#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_دویستوچهلویک
محمد چی گفت و چی شنید رو نمیدونم ولی هاجر خانم رو راضی کرد که پول زمینش رو بده و تهران صاحب خونه بشه.ما هم خونه امون رو فروختیم و نصب نصف با محمد خونه تهران رو خریدیم ،محمد، عجله داشت تا قبل از مدرسه ها بریم تهران میگفت بچه ها نخوان وسط سال تحصیلی اواره بشن !!!اوایل شهریور ماه بود که همه وسایلمون رو جمع کردیم و راهی تهران شدیم ...راستش وقتی وارد شهر شدیم به محمد حق دادم که وسوسه بشه برای زندگی توی اون محیط واقعا زمین تا آسمون با جایی که ما زندگی میکردیم فرق داشت هر چی ماشین جلوتر میرفت خیابونها و خونه ها قشنگ تر میشدن محمد جلو یه خونه دو طبقه با نمای سنگ سفید ایستاد و گفت اینجاست !!!همگی پیاده شدیم و رفتیم داخل خونه بزرگتر از خونه شهر بود و همون اول کار هاجر خانم گفت من نمیتونم پله بالا و پایان کنم همین پایین میمونم و اینجوری مریم و بچه هاش و هاجر خانم و رحیمه پایین موندن و ما و حلیمه ساکن طبقه دوم شدیم خیلی زود خونه تمیز شد ووسایلمون چیده شده و زندگی توی تهران از سر گرفته شد... محمد صبح میرفت و کلی از شب گذشته می،اومد وقتی هم که می اومد اونقدر خسته بود که سرش به بالشت نرسیده خواب ،بود ولی خودش خوشحال بود و راضی !!!بودن ماها توی یه ساختمون درگیریهایی ایجاد میکرد و همین اعصاب نداشته من رو بهم میریخت بچه ها مدرسه میرفتن و خب خواه ناخواه باهم زد و خوردی داشتن گاهی دعوا و گاهی آشتی و این بین مریم مدام دخالت میکرد توی روابطشون و دعوا و سرو صدا زیاد میشد خونه ای که ما بودیم به گفته محمد با خونه عالم خانم و جهان دو تا خیابون فاصله داشت ولی ما توی اون مدت هنوز همدیگه رو ندیده بودیم ،راستش اولش میترسیدم پا از خونه بیرون بگذارم میترسیدم گم بشم ولی خب زندگی که ایستا نبود، محمد،هم نبود و خیلی از کارها با خودمون بود مریم از همون اول اعلام کرد که ترس داره از بیرون رفتن و نمی رفت هم حلیمه هم توان قبل رو ،نداشت برای همین خرید دو تا خونه با من بود گاهی مریم رو به زور میبردم که نخوام تنهایی بار رو بردارم ولی خب اونقدر توی دست و پام میچرخید که ترجیح میدادم تنهاباشم.زندگی سخت تر بود ولی به قول محمد امکاناتی که می تونستیم ازش برخوردار بشیم و بچه ها توش بزرگ بشن اون سختی رو شیرین میکرد سه هفته ای از اومدنمون به تهران گذشت که یه شب آخر هفته که محمد زود می اومد خونه گفت فردا شب جهان و خانوادهاش میان خونه مون پایینی ها رو هم بگو بیان بالا!!!محمد خودش هم فهمیده بود از خونه پایین به قول خودش، آبی گرم نمیشه و همه کارها رو می انداخت گردن من ، روز بعد از صبح رحیمه و حلیمه رو به کار گرفتم و تا شب کارها رو تموم کردیم... محمد با مهمونها همراه هم رسیدن رفتم برای خوش آمد گویی عالم خانم اول از همه وارد شد با همون اخم همیشگی سلام علیکی کردیم و وارد شد ،مهناز هم اومد داخل انگارحال و حوصله قبل رو نداشت ولی با اینحال با خوشرویی حال و احوالی کرد و اخر سر جهان وارد شد گرم حال و احوالی کرد و گفت دیدنتون اینجا مایه ی خوشحالیه دختر خاله !!!مثل خودش جواب دادم ممنون پسر خاله !!!اونشب همه سر سفره که نشستن مهناز چند لقمه که خورد گفت دستت درد نکنه نیره جان خیلی خوشمزه اس !!!هاجر خانم نه گذاشت نه برداشت گفت نیره؟! والا اگه دست به سینه و سفید بزنه حلیمه و رحیمه رو از صبح هلاک کرده !!!حلیمه به پشتیبانی از من بلند شد و گفت والا که خودش درست کرده.جهان همونطور که غذاش رو میخورد گفت ولی ناحقی نکنیم نیره دست پخت خوبی ،داره من قبلا که ده بودم یکی دو باری از دستپختش خورده بودم.هاجر خانم باز نطق کرد پس چرا ما از این هنرهاش فیض نبردیم ؟!عالم خانم با اخم من رو نگاه میکردنمیدونستم اون وسط من چیکاره
ام ؟ در هر حال گفتم ھر کی درست کرده... مهم خوشمزه بودنشه که خوبه بفرمایید !!!! بحث رو تموم کردم و خودم نتونستم لقمه ای توی دهنم بذارم، سفره که جمع شد مهناز کنارم توی در آشپزخونه ایستاد و گفت ببخشید انگار حرف بیجایی زدم و ناراحتی درست کردم !!! نه بابا تو هم چیزی نمیگفتی دلیلی برای طعنه پیدا میکرد، بگو ببینم توچه خبر ؟!و اشاره ای به شکمش کردم دستی، روی شکمش کشید و گفت هیچ!!!چرا باز پسر خاله زد زیر قول و قرارش !!! نه ... هنوز که خبری نیست راستش دارم میترسم نکنه بچه دار نشم !! اوههههه !!!!تا کجا پیش رفتی دختر!!! منم سر على 6 ماه طول کشید تا
بچه دار شدم!
-خیلی میترسم هرماه آرزو میکنم پریود نشم ولی باز سرروز مقرر میاد!!!!
-خداکنه...الان که اینجایی همدیگه رو ببینیم دوراز حضور این خاله خان باجی ها.
ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_دویستوچهلودو
خنده ام رو کنترل کردم و گفتم كافيه بشنون فقط !!!دخل دوتامون رو میارن.بيخيال !! منم! دلم میخواد یه کم بیرون برم و اینجاها رو هم یاد بگیرم من تنهام اینجا برای خودم خوبه !!!!هماهنگ میکنم باهات
_محمد...گفته برای خونه خط تلفن ،میکشه اینجوری راحتتره باشه پس من شماره ام رو میذارم تو زنگ بزن خبر بده.باشه حکایت همنشینی من با مهناز حکایت همون آدمی بود که توی جهنم از بی کسی به مار پناه میبرد!!!! هر چند مثال مار برای مهناز واقعا خوشایند نبود ولی خب همین معنی رو میداد !!!محمد خیلی زود برای خونه خط تلفن کشید اونم دو تا هم بالا هم پایین. روزی که گوشی تلفن رو وصل کرد گفت اینم از این هی بگید تهران بده و آل و بل تا کی میموندیم توی ده که بتونیم راحت از دور و برمون خبر دار بشیم!!!اینو خدایی حق داشت و من کاملا بهش حق میدادم!!! اولین جایی که تماس گرفتم با خونه عالم خانم ،بود در واقع به خاطر مهناز بود ولی وقتی عالم خانم گوشی رو برداشت ناخودآگاه گوشی رو گذاشتم سر جاش، نمیدونم چرا حس میکردم اگه حرف بزنم اون به خودش حق میده هر چیزی بهم بگه برای همین بهتر بود که حرف نزده بودم !!! یکی دو روز بعد باز جرات به خرج دادم و گوشی روبرداشتم و شماره گرفتم خدا خدا میکردم عالم خانم ،برنداره صدای مهناز که پیچید توی گوشی خوشحال شدم و نفس راحتی کشیدم و بدون سلام علیک گفتم آخیش خودت جواب دادی !!!خندید وگفت چطور ؟!قضیه رو تعریف کردم البته اینطور نگفتم که عالم خانم چرا روی من حساسه، فقط گفتم میدونی که از من خوشش نمیاد.بیخیال الان نیست، خب چه خبر ؟!سلامتی من امروز و فردا میرم خرید اگه میتونی بیای سر خیابون ما اونجا همدیگه رو ببینیم باشه حتما میام و اینجوری رابطه من و مهناز شروع شد هر هفته یه روز مشخص با هم می رفتیم خرید نگذاشته بودم حلیمه هم بفهمه میدونستم غر میزنه که از این خانواده دوری کن !! دوسه هفته که اینطور گذشت یه روز حلیمه گفت میبینم دیگه غر نمیزنی برای خریدکردن؟!
- انگار غر که میزدم کسی به خودش میگرفت.!!!
-اخه تو ادم زود کوتاه اومدن نیستی که برای همین تعجب کردم!!!
-تعجب نکن حلیمه میدونی سر چه چیزایی کوتاه اومدم اینکه دیگه چیزی نیست!!!! توی رفت و آمد هامون با مهناز گاهی کارمون که تموم میشد به پیشنهاد مهناز میرفتیم توی ،پارکی ،جایی کمی می نشستیم و حرف میزدیم و توی همه حرفهایی که میزدیم مهناز از دست جهان شاکی بود یه روز اونقدر شاکی بود که گفت شیطونه میگه ول کنم و برم !!!حرف بیخود نزن کجا بری ؟!چمیدونم برم، پی زندگی ،خودم دلخوشی ندارم ،که جهان صبح میره شب میاد من میمونم و عالم خانم... اونم که تو بهتر از هر کسی میشناسی بچه ای هم که نیست دلم رو بهش خوش کنم !!!دکتر رفتی ؟ چیزی دستگیرت شده؟!والا دکتر میگه سالمی مشکلی نداری.جهان ؟!راضی نمیشه بره ،دکتر میگه اگه خدا خودش بخواد بچه رو میده زوری نباید از خدا چیزی خواست !!البته اینم هست تو دیگه نگو!!!! خدا میگه از تو حرکت از من برکت جهان، خان میخوادتکونی به خودش نده !!
_دلت پره ها؟!دست روی دلم نذار که خونه تازه مادرش هم مدام به من سرکوفت میزنه والا خسته شدم !!!بفرست سراغ ،پسرش بلکه از مادرش حساب برد و کاری کرد خوش خیالی ها یه چیزی که میگم عالم خانم هزار تا از این ورو اونوربهم میچسبونه ناغافل گفتم به تو هم؟! تو که انتخاب خودش بودی !!!مهناز کمی مکث کرد و گفت یعنی چی ؟!
خراب کرده بودم و هیچ جوره نمیشد درستش کرد با اینحال گفتم همینجوری ،منظورم به مادر شوهرخودمه میگم، عالم خانم که خودش تو رو پسند کرده هم مثل مادر شوهر من طعنه میزنه ؟!مادر شوهرا همه اشون همینن!!! اونروز وقتی از مهناز جدا شدم هزار بار به خودم لعنت فرستادم که چرا مراقب حرف زدنم ،نبودم چیزی گفته بودم که اگه نتونسته بودم جمعش کنم میتونست رابطه ام رو با مهناز به کل به هم بریزه!!!! من توی اون شرایط و اون روزگار به بودن کسی مثل مهناز کنارم نیاز داشتم حتی اگه زن جهان بود !!!! روزها میگذشت و هر روزی که میگذشت محمد وضع مالیش بهتر میشد. کاروبارش گرفته بود و خودش تک و تنها میتونست کارش رو پیش ببره،درسته کاررو جهان بهش پیشنهادداده بود ولی خب گویا شاگرد بهتر از اوستا شده بود.... این چیزی بود که خود جهان میگفت و محمد از اینکه تونسته بود خودشو بالا بکشه،تیرش به عرش بند نبود!!!
ادامه دارد
🌍 امروز سالروز جدایی استان بحرین از ایران هست، بدون هیچ اغراقی بزرگترین خیانت پهلوی هدیه دو دستی بحرین و جدایی همیشگیش از ایران عزیز بود.
🔹بحرین از خیلی وقت پیش اشغال شده بود اما خاندان پهلوی ۶۰ سال قبل در چنین روزی این اشغال رو به رسمیت شناخت و مجلس آنروز رای به استقلال بحرین داد .
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
❣#ســلام_امام_زمانم❣
🔅السَّلامُ عَلَيْكَ أَيُّهَا الْوَلِيُّ النَّاصِحُ...
🌱سلام بر تو ای مولایی که یک لحظه ما را فراموش نمیکنی و دستان مهربانت همیشه پشت و پناه ماست...
📚زیارت امام زمان در روز جمعه_مفاتیح الجنان
اللهمعجللولیکالفــرج
#حدیث📖
#عصر_انتظار⛅
#پیام_صبحگاهی🌞
👨👩👦👦 @khanevadearame 👨👩👧👦
#روانشناسی_دینی
#خانواده_آرام
#سبک_زندگی_اسلامی
کپی بدون لینگ ممنوع 🚫