یکی از عجیبترین و البته فوقالعادهترین فسیلهای کشف شده در جهان رو مشاهده میکنید!.
.
این فسیلی که در مغولستان کشف شده شیوه درگیری دو دایناسور در حال مرگ رو نشون میده، سمت راست یک ولوسیراپتور هست که پنجه مرگبار پای خودش رو در عمق گردن یک پروتوسراتوپس فرو برده، اما پروتوسراتوپس هم بیکار نبوده و با فک قدرتمندش بازوی راست ولوسیراپتور رو گاز گرفته و قفل کرده!
این دو دایناسور دیوانه در همین حالت و در حالی که احتمالا تا آخرین لحظه چشم تو چشم بهم فحش میدادن، به رحمت خدا ر
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
📮 #شخصیت_شناسی
خصوصیات متولدین هر ماه 👍🙂
فروردین،اردیبهشت،مرداد،بهمن :
بنظر خودخواه میان ولی به بقیه توجه میکنن
خرداد،شهریور،آبان،دی:
مورد سوتفاهم و تنفر از طرف دیگران قرار میگیرن
تیر،مهر،آذر،اسفند:
ساده و توجه به نظر میان ولی میتونن باهوش و قوی باشن
🌱|📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
📮 #تئوری
×- دقت کردین بعضی وقت ها همزمان چند تا حس مختلف به یه چیزی داریم یا که انقدر نظرات متناقض داریم که نمیتونیم تصمیم بگیریم ؟! یه تئوری میگه که این ممکنه به خاطر گیر افتادن چند تا روح توی بدن ما باشه 😵💫 ! ×-
+ براتون اتفاق افتاده دچار چند گانگی بشین ؟!
🌱| 💙 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
📮 #تئوری
×- دقت کردین بعضی وقت ها همزمان چند تا حس مختلف به یه چیزی داریم یا که انقدر نظرات متناقض داریم که نمیتونیم تصمیم بگیریم ؟! یه تئوری میگه که این ممکنه به خاطر گیر افتادن چند تا روح توی بدن ما باشه 😵💫 ! ×-
+ براتون اتفاق افتاده دچار چند گانگی بشین ؟!
🌱| 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
#رمان
#نیره
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم وخویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رونمیدونم!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!!
...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که.....
ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_دویستوچهلوهفت
علی شاکی گفت میگم میخوام برم ده !!!!
محمد که وقتی عصبانی میشد چیزی جلو دارش نبود ، با صدای بلندگفت نمیشه !!!
گفتم محمد اروم!!!مگه نمی بینی الان چند وقته زندگیمون رو از حالت قبل در آورده اره بابات مرد توی درگیری هم ،مرد همه ی ما هم اونجا بودیم، من بودم،جهان بود اهالی ده بودن ولی مردن که دست خود آدم نیست... از همون بچگی تو رو عین پسر خودم بزرگ ،کردم چرا همچین میکنی پسر؟! والا بلا اگه
احمد پسر منه، تو، هم پسر منی هم یادگار تنها برادرم !!!علی خواست از جا بلند بشه که محمد با تحکم گفت بشين !!!علی نشست و محمد گفت بار اخر باشه این بحث باز میشه نیره مادرته منم بابات!!! این حرفی توش نیست حالا یه بابایی داری که اسمش تو شناسنامه ات خورده درسته!!!برای حمایت از تو و مادرت که یادگار برادرم بودید با مادرت ازدواج کردم هیچ فرقی هم بین تو و بچه هام نگذاشتم این حرف و حدیث برای آخرین بار اینجا زده میشه، جایی قرار شد بریم با هم میریم امسال تابستون هم هر دو تاتون میاید بازار و کمک میکنیدفهمیدید؟ علی که تا اونموقع اون حد از جدیت رو توی محمد ندیده بود، سر به زیر سری به نشونه مثبت تكون داد و محمد گفت خوبه!!! شامتون رو بخورید
خوشم می اومد محمد اونقدری جدی بود که وقتی با اون تحکم حرف میزد کسی نمیتونست روی حرفش حرفی بیاره.مدرسه ها که تموم شد علی و احمد روزها همراه محمد میرفتن ،بازار علی کم کم انگار قبول کرد شرایط رو هر چند اون کم کم برای ما حداقل 6 ماه طول کشید ... مهم نتیجه بود که خب قابل قبول و رضایت بخش بود!!! توی اون مدت چند باری تلفنی با مهناز حرف زده بودم ولی اینکه بتونم برم پیشش واقعا برام مقدور نبود اونهم نیومده بود دیدن من!!! تا اینکه یه روز نیمه های تیر محمد و بچه ها که رفتن گوشی تلفن رو برداشتم و شماره خونه جهان رو گرفتم خیلی زنگ خورد تا عالم خانم جواب داد،دیگه میدونست با مهناز در ارتباطم برای همین گیر نمیداد سلام علیکی کردیم و گفتم مهناز هست؟!نه نیستش
ممنون وقتی اومد بهش میگید تماس گرفتم؟!
-اگه اومد باشه.یعنی چی چیزی شده معناز اتفاقی براش افتاده؟
-خونه نگران نباش.کاری نداری؟گوشی رو ،گذاشت دیوانه بود .. دلم شور افتاد شماره ای از کسی نداشتم تنها کسی که به ذهنم رسید خود جهان بود ولی شماره محل کارش رو نداشتم تا ظهر کارهام رو کردم ولی دلم آروم نمیگرفت... عالم خانم بد آتیشی تو دلم روشن کرده بود گوشی تلفن رو برداشتم و به محل کار محمد زنگ زدم خودش که پشت خط اومد گفت چیزی شده نیره ؟!نه فقط .... شماره محل کار جهان رو میخوام
چیکار ؟!راستش رنگ زدم خونه اشون مهناز ،نبود به عالم خانم گفتم وقتی اومد
بهش بگه گفت اگه اومد باش!!! از اونموقع دل آشوبه دارم !!!بی خیال نیره... شاید بین مادرشوهر و عروس چیزی شده تو دخالت نکنی بهتره به، جهان هم نمیخواد زنگ ،بزنی شاید ندونه مادرش و زنش مشکل دارن!!!خلاصه که محمد شماره رو نداد زورم گرفته بود گوشی رو گذاشتم وگفتم انگار مثلا شماره رو میداد چی میشد !!!طلا که کنارم بود گفت
چی شد مامان ؟!هیچی مادر جون چیزی نیست.طلا دختر فوق العاده مهربونی بود حواسش به همه بود با اینکه سن کمی داشت ولی مواظب بود کسی ناراحت نشه کسی حالش بد نباشه و اگه هر کدوم از اینا پیش میومد همیشه آماده به خدمت بود، حلیمه اون موقع که پیشمون بود میگفت خود خود شهلا س چه از لحاظ ظاهری چه مهر و محبتش!!! الهی که تقديرش مثل شهلا نشه !!!طلا که رفت سراغ کارش منم سعی کردم به حرف محمد گوش بدم و دخالتی نکنم ... چند روز بعد باز با خونه جهان تماس گرفتم باز عالم خانم جواب داد اینبار حرفی نزدم و قطع کردم واقعا دلم شور میزد مهناز چند بار اخری که باهاش حرف میزدم حالش خوب نبود ولی من اینقدر درگیر مشکل خودم بودم که اونو فراموش کرده بودم.مریم و دخترهاش اون سال تابستون رفتن ده و ما توی ساختمون تنها بودیم..... یه روز صبح تازه مردها رو راهی کرده بودم که در خونه رو زدن، طلا رفت تا در رو باز کنه و خیلی سریع برگشت و گفت مامان خاله مهنازه اااا پس چرا نیومد داخل ؟نمیدونم گفت باید بره خواست بری دم در !!!چادری سرم کشیدم و رفتم دم در مهناز پشت در ،بود سلام علیکی کردیم وگفتم بیادداخل.گفت نمیخوام مریم منو ببینه.دستش رو کشیدم اوردمش داخل و گفتم کسی خونه نیس بیا ببینم کجایی.