم همیشه هوام رو داشت،دوستم داشت عین بچه های خودش ،حتی من رو فرستاد مدرسه... درسته نمیتونست من رو علنا زیر پر و بالش بگیره که خب دلیلش رو میدونی، ولی خب همه جا پشتم بودم در برابر همه کس و همه چیز ازم محافظت میکرد ،انگار وقتی بود من خیالم راحت بود اتفاقی برام نمی افته ولی حالا ...اشکهام باز ریخت مهناز سرم رو توی بغل گرفت و گفت عزیزم ...مرگ حقه برای همه هم هست، خداروشکر عاقبت به خیر شده.سرم رو از بغلش بیرون کیشدم اشکهام رو پاک کردم ،که کسی به در زد اروم گفتم بفرمایید !!!در اتاق باز شد و جهان توی چارچوب در قرار گرفت ،نگاهی به ما دو تا کرد و گفت مهناز تو رو فرستادیم سراغ نیره، خودتم موندگار شدی؟!مهناز اروم گفت یه کمی درد و دل کردیم !!!جهان اومد داخل و گفت خوبی نیره ؟!بدون نگاه کردن بهش گفتم تا جایی که بشه !!!جهان نشست کنار مهناز و گفت خدا رحمت کنه حاج بابا رو اونقدری که دلش شور نیره رو میزد دلنگران بچه های خودش نبود !!!مهناز مشتی حواله بازوش کرد و گفت تازه اروم گرفته بود !!!جهان ساکت شد کمی بعد گفت الان یکی رو هم میفرستن دنبال من!!! پاشید بریم پایین سفره شام رو انداختن
_شما برید من ...جهان دستی جلوم گرفت و گفت مخالفت نمیخوام ،یالا همه با هم میریم !!!مهناز کمک کرد بلند شدم و باهم رفتیم پایین، هاجر خانم توی اون وضعیت هم برام قیافه میگرفت، روش رو ازم گرفت و اروم گفت مثلا عروس این خونه ای، رفتی تو اتاق که چی؟!سکوت کردم حوصله بحث نداشتم، بچه ها مشغول بازی بودن اون وسط، نگاهم روی اونها بود و حواسم نبود که مهین کنارم نشسته، وقتی اروم گفت میخوای بگی نمیشناسی ؟!نگاهش کردم و گفتم ببخشید حواسم نبود !اشاره ای به بچه ها کرد و گفت گویا بخت و اقبال تو بلند تر بوده لااقل از هر پسر یه بچه پسری داری !!!
_خدا دخترات رو نگه داره برات ،چه فرقی داره !!!
_فرقش رو من و مریم میفهمیم که سر همین جنس پسر، هوو سرمون اومد !!!
_الان وقت این حرفاس ؟!
_پس کی وقتشه ؟!4 تا دختر دارم کسی یه بار نگفت چه میکنید چه نمیکنید!؟کسی نفهمید چطور بزرگ شدن !!!حتما حالا هم که خان مرده، ما هم باید دست از پا دراز تر بریم پی کار خودمون !!!!والا حرص داشت ،حاجی هنوز کفنش خشک نشده بود و مهین چه حرفایی میزد ،البته که ناحق هم میگفت، من میدونستم که حاج بابا هر ماه مقرری میده به مهین بابت خرج بچه ها، حتی چیزی که از جعفر مونده بود رو هم سهمش رو داده بود، ولی حالا مهین این طور حرف میزد.... بدون اینکه بخوام جبهه ای بگیرم گفتم من کاره ای نیستم خودتم میدونی !
_میگن تسلط خوبی روی محمد داری،بردیش شهر ..
_من نبردمش، خودش رفته !!!
_به هر حال من حرفم رو به تو زدم، تو هم برسون به شوهرت، که الان میشه همه کاره این خونه و ده ، حق یتیم خوردن نداره !!!بعدم بلند شد و رفت.هزار بار لعنت فرستادم به خودم که چرا اومده بودم پایین، اصلا اون بحث چه ربطی میتونست به من داشته باشه که مهین پیش من گله کرده بود ؟!هرچی بود اونشب گذشت، عالم خانم رو دورادور دیده بودم ولی حتی باهم سلام علیکی هم نکرده بودیم ،روز بعد سفره صبحانه رو که انداختن همه دورش نشستن،خواهرهای محمد و بچه هاشون بودن ،مهین و بچه هاش و کدخدا هم موندگار شده بودن، ما بودیم و جهان و عالم خانم و مهناز !!!
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_دویستوسیوهشت
هاجر خانم بالای سفره نشسته بود همه که جمع شدن گفت حاجی دوست داشت سفره بزرگ پهن کنه و در خونه اش باز باشه، بفرمایید نوش جونتون !!!جایی که نشسته بودم روبروی عالم خانم بودم ،استکان چای رو از سینی که رحیمه آورده بود برداشتم و به رسم ادب جلوش گذاشتم و گفتم بفرمایید !!!سرش رو بالا آورد، نگاهی بهم انداخت و بی هیچ حرفی لقمه اش رو توی دهنش گذاشت، وا رفتم... این دیگه چی بود؟! چیکار کرده بودم که اینطور رفتار میکرد؟!.. پیله ای به ماجرا نکردم. اون روزها هم گذشت تا هفتم حاجی خونه شلوغ بود، مردونه و زنونه رو جدا کرده بودن، اون روزا حتی محمد رو هم کم میدیدم .... عالم خانم هم بعد از روز دوم مهناز رو برداشت و رفت ده نصیر خان ، هرکسی توی خونه کاری براش بود که نتونه درگیر مسائل جانبی بشه ، مراسم شب هفت رو که دادن سفره شام که برچیده شد، کد خدا اولین نفر رو به محمد کرد و گفت دیگه با اجازه ما رفع زحمت کنیم !!!محمد دستش رو گرفت و گفت زحمت کشیدید کد خدا !!!انشالله شادی هاتون جبران کنیم !!
_عزت زیاد...مهین و بچه ها هم با کدخدا راهی شدن مهین موقع خداحافظی زیر گوشم گفت حرفام یادت نره !!!اونها که رفتن عالم خانم که برای مراسم شب هفت اومده بود ،رو به جهان گفت بهتره ما هم بریم !!محمد گفت کجا زن عمو ؟مگه بیرونت کردن این وقت شب !!!
_بریم خونه نصیر فردا صبح برگردیم تهران !جهان دنبال حرف محمد رو گرفت و گفت چه کاریه مامان ،بریم اونجا بعد بریم تهران!!! از همینجا میریم دیگه !!!عالم خانم که حرفش زمین مونده بود نشست و گفت خوددانی!!!خواهرهای محمد هم راهی زندگی های خودشون شدن و موندیم فقط خودمون... خونه خلوت شده بود و میشد کمی استراحت کرد، نشستم و مهناز هم کنارم نشست و اروم گفت نمیدونم مادرشوهرم چشه!!!
_مادرشوهرا همیشه یه چیزشون هست،زیاد سخت نگیر!!! انگار رفتیم التماس پسرهاشون رو کردیم!!!دست جلو دهنش گرفت و گفت تو این وضعیت من رو نخندون دختر !!!
_والا مگه دروغ میگم ،من عروس دار بشم میگم بردار و برو ،پسرم مال خودت ...والا انگار عروس آدم نیست !!!مهناز با ذوقی که توی صداش بود گفت ایشالا دختر من بشه عروست !!!با تعجب نگاهش کردم و گفتم خبریه ؟!
_نه بابا !!!تازه تونستم جهان رو راضی کنم !!!
_همینم خوبه ،ایشالا هرچی میخوای پیش بیاد !!!راستش اینجوری میگفتم ،ولی ذات خبیث درونم ناراحت بود، نمیدونم چرا ؟!ولی از اینکه جهان تصمیم گرفته بود از مهناز بچه دار بشه یه جورایی برام سنگین بود... خودخواهی بود، بدجنسی بود، بد ذاتی بود ،میدونستم آدم بدی هستم، در حالی که خودم زندگی عادی دارم و بچه، توقع داشتم جهان اون زندگی رو نداشته باشه،ولی دست خودم نبود، خیلی تلاش میکردم که اون ذات بد رو از خودم دور کنم، ولی خب تحت یه همچین شرایطی یهو فوران میکرد.... خوب بود که مهناز اون بی حوصلگی رو میذاشت به پای شرایطی که توش بودم وگرنه هیچ توجیحی برای رفتار سرد خودم نداشتم !!!روز بعد جهان و خانواده اش هم آماده میشدن که برن تهران، با محمد دم در هال ایستاده بودیم تا مثلا بدرقه اشون کنیم، جهان اول از همه اومد پایین و دستی به شونه محمد زد و گفت از این حال و هوا در اومدید بیاین تهران !!محمد دستش رو فشرد و گفت حتما !!!زحمت کشیدید !!!جهان رو به من گفت خداحافظ دختر خاله !راستش توی اون روزا فقط همون روز خاکسپاری حالی از من پرسیده بود، توقع زیادی بود اینکه توقع داشتم جهان در هر حال مراقب حال من باشه ...میدونستم بدی در حق مردی مثل محمد میکنم ولی دست خودم نبود، واقعا دست خودم نبود ...محمد و جهان که رفتن بیرون، عالم خانم من رو کناری کشید و اروم و خیلی بی مقدمه گفت دست از سرش بردار !!!
_چی ؟!
_خودت رو نزن رو اون راه!!! دست از سر جهان و زندگیش بردار
_من ....
_تو چی هان؟! فکر میکنی نگاه اتون رو نمی بینم بهم؟! بشین سر زندگیت دیگه ،دختر تو شوهر و بچه داری، اونم زن !!! زندگیش رو از هم نپاشون
_من کاری به زندگی کسی ندارم !!!
_زبونی اره.... به ولای علی قسم نیره، یه بار دیگه اینطوری نگاه جهان کنی، فکر هیچی رو نمیکنم میرم سراغ شوهرت !!!
دست پیش گرفتم و گفتم چی میگید عالم خانم ؟!به قول خودتون من شوهر و دو تا بچه دارم چرا باید چشمم دنبال پسر شما باشه هان ؟!
_ تو بگو !!!
_میتونه دلیلش این باشه که چشم پسر شما دنبال منه!!!
_خیلی وقیحی