766.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میگن وقتی یههو صدای اسمتو میشنوی و هیچکس نیست، در واقع یه موجود از بُعد “بیصداها” سعی کرده وارد دنیات بشه.
اون موجودها بدن ندارن، فقط از “ارتعاش صدا و حافظهی انسان” تغذیه میکنن. وقتی به کسی علاقهمند یا کنجکاو میشن، اسمش رو از حافظهی خودش صدا میزنن، تا مطمئن شن “تو اونها رو شنیدی.”
اگه جواب بدی — حتی با یه «ها؟» یا << چی؟ >>
در واقع بهش اجازه دادی فرکانسش با ذهنت همتراز بشه.
و از اون لحظه، اون صدا فقط توی ذهن تو نیست…
بلکه پشت سرت وایستاده.
میگن اگه سه بار صدای اسمتو بشنوی و هیچکس نباشه،
یعنی اون موجود دیگه نمیخواد فقط صدا باشه میخواد دیده بشه!☠
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
207.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یک اتفاق عجیب توسط دوربین امنیتی نزدیک یک تأسیسات در منطقهای از شیلی ثبت شده.
در این ویدیو، یک سایهی تیره دیده میشه که در میان درختان جنگل میدَوَد... و ناگهان بدون هیچ رد و نشانی ناپدید میشه.
چند دقیقه قبل از این اتفاق، سگهای اطراف شروع به پارس کردن شدید میکنن — انگار که چیزی غیرطبیعی رو احساس کرده بودن.
صاحب این ویدیو میگه وقتی صداها رو شنید، بیرون رفت تا بررسی کنه، اما چیزی پیدا نکرد.
اما وقتی دوربینهای مداربسته رو بازبینی کرد… چیزی دید که زبانش بند اومد.
🪓📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
#رمان
#نیره
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم وخویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رونمیدونم!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!!
...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که.....
ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_دویستوسیونه
نتونست دنباله حرفش رو بگیره چون مهناز از پله ها پایین اومد و با همون لبخند همیشگی که روی لبش بود، رو به من گفت این بار نوبت شماست بیایید تهران !!خودم رو جمع و جور کردم، به زور لبخندی روی لبم نشوندم و گفتم ایشالا !!!مهناز از بقیه خداحافظی کرد و رفت بیرون، عالم خانم بازوم رو گرفت و سرش روی شونه ام گذاشت، انگار که داره خداحافظی میکنه ،اروم گفت اروم بگیر وگرنه میدونم چطور زندگیت رو نابود کنم !!!دست روی شونه اش گذاشتم به عقب هلش دادم و گفتم سفر بخیر ...و رفتم بیرون، محمد و جهان در حال حرف زدن بودن، جهان من رو که دید گفت مامان نیومد ؟!با سر زیر ،بدون اینکه نگاهش کنم گفتم داره میاد !!!اونها که راهی شدن محمد کنارم ایستاد و گفت چیزی شده ؟!
_نه چی بشه ؟!
_نمیدونم انگار از بودن جهان و خانواده اش اینجا ناراحتی، یه جورایی انگار دلت نمیخواد اینجا باشن !!!
_من حوصله هیچکس رو ندارم حتی خودم، جهان و خانواده اش که دیگه جای خود داره.محمد نیمچه لبخندی زد وگفت بد اخلاق !!!محمد گفته بود تا چهلم حاج بابا میمونیم ده !!برای همین علی و الهام رو همراه حلیمه و رحیمه فرستاده بود شهر که از درس و مدرسه عقب نمونن و ما همگی موندگار شدیم پیش هاجر خانم.... اخر هفته ها بچه ها و حلیمه و رحیمه می اومدن و باز اول هفته میرفتن... کارهای ده همه روی دوش محمد بود و اونم واقعا خسته میشد ،چهلم حاج بابا رو که دادیم ،محمد مهین و بچه هاش رو نگه داشت وگفت یه امشب رو بمونید فردا برگردید !!! خواهرهاش رو هم جمع کرد و گفت میخوام زمینهای ده رو بفروشم،اگه هر کدوم از شماها خریدار باشید چه بهتر که زمین از دست خودی بیرون نره !!!بعد هم انگار تموم اون روزها روی اون مساله فکر کرده باشه ،سهم ارث هر کسی رو داد و گفت بقیه رو اگه خریدارید بسم الله !!!اون وسط زمینهایی که از جعفر به علی رسیده بود وزمینهایی که به بچه های مهین میرسید رو هم مشخص کرد و گفت دیگه هر کسی صاحب مال و منال خودش، من دینی به کسی ندارم !!!هاجر خانم که پیدا بود از اون قضیه ناراحته گفت حالا چه عجله ای بود میذاشتی عزای بابات تموم بشه ؟!!محمد که توی هیچ زمینه ای با کسی رودرواسی نداشت گفت عجله که نیست، خدا بیامرزه حاج بابا رو... نمیتونم ارثش رو نگهداری کنم برای بقیه ،هر کسی خودش میدونه هر کاری خواست انجام بده !!!شوهر خواهرهای محمد که انگار از این تصمیم راضی بودن همه حرف محمد رو تایید کردن و گفتن گناه نکرده مه بخواد ارث و میراث خواهر هاش رو نگهداری کنه ...مهین هم وقتی خیالش راحت شد که ارث جعفر دست خودشه صبح روز بعد دست بچه هاش رو گرفت و بر گشت ده خودشون.... باز ما موندیم و خودمونیم ،زمستون بود و کاری نبود برای همین محمد رو به هاجر خانم گفت وسایلت رو جمع کن با ما میای شهر !!!هاجر خانم اما محکم نشست و گفت من جایی نمیام، نمیتونم سربار عروس بشم!!!
_چه سرباری ننه ؟!اینجا بمونی تنها که چی بشه !!!
_اینهمه آدم اینجاست، بعدم پسر دارم برای این روزا تنهام نذاره!!!!
_ننه من کار و زندگی دارم شهر، نمیتونم اینجا بمونم هر آن ممکنه زمین هامشتری براش بیاد و من بفروشم ،دیگه اینجا کاری نداریم ...
_به هر حال من نمیام
_خود دانی !!!شماها جمع و جور کنید بر میگردیم شهر !!!هر چی بود ما برگشتیم و زندگیمون از سر گرفته شد ، محمد خیلی زود زمینهای ده رو فروخت و به قول خودش چند تا زمین خوبش رو نگه داشت، که یکیش سهم علی از جعفر بود.... هاجر خانم خیلی زود از تنهایی خسته شد و بار اخر که محمد رفته بود بارو بندیل بسته بود و اومد شهر ،ولی از همون راه رفته بود خونه مریم با من میونه خوبی نداشت، جلو محمد هم نمیتونست زیاد ریاست کنه ،برای همین رحیمه رو هم برداشته بود و رفته بودن خونه مریم ...محمد عمارت رو داده بود دست یکی دو تا از آشناهایی که توش کار میکردن که ازش مراقبت کنن ،وقتی گفت هاجر خانم هم اومده شهر، گفتم پس کارکنان عمارت چی ؟!
_حق و حقوقشون رو دادم هر کسی رفت پی زندگیش !!!
_حیف اون عمارت درش بسته بشه !!
_زندگی همینه نیره باید به فکر پیشرفت بود نه در جا زدن، خودم رو جمع و جور کنم از اینجا هم میریم !!!
_خونه بزرگتر ؟!
_کلا از این شهر
_هنوز تو فکر تهرانی ؟!
_اره کاری که جهان میگه رو انجام بدیم کار و بارمون میگیره، زندگی خوب و شرایط مالی خوبی پیش میاد !!!
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_دویستوچهل
من که دلم نمیخواست این اتفاق بیفته، گفتم همین جا هم میشه همون کار رو کرد!!!
_نه دیگه ، تهران یه شهر بزرگه، امکانات بیشتر جای پیشرفت زیادی داره ،اصلا تو کاریت نباشه من خودم حلش میکنم !!!و من چون چاره ای جز اون حرف نداشتم ،خودم رو سپردم دست محمد...محمد خیلی سریع تر از اونچه که فکرش میکردم کارها رو راست و ریست کرد و دقیقا تابستون همون سال که مدرسه بچه ها تموم شد ،یه روز ظهر وقتی اومد خونه گفت شب ننه و بچه ها رو گفتم بیان اینجا ،مهمون داریم !!!
_باشه.هاجر خانم و مریم و بچه ها و رحیمه که از راه رسیدن محمد نبود و میدون برای هاجر خانم باز، از همون دم در گفت مگه اینکه پسرم دعوتم کنه وگرنه تو که هیچ !!!در جوابش گفتم خونه پسرتون دعوت نمیخواید که !!!
_من بی دعوت برم جایی؟! عمرا!!!جوابش رو ندادم.... اونشب سفره شام که جمع شد بچه ها رفتن دنبال بازی خودشون،سینی چایی رو از دست حلیمه گرفتم و گفتم تو بشین با خواهرت، من میبرم !!!سینی چایی رو گذاشتم زمین و کنار محمد نشستم ،محمد استکان چایی رو برداشت و گفت گفتم بیاید که خبر رو یه جا به همه بدم !!!هاجر خانم گفت طوری شده ؟!
_نه ننه طوری نشده ،قراره از اینجا بریم !!!هاجر خانم خوشحال گفت میدونستم آخرش برمیگردی همون ده!خوب فکری کردی !!!
_نه ننه، ده نه !!!
_پس کجا ؟!
_میریم تهران
_چیییی ؟!محمد چرا همچین میکنی؟!چرا من پیرزن رو آلاخون والاخون میکنی ؟!
_چه ربطی داره ننه ،چه فرقی داره برات چه اینجا چه تهران !!!
_اینجا هر وقت دلم خواست میتونم برم ده... ولی تهران ...
_عادت میکنی!!!
_مریم که انگار قول یه اسباب بازی قشنگ بهش داده باشن، ذوق زده گفت واقعا تهران خیلی خوبه؟! همه آرزوشون که برن
_همه بیجا میکنن با تو !!!اینا فکرای این نیره اس نه ؟!هر جایی کم می اورد میگفت نیره!!!! با خلق تنگ گفتم وا هاجر خانم چه ربطی داره ؟!هر چیزی رو میکشونی سمت من؟! منم الان دارم میفهمم !!!
_تو گفتی منم باور کردم!!!خواستم حرصش بدم برای همین گفتم باور نکنید... میدونستم قراره همچین کاری رو بکنه ،محمد، ولی اینکه الان میخوایم بریم و کار انجام شده رو منم الان فهمیدم !!!همون کرم اول کار رو تو ریختی به جونش !!! خواستم چیزی بگم که محمد اجازه نداد و گفت بحث نکنید... خودم تصمیم گرفتم و این کار رو انجام میدم هر کی میاد بیاد ...هر کی هم نمیاد که خودش میدونه... فقط من فردا میرم تهران باید یه خونه پیدا کنم اونجا دیگه کوچیک نیست که بشه جدا از من هم زندگی کرد .... باید باهم باشیم.ناخودآگاه گفتم با هم؟! همگی ؟!هاجر خانم گفت من با این دختر تو یه خونه قوطی کبریت نمیمونم !!!!محمد کلافه گفت لا اله الا الله إيه! خونه دو طبقه که مجزا باشید امون که نمیدید ، اصلا تقصير منه که به شماها حرف میزنم باید کارم رو انجام بدم و بعد بگم.بلند بشید بریم بعد هم بلند شد و رفتن.... مریم که از اون کار حسابی ذوق کرده بود با خوشحالی گفت خاله فکرش رو بکن بریم ،تهران همه میگن خونواده حاج مظفر تهرانی شدن!!!هاجر خانم استکان رو کوبید توی نعلبکی جلوش و گفت واقعا که !!!محمد روز بعد راهی تهران شد و تا دو روز برنگشت،وقتی هم برگشت خستگی از سرو روش میبارید لیوانی شربت خنک جلوش گذاشتم و
گفتم مگه مجبوری اینقدر خودت رو اذیت میکنی؟!چه کنم پس؟! بریم تهران دیگه حله !!!خب چه کردی ؟!فعلا که هیچ!!! قرار شد جهان یه خونه پیدا کنه ببینیم میتونیم بخریم یانه ؟!کار ؟!کار هم حرفش رو زدیم بالاخره جهان اونجا آشنا و این چیزا زیاد داره ایشالا خوب پیش میره !!!ایشالا.دو سه هفته بعد از برگشت محمد بود که یه روز محمد که اومد خونه
گفت جهان یه خونه پیدا کرده برامون ولی خب باید این خونه رو بفروشیم و سهم فروش زمین ننه رو هم بذاریم تابتونیم اونجارو بخریم.
-خوبه که.
-اگه ننه رضایت بده!!!!!
-که نمیده
-راضیش میکنم..
ادامه دارد