×|• اگر بخوام یک مثال بزنم در این مورد باید بگم که: یه تغییر کوچیک در دمای اقیانوس اگر رخ بده، ممکنه دو هفته بعد، تو نیویورک بارون بیاره یا نیاره🌊
- این بینظمی، در واقع حاصل نظمهای پنهانه که به چشم نمیاد.
ו حالا از جهان فیزیک بیرون بیایم و وارد جهان زیست و دنیای عمیق سلول ها سرک بکشیم. دانشمندان دیدن که توی سلولها، همهچیز با نظم میلیمتری کار میکنه. DNA، RNA، ریبوزومها و... که هرکدوم مثل خط تولید یه کارخانه دقیقن. این ساختارها از چی ساخته شدن؟ از «جهشهای تصادفی» و «انتخاب طبیعی». یعنی از دل تصادف، نظم بیرون اومده🧬
ו بریم سراغ کهکشان ها، میلیاردها کهکشان تو یه ساختار مشبک بزرگ به اسم Cosmic Web چیده شدن. این نظم کیهانی، از یه جهان اولیِ بسیار بینظم بهوجود اومده — همون دوران بلافاصله بعد از بیگبنگ🔭
ו پس چه در دل کوانتوم، چه در دل سلول، چه در مقیاس کیهان... ما با نظمهایی سروکار داریم که یا پنهانن، یا پیچیدهان.نظم همیشه مثل جدول ضرب نیست. گاهی آماریه، گاهی غیرخطیه، گاهی بهظاهر آشفتهست. ولی جهان، هرچقدر هم عجیب، همچنان قانونمنده🌍
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
#رمان
#نیره
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم وخویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رونمیدونم!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!!
...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که.....
ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_دویستوپنجاهویکم
مهناز گفت کار جهانه حتما اون خبر داده به بابام !!!!پاشو! پاشو !مهناز با نارضایتی بلند شد و با هم رفتیم دم ،در با مردی که پدرش بود سلام علیکی کردیم و مهناز با دلخوری همراهش رفت، اونها که رفتن طلاگفت خاله میخواد طلاق بگیره ؟!نمیدونم مادر ،شاید !!طفلک عمو جهان،جوابی به طلا ،ندادم اول تصمیم گرفتم از اون اتفاقات به محمد چیزی
نگم ولی خب بعد ترس از محمد بهم غلبه کرد و اونشب بچه ها که شامشون رو خوردن رفتن سراغ کار خودشون استکانی چایی جلو محمدگذاشتم و گفتم امروز مهناز اینجا بود !!!مهناز ؟ خیر باشه !والا خیر و شرش رو ،نمیدونم چند وقتی ازش بی خبر بودم و تماس میگرفتم خونه نبود گفته بودم بهت که گفتی. بهتره دخالتی نکنی !!خب ؟!هیچی امروز مهناز با حال خراب اومد اینجا، گویا با جهان و عالم خانم دعوا کردن و از خونه رفته بوده خونه ،باباش اونجا هم با زن باباش دعواش شده بود اومده بود اینجا!!! ازم کمک میخواست !کاری که نکردی؟!چه کاری؟!چمیدونم پولی چیزی بهش بدی!!! نه نه ...ولی خب آوردمش خونه و یکی دو ساعت بعدش جهان تماس گرفت از کجا فهمیده بود اینجاست رو نمیدونم !!!خب جایی نداشته ،بره آدمی هم که گم میشه از همه سراغش رو میگیرن خب، ایشالا آشتی کردن و برگشتن سر خونه زندگیشون!!!نه !نه ؟!راستش انگار مشکلشون بزرگتر از این حرفاس !چطور؟!
جهان اومد ،اینجا با هم حرف زدن !محمد ابرویی بالا انداخت و گفت خب ؟!هیچی راه به جایی نبردن جهان رفت و گویا خبر به بابای مهناز داده بود،اومد دنبال دخترش !!نفهمیدی مشکل چیه ؟!
-گویا مهناز میخواد از ایران بره.یعنی کارهای رفتنش روکرده و جهان مخالفه.محمد استکانشو توسینی گذاشت و گفت باریکلا به مهناز !!!توقع همچین جوابی ،نداشتم شاید منتظر بودم محمد هم مثل من فکر کنه و حق رو به جهان بده !!!رو به محمد گفتم چی؟! باریک الله هم میگی بهش !!! اره خب مگه چیه ؟ آدمی به فکر پیشرفت توی زندگیش باشه !ولی جهان نمیخواد بره نره... البته که اشتباه میکنه میگی که کارهاش رو ،کرده، حتما پشتوانه ای هم داره !
اره- میگفت داییش اونجا زندگی میکنه
چه بهتر!!! راه و چاه رو بلده میتونه بهشون راهنمایی کنه واقعا بی عقلی میکنه جهان که نمیره !واقعا ؟!اره..... چرا اینطور تعجب کردی؟! من میتونستم میرفتم !!!تونستن میتونم منتها اگه دو تا خونه رو اداره نمیکردم واقعا جهان بی عقلی میکنه ، موقعیت اون رو داشتم خودم به زنم پیشنهاد رفتن میدادم..... تو بودی نمیرفتی ؟!عمرا...چرا ؟!آدم مملکت خودش رو ول میکنه میره دیار غربت؟ جایی که نه زبونشون رو میفهمی نه میدونی چطور زندگی میکنن نه چیزی ...نیره خانم!!! آدم باید پیشرفت کنه نمیشه بشینی و در جا بزنی، باید مدام در حال یادگیری باشی همه چی که بچه بزرگ کردن نیست !!! اونشب بهم بر خورد .... محمد علنا داشت بهم میگفت که خیلی عقب مونده ام از خیلی چیزا ...شاید هم راست میگفت ولی هیچکدوم از ماه ها به گرد پای پیشرفت محمد نمیرسیدیم همیشه اش همین بود، از ده به شهر از شهر به تهران و حالا هم طبق گفته خودش اگه موقعیتش رو داشت مهاجرت میکرد ....هر چی بود حرفهای اونشب رو گذاشتم به پای احساسی که محمد همیشه به پیشرفت داشت و زیاد جدیش نگرفتم.گذشت ...مریم و بچه هاش برگشته بودن و محمد چند روزی رو رفته بود تا به هاجر خانم سر بزنه رفت و برگشت محمد نهایت دو روز طول
میکشید، میگفت نمیتونم توی ده سر کنم ولى على ده رو دوست داشت اگه،فشار محمد سرش نبود میرفت ده میموند، ولی خب محمد بیشتر از هرچیزی روی کار و نحوه یاد گرفتن کار
بچه ها تمرکز ،میکرد از جهاتی خوب بود که کاری رو یاد میگیرند و نگرانی در مورد آینده اشون ندارم ولی اینهمه سخت گیری برای بچه هاهم زیادی بود ولی خب همه باید گوش به فرمان محمد باشن!!!تابستون تموم شد و باز بچهها رفتن مدرسه محمد، درس رو برای چه دختر ،چه پسر مقدم بر هرچیزی ،میدونست بهترین مدرسه ها بچه ها رو ثبت نام میکرد و مدام گوشزد میکرد که درسهاشونو خوب بخونن.
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_دویستوپنجاهودوم
احمد و طلا بچههای عاقل تری بودن و علی یه کم سر به هوا ولی خب محمد کنترلش میکرد .... دیگه از مهناز و جهان خبری نداشتم نه مهناز تماسی گرفته بود نه من راهی برای تماس باهاش رو داشتم جهان هم که از وقتی اون مشگل براش پیش اومده بود دیگه با ما رابطه ای
نداشت....یکی از روزهای نیمه مهر ماه سال 1375 بود بچه ها مشغول انجام دادن تكالیفشون بودن که تلفن زنگ خورد گوشی رو برداشتم و گفتم الو ؟!صدای مهناز پیچید توی گوشی که گفت سلام نیره جون خوبی ؟!سلام مهناز خودتی؟ کجایی تو ؟!خودمم!!!! سرگرم کار و زندگی... چه خبر ؟!سلامتی!!! خیلی وقته ازت بیخبرم رفتی دیگه خبری ازت نشد درگیر کار و زندگی و البته مقدمات سفر بودم پس هنوز تصمیم داری بری!!!
اره حتی دارم !میرم فردا پرواز دارم !!!اره
و جهان ؟!جدا شدیم ... نگو که خبر نداری ؟!والا خبر ندارم... حیف بود که مهناز !!حیف تموم اون سالهایی که گذروندم ... بیخیال!!! تماس گرفتم ازت خداحافظی کنم راستش دوست داشتم ببینمت ولی فکر نمیکنم وقت کنم !!پیدا بود بحث وقت نیست!!! نمیخواست من رو ببینه به روی خودم نیاوردم و گفتم همینم زحمت کشیدی سفرت، بی خطر باشه !!!
_ممنون... به محمد آقا سلام برسون بچه ها رو هم ببوس، برسم اونجابراشون سوغات میفرستم !!!حتما ... دستت درد نکنه.گوشی رو که گذاشتم به خودم نمیتونستم دروغ بگم یه حس سبکی خاصی داشتم یه جوری انگار یکی از زنجیرهایی که یه گوشه قلبم بسته
شده بود باز شد چشمهام رو بستم و نفس عمیقی کشیدم انگار که حصار دور قلبم رو برداشته باشن ... اون حسهایی که گاهی به سراغم می اومد برای خودم هم عجیب و غریب بود ولی خب ناخودآگاه بود... من توی به وجود اومدن اونها نقشی نداشتم .... صدای طلا باعث شد از اون حال بیرون بیام دستی روی دستم گذاشت و گفت مامان خوبی ؟!گفتم خوبم گفت پس چرا رنگت پریده؟ گفتم هیچی خاله مهناز گفت داره ازایران میره یه کم دلم گرفت.طلا جلوم نشست و گفت تنها ؟!اره.طفلى عمو جهان.اونشب وقتی به محمد گفتم که شده، چی
گفت والا باید مهناز خانم رو ستایش کرد !!!چرا؟ چون زندگیش رو خراب کرد و رفت ؟!نه چون جسارت اینکه شروع زندگی ای که خودش دوست داره رو
داشت، فقط حیف که جهان قدرش رو ندونسته !!!چیه بدت نمی اومد جای جهان باشی نه ؟!چه ربطی داره ؟!ربطش اینه که جوری مهناز رو ستایش ،میکنی انگار یه کار ناممکن کرده، یه زندگی رو از هم پاشونده و خودش گذاشته ،رفته معلوم نیست اونی که مونده چه حالی داره !!!متوجه نبودم که حرص توی کلامم حال درونیم رو نشون میده، محمد که متوجه حالم شده بود و گفت الان تو نگران اونی که مونده هستی یا اونی که رفته ؟!خراب کرده بودم برای همین گفتم
هیچ کدوم ..... هیچکدومشون به من ربطی ندارن من میگم کسی که یه زندگی رو خراب میکنه اینقدر ازش تعریف نمیشه !!! محمد دیگه چیزی نگفت و اون بحث همونجا تموم شد.... زندگی عادی رو
از سر گرفتیم ولی خب روزی نبود که ذهن تاریک من گذری به جهان نزنه .... از طرفی همین فکر کردن بهش هم حالم رو بهتر میکرد، از طرفی عذاب وجدان ،میگرفتم ولی خب کسی توی ذهن من نبود که بخواد متوجه حالم بشه !!!محمد که کار و بارش حسابی گرفته بود اونسال خونه رو عوض کرد و دو تا خونه مشابه کنار هم برای زندگی کردن مجزا خرید... شبی که این خبر داد مریم و بچه هاش هم بالا پیش ما بودن...مریم و محمد علنا از خیلی وقت قبل رابطه ای باهم نداشتن فقط اسما زن و شوهر بودن و محمد بابای بچه های مریم و خرجشون رو میداد،اوایل مریم زیاد شاکی میشد و دعوا مرافعه میکرد ولی از جایی به بعد دگه زورش به محمد نرسید و خودشم عقب نشینی کرد.اونشب شام رو که خوردیم محمد همه بچه ها رو جمع کرد و گفت اخر این ماه اسباب کشی ،داریم کمک کنید که کارها زودتر انجام بشه
اولین نفر علی گفت کجامیریم؟!
_خونه جدید !!!مریم گفت خونه خریدی؟کجا؟همینجا؟ اره دوتاخونه گرفتم مجزا.بچه ها بزرگ شدن و خونه ی جدا میخوان...
ادامه دارد
توران رو بخونید👇👇👇
☠-آزمایش آینه وحشت
برطبق مطالعهای که توسط جیوآنی کاپوتو، یک محقق علوم بصری از دانشگاه اوربینو در ایتالیا انجام شد، اگر به دنبال راهی بودهاید که بدون مصرف مواد مخدر، تغییر و تحولی را در زمینهی آگاهی خود تجربه کنید، تنها کاری که باید انجام بدهید این است که به چشمهای کسی به مدت 10 دقیقه خیره شوید. یا میتونید برید روبه روی آیینه و ده دقیقه به چشمای خودتون نگاه کنید.|✖️
بعد گذشت چند دقیقه کم کم شروع به توهم میزنید و طبق گزارشات از کسانی که انجام دادن گفته شده که باعث شده قیافع یکی از بستگان، یک صورت ترسناک و... درمجموع توهم زدن و گفته شده که یک حس عجیبی به انسان دست میده که حتی یکی پیششه.|✖️
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
417.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا