ریگ جن سمنان از ترسناک ترین مکان های ایران
به جرات میتوان گفت کویر ریگ جن شگفتانگیزترین و ترسناکترین مکان ایران است. این منطقه کویری با تپههای شنی گستردهاش در جنوب سمنان قرار دارد. با وجود گرمای طاقتفرسا و همینطور وجود تلماسهها که عبور وسایل نقلیه را تقریبا ناممکن میکند، کمتر کسی آگاهانه به این کویر بیآب و علف میرود.
مردم محلی عقیده دارند که ریگ جن، نفرین شده و مأمن ارواح پلید و اجّنه و دیوان و پریان است. وجود باتلاقهای نمکی که هر جنبدهای را میبلعد باعث شده به این منطقه کویری «مثلث برموادی ایران» هم لقب دهند.
با وجود خطرات زیاد و اتفاقات و بلاهای ریز و درشتی که برای بسیاری از مسافران ریگ جن رخ داده، باز هم این کویر مرموز مقصد بسیاری از گردشگران ماجراجو خصوصا علاقهمندان به آسمان شب و نجوم است. بسیاری راهی ریگ جن میشوند تا در سکوت و شبهای پرستاره کویر به تماشای آسمان بنشینند. بسیاری از افراد هم که دنبال هیجان و تجربیات دلهرهآور هستند، ریگ جن را مقصدی ایدهآل برای گردشهای ترس خود میدانند.🍂🔞
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
میدونستین ایده تاسیس اسرائیل رو ناصر الدین شاه داده؟!
ناصرالدین توی سفرش به فرانسه با یه نفر از خونواده روتشیلد که خیلی ثروتمند بوده دیدار میکنه. روتشیلد شروع میکنه از یهودی های داخل ایران حمایت کردن و ناصرالدین شاه به تمسخر، میگه «تو که هزار کرور پول داری، پنجاه کرور بده و یه کشور بخر و هر چی یهودی توی دنیا هست جمع کن و یه کشور تشکیل بده»
اما روتشیلد این حرفای ناصرالدین شاه رو جدی میگیره و اسرائیل رو تاسیس میکنه!
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
301.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
282.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#رمان
#نیره
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم وخویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رونمیدونم!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!!
...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که.....
ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_دویستوپنجاهوپنجم
حلیمه رو دست به سر میکردم ولی واقعا خودم هم که جهان گاهی قفل میشه روی من و این اصلا خوب نبود ... هفتم که تموم شد و برگشتیم خونه حلیمه گفت میدیدم باز خدا رو شکر بخیر گذشت!!!!با اینکه دلم میخواست جهان رو ببینم ولی ترجیحم این بود که ازش دور باشم تا خدایی نکرده اتفاقی نیفته چون جهان خیلی بی پروا بود و این اصلا خوب نبود برای همین خودم رو کنار کشیدم و دیگه خونه عالم خانم نرفتم.محمد بهشون سری میزد و کمک حال جهان بود ولی من نه !!! اون روزا هم گذشت و تموم شد مثل همه روزهای دیگه.... یه شب محمد که اومد خونه شام که خوردیم گفت من احتمالا به مدت مسافر باشم! مسافر ؟ کجا به سلامتی ؟!
صبح جهان اومده بود ،پیشم یه کاری داره انجام میده که برای پیشبرد اون کار باید ترکیه با یکی دو نفر همکاری کنه، کارش به کار ماهم مربوطه جهان میگه دل و حوصله انجام کار رو نداره و کار رو منتقل کرده به من !!به جای جهان بری؟!نه به جای جهان کار رو بگیرم.مگه تو میتونی با خارجی ها کار کنی ؟!ایرانی هستن ولی کارشون اونوره... بهتر، اینجوری، کارم گسترش پیدامیکنه.در برابر کارهای محمد نمیتونستم زیاد چیزی بگم چون دست آخر اون کار خودش رو میکرد و حرف من زمین ،میموند برای همین گفتم کی میری ؟!اول هفته!!! یه چمدون برای یه هفته برام بپیچ!!! راستش دلم نمیخواست محمد بره یه جورایی حس خوبی نداشتم، ولی خب محمد آدمی نبود که به حس و حال کسی توجه کنه مهم پیشرفت کارش و خواسته خودش بود....محمد شبی که روز بعدش میخواست راهی بشه رو به احمد گفت میخوام ببینم تا چه حد مرد شدیا!!!حواست باشه کی میاد و کی میره، عمو جهان رو گفتم سر بزنه ،بهتون ولی بازم اصل کار با تواه!!! بعد رو به علی کرد و گفت تو هم بتونی بهشون سربزنی خوبه !!!پس کارش رو دست جهان سپرده بود محمد راهی اون سفر شد و من هیچ فکر نمیکردم اون سفر بتونه زندگی ما رو زیر و رو کنه دو روز از رفتن محمد گذشته بود و بچه ها رفته بودن سراغ کارهاشون که تلفن زنگ خورد طلا گوشی رو برداشت کمی الو الو کرد و بعد گوشی رو ،گذاشت باز گوشی زنگ خورد خودم رو به گوشی رسوندم و برداشتم و گفتم الو ،صدای جهان تو گوشی پیچید که گفت سلام. نمیدونم چرا ولی ترس به جونم نشست.گوشی رو محکم چسبیدم و گفتم سلام !!سکوت بود گفتم الو ؟!هان؟ بله هستم!!!! راستش تماس گرفتم ببینم محمد نیست به چیزی احتیاج ندارید یعنی اینجوری بگم اگه کاری چیزی داشتی خبر بده !!!! دستت درد نکنه نه ممنون !! باشه پس خداحافظ.گوشی رو گذاشتم و نشستم روی صندلی کنار گوشی... من احمق نبودم، هیچوقت هم حس هام بهم دروغ نمیگفتن جهان برای این تماس نگرفته بود، دیگه همه میدونستن کار خونه با منه و حتی محمد هم باشه کارها روخودم میکنم اینکه جهان تماس گرفته بود اگه کاری داشتم خبرش کنم واقعا مسخره بود.... حسم میگفت چون محمد نبوده جهان خواسته از این موقعیت استفاده کنه میشناختمش هیچوقت از حد مجاز خارج نمیشد اینو مطمئن بودم ولی خب برام همون تماس هم ناخوشایند بود.... نمیخواستم دوباره چیزهایی که تجربه کرده بودم رو از سر نو شروع کنم، من خیلی سختی کشیده بودم تا بتونم خودم رو تا اون مرحله برسونم و هنوز هم به طور کامل موفق نبودم ولی نه میخواستم نه میتونستم اجازه بدم جهان دوباره فکرم رو بهم بریزه !!!! هرچی بود سعی کردم فکرم رو سوق بود سمتی که جهان بی منظور تماس گرفته .... رفت و برگشت محمد 10 روز طول کشید و وقتی اومد کلی سوغات برای همه آورده بود آخر شب که همه رفتن سراغ کارشون کنارش
نشستم و گفتم کارت پیش رفت؟!اره خیلی خوب بود ببین نیره اگه بشه و بتونم کار رو گسترش بدم خیلی خوب میشه شاید بشه کلا از اینجا رفت !!!!کجا ؟ إتركيه ؟درسته اونجا هم خوبه ولی من تو فکرم جاهای بالاتره، سمت اروپا نمیدونی چه زندگیهایی ،میکنن ما تو خوابم نمی بینیم !!! محمد اونقدر با ذوق و شوق حرف میزد که دلم نیومد ذوقش رو کور کنم، تمام حرفهای اونشب و اینکه مدام میگفت باید جمع کرد از این مملکت رفت
رو گذاشتم پای هیجان اولین سفر خارج از کشورش و دل دادم به دلش..... اما اینجوری نبود محمد، باز تصمیم جدید گرفته بود و اونم اینکه از ایران بره من مخالف سر سخت رفتنش بودم هر بار زمانی مخالفت میکردم ومیگفتم فکر نمیکنی اونجا نمیشه دو تا هوو باهم زندگی کنن.مریم و بچه ها میمونن ما میریم !!!!من دوست ندارم از اینجا برم سخته برام.عادت میکنی.