eitaa logo
اسرار پر ابهام فکت
25.1هزار دنبال‌کننده
44.7هزار عکس
7.6هزار ویدیو
0 فایل
واقعیت های عجیب و هراس انگیز 😱😨 جهت رزرو تبلیغ محدود و گسترده @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم و‌خویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رو‌نمیدونم‌!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!! ...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که..... ادامه دارد...
علی شاکی گفت میگم میخوام برم ده !!!! محمد که وقتی عصبانی میشد چیزی جلو دارش نبود ، با صدای بلندگفت نمیشه !!! گفتم محمد اروم!!!مگه نمی بینی الان چند وقته زندگیمون رو از حالت قبل در آورده اره بابات مرد توی درگیری هم ،مرد همه ی ما هم اونجا بودیم، من بودم،جهان بود اهالی ده بودن ولی مردن که دست خود آدم نیست... از همون بچگی تو رو عین پسر خودم بزرگ ،کردم چرا همچین میکنی پسر؟! والا بلا اگه احمد پسر منه، تو، هم پسر منی هم یادگار تنها برادرم !!!علی خواست از جا بلند بشه که محمد با تحکم گفت بشين !!!علی نشست و محمد گفت بار اخر باشه این بحث باز میشه نیره مادرته منم بابات!!! این حرفی توش نیست حالا یه بابایی داری که اسمش تو شناسنامه ات خورده درسته!!!برای حمایت از تو و مادرت که یادگار برادرم بودید با مادرت ازدواج کردم هیچ فرقی هم بین تو و بچه هام نگذاشتم این حرف و حدیث برای آخرین بار اینجا زده میشه، جایی قرار شد بریم با هم میریم امسال تابستون هم هر دو تاتون میاید بازار و کمک میکنیدفهمیدید؟ علی که تا اونموقع اون حد از جدیت رو توی محمد ندیده بود، سر به زیر سری به نشونه مثبت تكون داد و محمد گفت خوبه!!! شامتون رو بخورید خوشم می اومد محمد اونقدری جدی بود که وقتی با اون تحکم حرف میزد کسی نمیتونست روی حرفش حرفی بیاره.مدرسه ها که تموم شد علی و احمد روزها همراه محمد میرفتن ،بازار علی کم کم انگار قبول کرد شرایط رو هر چند اون کم کم برای ما حداقل 6 ماه طول کشید ... مهم نتیجه بود که خب قابل قبول و رضایت بخش بود!!! توی اون مدت چند باری تلفنی با مهناز حرف زده بودم ولی اینکه بتونم برم پیشش واقعا برام مقدور نبود اونهم نیومده بود دیدن من!!! تا اینکه یه روز نیمه های تیر محمد و بچه ها که رفتن گوشی تلفن رو برداشتم و شماره خونه جهان رو گرفتم خیلی زنگ خورد تا عالم خانم جواب داد،دیگه میدونست با مهناز در ارتباطم برای همین گیر نمیداد سلام علیکی کردیم و گفتم مهناز هست؟!نه نیستش ممنون وقتی اومد بهش میگید تماس گرفتم؟! -اگه اومد باشه.یعنی چی چیزی شده معناز اتفاقی براش افتاده؟ -خونه نگران نباش.کاری نداری؟گوشی رو ،گذاشت دیوانه بود .. دلم شور افتاد شماره ای از کسی نداشتم تنها کسی که به ذهنم رسید خود جهان بود ولی شماره محل کارش رو نداشتم تا ظهر کارهام رو کردم ولی دلم آروم نمیگرفت... عالم خانم بد آتیشی تو دلم روشن کرده بود گوشی تلفن رو برداشتم و به محل کار محمد زنگ زدم خودش که پشت خط اومد گفت چیزی شده نیره ؟!نه فقط .... شماره محل کار جهان رو میخوام چیکار ؟!راستش رنگ زدم خونه اشون مهناز ،نبود به عالم خانم گفتم وقتی اومد بهش بگه گفت اگه اومد باش!!! از اونموقع دل آشوبه دارم !!!بی خیال نیره... شاید بین مادرشوهر و عروس چیزی شده تو دخالت نکنی بهتره به، جهان هم نمیخواد زنگ ،بزنی شاید ندونه مادرش و زنش مشکل دارن!!!خلاصه که محمد شماره رو نداد زورم گرفته بود گوشی رو گذاشتم وگفتم انگار مثلا شماره رو میداد چی میشد !!!طلا که کنارم بود گفت چی شد مامان ؟!هیچی مادر جون چیزی نیست.طلا دختر فوق العاده مهربونی بود حواسش به همه بود با اینکه سن کمی داشت ولی مواظب بود کسی ناراحت نشه کسی حالش بد نباشه و اگه هر کدوم از اینا پیش میومد همیشه آماده به خدمت بود، حلیمه اون موقع که پیشمون بود میگفت خود خود شهلا س چه از لحاظ ظاهری چه مهر و محبتش!!! الهی که تقديرش مثل شهلا نشه !!!طلا که رفت سراغ کارش منم سعی کردم به حرف محمد گوش بدم و دخالتی نکنم ... چند روز بعد باز با خونه جهان تماس گرفتم باز عالم خانم جواب داد اینبار حرفی نزدم و قطع کردم واقعا دلم شور میزد مهناز چند بار اخری که باهاش حرف میزدم حالش خوب نبود ولی من اینقدر درگیر مشکل خودم بودم که اونو فراموش کرده بودم.مریم و دخترهاش اون سال تابستون رفتن ده و ما توی ساختمون تنها بودیم..... یه روز صبح تازه مردها رو راهی کرده بودم که در خونه رو زدن، طلا رفت تا در رو باز کنه و خیلی سریع برگشت و گفت مامان خاله مهنازه اااا پس چرا نیومد داخل ؟نمیدونم گفت باید بره خواست بری دم در !!!چادری سرم کشیدم و رفتم دم در مهناز پشت در ،بود سلام علیکی کردیم وگفتم بیادداخل.گفت نمیخوام مریم منو ببینه.دستش رو کشیدم اوردمش داخل و گفتم کسی خونه نیس بیا ببینم کجایی.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
مهناز که ناراحتی از سرو روش میبارید اومد داخل و همون توی حیاط نشست لب باغچه، گفتم کجایی ؟ چند بار زنگ زدم عالم خانم برداشت و جواب سر بالا داد، دیگه هم جایی سراغ نداشتم خبرت رو بگیرم !!!!نبودم خونه آخه بهش گفتم هر موقع اومدی بهت بگه، گفت نمیاد !!! راست گفته !!!یعنی چی ؟!یعنی اینکه... یعنی ... خسته شدم ،نیره والا خسته شدم !!! و زد زیر گریه ، سرش رو گرفتم توی بغل و گفتم نکن اینجوری قربونت برم قشنگ بگو چی شده ؟! کمی گریه کرد و بعد گفت دعوا کردیم !!!!با کی ؟ جهان یا عالم خانم ؟!هر دوشون یعنی با جهان دعوام شد اون خودش رو انداخت وسط منم نتونستم چیزی نگمدمحكم بغلش کردم و گفتم خوب کردی !!!همونطور که گریه میکرد خندید و گفت والا حال خندیدن نداشتم سر همون مشکل همیشگی با جهان بحثم شد ، جهان هم که میدونی ته همه حرفاش میگه اگه خدا بخواد بچه رو میده... منم زدم به سیم آخر والا هر چی توی دلم بود بهش گفتم عالم خانم هم اومده میگه که از خدات بود که زن پسرم بشی و از دست زن بابات نجاتت دادم و این حرفا !!! واااا جهان هم هیچی نگفت !!!؟گفت ولی مششکل ما که این چیزا ،نبود مشکل ما اینه که جهان دل به زندگی ،نمیده منم از هر دو تاشون عصبانی شدم و زدم بیرون !!!کجا رفتی ؟!خونه بابام.عجب گفتی که میونه خوبی نداری باهاشون !اره ندارم ولی چاره ای نداشتم الان چند وقته اونجام ولی خب خسته شدم !!!جهان چند باری اومده دنبالم ولی من تا رضایت نده برای خواسته هام نمیرم اون خونه !!! مهناز کاش یه مدت این بحث رو بذارید به حال ،خودش، شاید چون تو که اینقدر بهش پیله کردی اونم لج کرده.یه روز دو روز که ،نیست میدونی چند ساله !!!اره میدونم ولی تو هم یه کم بهش فکر نکن والا اینا بچه نگاه کن 7 ماه آزگار روزمون مثل شبه لااقل غم و غصه بچه رو نداری!!!بچه داشتن یه غم و غصه داره نداشتنش هزار تا !! _درسته ولی یه مدت کوتاه بیا تو اینقدر بهش پیله نکن !!!ننه اش رو چه کنم ؟!فکر کن نیست ! _نمیشه که ...بلند شد و شروع کرد توی حیاط قدم زدن، گفتم خب حالا چرا با خونه ما قهری؟! بیا بریم بالا.توی محیط بسته احساس خفگی میکنم ! کنارم نشست و گفت تازه امروز یه چیزی دیگه شده !!؟! چی با زن بابام دعوا کردم از اونجا هم زدم بیرون !!!!خندیدم و گفتم تو هم بزن بهادری هستیا باهمه دعوا میکنی پس خوب جایی اومدی پاشو بریم بالا !!! نه مزاحم تو نشم فقط اگه یه کم پول... شرمنده ... بتونم یه جا بمونم و بعد با جهان حرف بزنم خجالت بکش كجا بمونى؟! بعدم من اول پشت توام بعد جهان، يالا !!! والا نیره نمیخوام برات مشکل درست کنم !حرف بیخود نزن يالا برو بالا راستش خجالت میکشم از محمد خان من یهویی اومدم بیرون وسایلم رو خونه بابام جا گذاشتم عقلم فقط به تو رسید.خوب کردی بریم بالا نه جان خودم نمیتونم تو خودت کم مشکل نداری که ! بمون پایین مریم و بچه هاش نیستن!!! نمیشه که چرا نشه؟! محمدهم خبر دار نمیشه مگه نمیخوای با جهان حرف بزنی بگو بیاد اینجا ؟!اره دو تا سیلی هم من بهش بزنم !اونم وامیسته تو بزنی ؟!بیخیال این حرفا بيا بريم داخل فعلا !!! کلید خونه مریم رو که زیر گلدون گذاشته بود تا در نبودش به گلهاش آب بدیم برداشتم، در رو باز کردم و رفتیم داخل رو به مهناز گفتم تو یه کم استراحت کن من برات ناهار بیارم نگذاشتم ادامه بده و گفتم تعارف رو والا بذار کنار !!!!و رفتم بالا .... خودم هم میدونستم نمیتونم از محمد قایم کنم که مهناز اونجاست، چون حتی اگه اونشب هم نمی فهمید بعدش که متوجه میشد قیامت میکرد از عصبانیت محمد بیشتر از هر چیزی توی اون دنیا میترسیدم... برای ناهار کسی نمی اومد خونه برای همین رفتم پایین و به مهناز گفتم تعارف رو والا بذار کنار !!!!و رفتم بالا .... خودم هم میدونستم نمیتونم از محمد قایم کنم که مهناز اونجاست چون حتی اگه اونشب هم نمی فهمید بعدش که متوجه میشد قیامت ،میکرد از عصبانیت محمد بیشتر از هر چیزی توی اون دنیا میترسیدم...برای ناهار کسی نمی اومد خونه برای همین رفتم پایین و به مهناز گفتم پاشو بیا بالا کسی نیست که تو بخوای خجالت بکشی در واقع بقیه باید خجالت بکشن نه تو !!هر چی بود مهناز رو بردم ،بالا پیدا بود حال خوبی نداره ،سردر گم بود و یه کاری ،میکرد دست آخر کلافه شدم و گفتم مهناز بشین عزیزم !!! ادامه دارد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📮 یه تئوری میگه زمانی که به گذشته فکر میکنید در واقع در زمان سفر کردید چون مغز مارو جایی میبره که بهش فکر کردیم ولی نتونستیم تغییرش بدیم خیلیا میگن اگه از 100% مغزمون استفاده کنیم بشه 😐👍 ! + تا حالا بهش فکر کردین ؟ 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
📮 ×- دقت کردین بعضی وقت ها همزمان چند تا حس مختلف به یه چیزی داریم یا که انقدر نظرات متناقض داریم که نمیتونیم تصمیم بگیریم ؟! یه تئوری میگه که این ممکنه به خاطر گیر افتادن چند تا روح توی بدن ما باشه 😵‍💫 ! ×- + براتون اتفاق افتاده دچار چند گانگی بشین ؟! 🌱| 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
📮 خصوصیات متولدین هر ماه 👍🙂 فروردین،اردیبهشت،مرداد،بهمن : بنظر خودخواه میان ولی به بقیه توجه میکنن خرداد،شهریور،آبان،دی: مورد سوتفاهم و تنفر از طرف دیگران قرار میگیرن تیر،مهر،آذر،اسفند: ساده و توجه به نظر میان ولی میتونن باهوش و قوی باشن 🌱|📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
📮 ×- دقت کردین بعضی وقت ها همزمان چند تا حس مختلف به یه چیزی داریم یا که انقدر نظرات متناقض داریم که نمیتونیم تصمیم بگیریم ؟! یه تئوری میگه که این ممکنه به خاطر گیر افتادن چند تا روح توی بدن ما باشه 😵‍💫 ! ×- + براتون اتفاق افتاده دچار چند گانگی بشین ؟! 🌱| 💙  📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🔥 در آتشی تو پرشور، جسور و ریسک‌پذیری. قدرت درونی و انگیزه‌ت خیلی بالاست و وقتی هدفی داشته باشی، تا آخرش می‌جنگی. انتخاب این در نشون می‌ده که از تغییر و حتی سختی‌ها نمی‌ترسی؛ چون می‌دونی آتش تو رو قوی‌تر می‌کنه. ❄️ در یخی انتخاب تو یعنی آدمی منطقی، آرام و کنترل‌گر هستی. معمولا قبل از تصمیم گرفتن حسابی فکر می‌کنی و به راحتی اجازه نمی‌دی احساسات مسیرت رو عوض کنن. تو توانایی عجیبی در حفظ آرامش حتی توی شرایط سخت داری. 🪨 در سنگی تو اهل رمز و راز و ناشناخته‌هایی. انتخاب این در یعنی به راحتی با سطحی بودن کنار نمیای و همیشه دنبال عمق و حقیقت هستی. آدم مقاومی هستی که سختی‌ها رو تاب میاری و همین باعث می‌شه بقیه تو رو مثل یه تکیه‌گاه ببینن. 🌿 در جنگلی انتخاب تو نشون می‌ده دنبال رشد، آرامش درونی و پیوند عمیق با طبیعتی. روحت عاشق کشف و یادگیریه و همیشه دنبال مسیرهایی هستی که به آرامش واقعی برسی. تو آدمی هستی که در دل سختی‌ها هم می‌تونی زیبایی رو پیدا کنی. 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
جزئیات کاملتر👇 . این مادر کی بود؟ چیکار کرد و الان کجاست؟ "دبرا جتر" یه زن تگزاسی بود که سال ها با بیماری های روحی و روانی دست و پنجه نرم میکرد و سابقه بستری داشت. دوتا دخترای دبرا " کیلا " 13 ساله و " کریستین" 12 ساله و دبرا و شوهرش درگیر طلاق و گرفتن حضانت بچه ها بودن. تو سال 2008 دادگاه به دبرا مادر بچه ها اجازه داد پس از مدت ها بچه هاشو ببینه (حضانت کامل به پدر داده شد) چون مادر وضعیت روانی خوبی برای نگهداری ازشون نداشت. با این حال تشخیص دادن میتونه بالاخره بلد مدت ها بچه هاشو ببینه و بدون حضور شخص بزرگسالی تنها با بچه هاش وقت بگذرونه. اما دبرا بچه هارو به یه ساختمون متروکه برد و اونجا با چا//قو بهشون حمله کرد!! متاسفانه کریستین 12 ساله به دلیل جراعت پس از ضربات عمیقی که به گر//دن و قف.سه سینش وارد شد درجا فو/ت شد، کیلا 13 ساله هم زخم های زیادی بهش وارد شده بود و درد زیادی رو تا رسیدن اورژانس تحمل کرد اما در نتیجه نجات پیدا کرد و زنده موند. بعد حمله همونطور که شنیدین خود دبرا با 911 تماس گرفت و خودشو معرفی کرد.. انگیزه دبرا هیچوقت به طور علنی مشخص نشد اما عواملی مثل بیماری شدید روانیش، خشم و نا امیدی از طلاق، دعوا سر حضانت بچه ها، و میل انتقام از شوهرش اون رو شاید به این نقطه رسونده باشه!!☠ حکمی که بهش دادن حبس ابد بدون امکان ازادی مشروط بود، اما قبلش حکم اعدام میخواستن بدن بهش که چون تو پرونده همکاری کرد و اعتراف کرد و گناهکار بودنشو پذیرفت، حکمش به حبس ابد تغییر کرد. 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱