eitaa logo
اسرار پر ابهام فکت
25.1هزار دنبال‌کننده
44.7هزار عکس
7.6هزار ویدیو
0 فایل
واقعیت های عجیب و هراس انگیز 😱😨 جهت رزرو تبلیغ محدود و گسترده @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم و‌خویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رو‌نمیدونم‌!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!! ...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که..... ادامه دارد...
از سر خاک که اومدیم رفتم توی یکی از اتاق های بالا که همیشه وقتی میومدیم اونجا میموندیم و تا شب از اتاق بیرون نرفتم، حلیمه چند باری اومده بود سراغم ولی من حوصله هیچی رو نداشتم دلم میخواست تنها باشم و برای حاج بابام عزاداری کنم !!!هوا تاریک تاریک بود، در اتاق رو زدن فکر کردم باز حلیمه اس گفتم حلیمه، جان عزیزت ولم کن !!!صدای مهناز از پشت در اومد که گفت منم نیره جون !!اشکهام رو پاک کردم و گفتم بیا!!!اومد داخل و بعد از سلام علیک من رو کشید توی بغلش و گفت تسلیت میگم !!! _ممنون، ببخش ندیدمت امروز !! _سراغت رو گرفتم گفتن حالت خوب نیست ،نخواستم مزاحمت بشم _تو هیچوقت مزاحم نیستی _الان بهتری ؟! _نمیدونم مهناز، شاید برای همه عجیب بیاد که چرا از فوت پدرشوهرم اینقدر ناراحتم!!! _حتی بیشتر از دخترهاش!!! _میدونی حاج بابا برای من بابا بود،ازوقتی بچه بودم همیشه هوام رو داشت،دوستم داشت عین بچه های خودش ،حتی من رو فرستاد مدرسه... درسته نمیتونست من رو علنا زیر پر و بالش بگیره که خب دلیلش رو میدونی، ولی خب همه جا پشتم بودم در برابر همه کس و همه چیز ازم محافظت میکرد ،انگار وقتی بود من خیالم راحت بود اتفاقی برام نمی افته ولی حالا ...اشکهام باز ریخت مهناز سرم رو توی بغل گرفت و گفت عزیزم ...مرگ حقه برای همه هم هست، خداروشکر عاقبت به خیر شده.سرم رو از بغلش بیرون کیشدم اشکهام رو پاک کردم ،که کسی به در زد اروم گفتم بفرمایید !!!در اتاق باز شد و جهان توی چارچوب در قرار گرفت ،نگاهی به ما دو تا کرد و گفت مهناز تو رو فرستادیم سراغ نیره، خودتم موندگار شدی؟!مهناز اروم گفت یه کمی درد و دل کردیم !!!جهان اومد داخل و گفت خوبی نیره ؟!بدون نگاه کردن بهش گفتم تا جایی که بشه !!!جهان نشست کنار مهناز و گفت خدا رحمت کنه حاج بابا رو اونقدری که دلش شور نیره رو میزد دلنگران بچه های خودش نبود !!!مهناز مشتی حواله بازوش کرد و گفت تازه اروم گرفته بود !!!جهان ساکت شد کمی بعد گفت الان یکی رو هم میفرستن دنبال من!!! پاشید بریم پایین سفره شام رو انداختن _شما برید من ...جهان دستی جلوم گرفت و گفت مخالفت نمیخوام ،یالا همه با هم میریم !!!مهناز کمک کرد بلند شدم و باهم رفتیم پایین، هاجر خانم توی اون وضعیت هم برام قیافه میگرفت، روش رو ازم گرفت و اروم گفت مثلا عروس این خونه ای، رفتی تو اتاق که چی؟!سکوت کردم حوصله بحث نداشتم، بچه ها مشغول بازی بودن اون وسط، نگاهم روی اونها بود و حواسم نبود که مهین کنارم نشسته، وقتی اروم گفت میخوای بگی نمیشناسی ؟!نگاهش کردم و گفتم ببخشید حواسم نبود !اشاره ای به بچه ها کرد و گفت گویا بخت و اقبال تو بلند تر بوده لااقل از هر پسر یه بچه پسری داری !!! _خدا دخترات رو نگه داره برات ،چه فرقی داره !!! _فرقش رو من و مریم می‌فهمیم که سر همین جنس پسر، هوو سرمون اومد !!! _الان وقت این حرفاس ؟! _پس کی وقتشه ؟!4 تا دختر دارم کسی یه بار نگفت چه می‌کنید چه نمی‌کنید!؟کسی نفهمید چطور بزرگ شدن !!!حتما حالا هم که خان مرده، ما هم باید دست از پا دراز تر بریم پی کار خودمون !!!!والا حرص داشت ،حاجی هنوز کفنش خشک نشده بود و مهین چه حرفایی میزد ،البته که ناحق هم میگفت، من میدونستم که حاج بابا هر ماه مقرری میده به مهین بابت خرج بچه ها، حتی چیزی که از جعفر مونده بود رو هم سهمش رو داده بود، ولی حالا مهین این طور حرف می‌زد.... بدون اینکه بخوام جبهه ای بگیرم گفتم من کاره ای نیستم خودتم میدونی ! _میگن تسلط خوبی روی محمد داری،بردیش شهر .. _من نبردمش، خودش رفته !!! _به هر حال من حرفم رو به تو زدم، تو هم برسون به شوهرت، که الان میشه همه کاره این خونه و ده ، حق یتیم خوردن نداره !!!بعدم بلند شد و رفت.هزار بار لعنت فرستادم به خودم که چرا اومده بودم پایین، اصلا اون بحث چه ربطی میتونست به من داشته باشه که مهین پیش من گله کرده بود ؟!هرچی بود اونشب گذشت، عالم خانم رو دورادور دیده بودم ولی حتی باهم سلام علیکی هم نکرده بودیم ،روز بعد سفره صبحانه رو که انداختن همه دورش نشستن،خواهرهای محمد و بچه هاشون بودن ،مهین و بچه هاش و کدخدا هم موندگار شده بودن، ما بودیم و جهان و عالم خانم و مهناز !!!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هاجر خانم بالای سفره نشسته بود همه که جمع شدن گفت حاجی دوست داشت سفره بزرگ پهن کنه و در خونه اش باز باشه، بفرمایید نوش جونتون !!!جایی که نشسته بودم روبروی عالم خانم بودم ،استکان چای رو از سینی که رحیمه آورده بود برداشتم و به رسم ادب جلوش گذاشتم و گفتم بفرمایید !!!سرش رو بالا آورد، نگاهی بهم انداخت و بی هیچ حرفی لقمه اش رو توی دهنش گذاشت، وا رفتم... این دیگه چی بود؟! چیکار کرده بودم که اینطور رفتار میکرد؟!.. پیله ای به ماجرا نکردم. اون روزها هم گذشت تا هفتم حاجی خونه شلوغ بود، مردونه و زنونه رو جدا کرده بودن، اون روزا حتی محمد رو هم کم میدیدم .... عالم خانم هم بعد از روز دوم مهناز رو برداشت و رفت ده نصیر خان ، هرکسی توی خونه کاری براش بود که نتونه درگیر مسائل جانبی بشه ، مراسم شب هفت رو که دادن سفره شام که برچیده شد، کد خدا اولین نفر رو به محمد کرد و گفت دیگه با اجازه ما رفع زحمت کنیم !!!محمد دستش رو گرفت و گفت زحمت کشیدید کد خدا !!!انشالله شادی هاتون جبران کنیم !! _عزت زیاد...مهین و بچه ها هم با کدخدا راهی شدن مهین موقع خداحافظی زیر گوشم گفت حرفام یادت نره !!!اونها که رفتن عالم خانم که برای مراسم شب هفت اومده بود ،رو به جهان گفت بهتره ما هم بریم !!محمد گفت کجا زن عمو ؟مگه بیرونت کردن این وقت شب !!! _بریم خونه نصیر فردا صبح برگردیم تهران !جهان دنبال حرف محمد رو گرفت و گفت چه کاریه مامان ،بریم اونجا بعد بریم تهران!!! از همینجا میریم دیگه !!!عالم خانم که حرفش زمین مونده بود نشست و گفت خوددانی!!!خواهرهای محمد هم راهی زندگی های خودشون شدن و موندیم فقط خودمون... خونه خلوت شده بود و میشد کمی استراحت کرد، نشستم و مهناز هم کنارم نشست و اروم گفت نمیدونم مادرشوهرم چشه!!! _مادرشوهرا همیشه یه چیزشون هست،زیاد سخت نگیر!!! انگار رفتیم التماس پسرهاشون رو کردیم!!!دست جلو دهنش گرفت و گفت تو این وضعیت من رو نخندون دختر !!! _والا مگه دروغ میگم ،من عروس دار بشم میگم بردار و برو ،پسرم مال خودت ...والا انگار عروس آدم نیست !!!مهناز با ذوقی که توی صداش بود گفت ایشالا دختر من بشه عروست !!!با تعجب نگاهش کردم و گفتم خبریه ؟! _نه بابا !!!تازه تونستم جهان رو راضی کنم !!! _همینم خوبه ،ایشالا هرچی میخوای پیش بیاد !!!راستش اینجوری میگفتم ،ولی ذات خبیث درونم ناراحت بود، نمیدونم چرا ؟!ولی از اینکه جهان تصمیم گرفته بود از مهناز بچه دار بشه یه جورایی برام سنگین بود... خودخواهی بود، بدجنسی بود، بد ذاتی بود ،میدونستم آدم بدی هستم، در حالی که خودم زندگی عادی دارم و بچه، توقع داشتم جهان اون زندگی رو نداشته باشه،ولی دست خودم نبود، خیلی تلاش میکردم که اون ذات بد رو از خودم دور کنم، ولی خب تحت یه همچین شرایطی یهو فوران میکرد.... خوب بود که مهناز اون بی حوصلگی رو میذاشت به پای شرایطی که توش بودم وگرنه هیچ توجیحی برای رفتار سرد خودم نداشتم !!!روز بعد جهان و خانواده اش هم آماده میشدن که برن تهران، با محمد دم در هال ایستاده بودیم تا مثلا بدرقه اشون کنیم، جهان اول از همه اومد پایین و دستی به شونه محمد زد و گفت از این حال و هوا در اومدید بیاین تهران !!محمد دستش رو فشرد و گفت حتما !!!زحمت کشیدید !!!جهان رو به من گفت خداحافظ دختر خاله !راستش توی اون روزا فقط همون روز خاکسپاری حالی از من پرسیده بود، توقع زیادی بود اینکه توقع داشتم جهان در هر حال مراقب حال من باشه ...میدونستم بدی در حق مردی مثل محمد میکنم ولی دست خودم نبود، واقعا دست خودم نبود ...محمد و جهان که رفتن بیرون، عالم خانم من رو کناری کشید و اروم و خیلی بی مقدمه گفت دست از سرش بردار !!! _چی ؟! _خودت رو نزن رو اون راه!!! دست از سر جهان و زندگیش بردار _من .... _تو چی هان؟! فکر میکنی نگاه اتون رو نمی بینم بهم؟! بشین سر زندگیت دیگه ،دختر تو شوهر و بچه داری، اونم زن !!! زندگیش رو از هم نپاشون _من کاری به زندگی کسی ندارم !!! _زبونی اره.... به ولای علی قسم نیره، یه بار دیگه اینطوری نگاه جهان کنی، فکر هیچی رو نمیکنم میرم سراغ شوهرت !!! دست پیش گرفتم و گفتم چی میگید عالم خانم ؟!به قول خودتون من شوهر و دو تا بچه دارم چرا باید چشمم دنبال پسر شما باشه هان ؟! _ تو بگو !!! _میتونه دلیلش این باشه که چشم پسر شما دنبال منه!!! _خیلی وقیحی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
×|• همه چیز درباره معماری شگفت انگیز برج آزادی🏛 𓆪📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🌎نردبان آهنی که در اثر گذر زمان جزئی از طبیعت اطراف خود شده از جنس سنگ و خاک و گیاه 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
جانی داستین یک شهروند تگزاسی بود که در سال 2009 به طرز کاملا مشکوکی ناپدید شد بعد از یک هفته بدون خبر از او این عکس به خانواده‌ او از یک فرد ناشناس پست میشود پشت این عکس نوشته شده بود اورا شکنجه دادم کتک زدم‌ و روی صورتش اسید ریختم رنجاندن مردم به من آرامش میده منو دستگیر کنید در عذاب هستم این پرونده هنوز باز است و قاتل هنوز پیدا نشده است جنازه جانی نیز پیدا نشده است پلیس بر این عقیده است که ممکن است بدن جانی با اسید آب و یا به اصطلاح حل شده باشه 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
چرا ما در ایران و در این زمان به دنیا اومدیم؟ 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
340.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از وقتی فهمیدم چرا در ایران به دنیا اومدم 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
تئوری های عجیب راجب خواب🛋🤍 ━━━━━━━⋅∙•★•∙⋅━━━━━━━ اگه خواب دیدی داره برف میاد ممکنه به این معنی باشه که یکی از اطرافیانت جونش رو از دست میده🌒🎼 این زندگی که داریم فقط یه رویاست و وقتی میمیریم از اون بیدار میشیم 🪦♾ اگه خواب دیدی دندونت افتاده ممکنه اتفاق خیلی بدی برات بیوفته 💭🦽 کسایی که بهره هوشی بالایی دارن میتونن رویاهاشون رو کنترل کنن و خواب هاشون رو به اون شکل میسازن 🛌🪄 اگه خواب دیدی که از بالا داری به خودت نگاه میکنی باید بدونی که روحت از بدنت خارج شده و داره به جسمت نگاه میکنه چون انسان وقتی خوابیده تصویری از خودش توی خواب نداره 🪞⚔ اگه دلتنگ کسی باشی به احتمال 80٪ اون شخص میاد توی خوابت ⛓⏱ اگه اسم شخصی بدون دلیل و یک دفعه اومد توی ذهنتون یعنی اون شخص داره به شما فکر میکنه یا خواب شمارو میبینه 😱🔮 - 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱