eitaa logo
اسرار پر ابهام فکت
25.1هزار دنبال‌کننده
44.8هزار عکس
7.6هزار ویدیو
0 فایل
واقعیت های عجیب و هراس انگیز 😱😨 جهت رزرو تبلیغ محدود و گسترده @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این گار را امتحان نکن... 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
960.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من ساعت 3 صبح..... 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
301.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👽قول میدم اگه مردم اینجوری کنارت باشم... 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
💀در واقع شاید تو یه آدم.... 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
282.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😵چرا نباید همه چیزو به همه گفت؟ 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم و‌خویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رو‌نمیدونم‌!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!! ...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که..... ادامه دارد...
حلیمه رو دست به سر میکردم ولی واقعا خودم هم که جهان گاهی قفل میشه روی من و این اصلا خوب نبود ... هفتم که تموم شد و برگشتیم خونه حلیمه گفت میدیدم باز خدا رو شکر بخیر گذشت!!!!با اینکه دلم میخواست جهان رو ببینم ولی ترجیحم این بود که ازش دور باشم تا خدایی نکرده اتفاقی نیفته چون جهان خیلی بی پروا بود و این اصلا خوب نبود برای همین خودم رو کنار کشیدم و دیگه خونه عالم خانم نرفتم.محمد بهشون سری میزد و کمک حال جهان بود ولی من نه !!! اون روزا هم گذشت و تموم شد مثل همه روزهای دیگه.... یه شب محمد که اومد خونه شام که خوردیم گفت من احتمالا به مدت مسافر باشم! مسافر ؟ کجا به سلامتی ؟! صبح جهان اومده بود ،پیشم یه کاری داره انجام میده که برای پیشبرد اون کار باید ترکیه با یکی دو نفر همکاری کنه، کارش به کار ماهم مربوطه جهان میگه دل و حوصله انجام کار رو نداره و کار رو منتقل کرده به من !!به جای جهان بری؟!نه به جای جهان کار رو بگیرم.مگه تو میتونی با خارجی ها کار کنی ؟!ایرانی هستن ولی کارشون اونوره... بهتر، اینجوری، کارم گسترش پیدامیکنه.در برابر کارهای محمد نمیتونستم زیاد چیزی بگم چون دست آخر اون کار خودش رو میکرد و حرف من زمین ،میموند برای همین گفتم کی میری ؟!اول هفته!!! یه چمدون برای یه هفته برام بپیچ!!! راستش دلم نمیخواست محمد بره یه جورایی حس خوبی نداشتم، ولی خب محمد آدمی نبود که به حس و حال کسی توجه کنه مهم پیشرفت کارش و خواسته خودش بود....محمد شبی که روز بعدش میخواست راهی بشه رو به احمد گفت میخوام ببینم تا چه حد مرد شدیا!!!حواست باشه کی میاد و کی میره، عمو جهان رو گفتم سر بزنه ،بهتون ولی بازم اصل کار با تواه!!! بعد رو به علی کرد و گفت تو هم بتونی بهشون سربزنی خوبه !!!پس کارش رو دست جهان سپرده بود محمد راهی اون سفر شد و من هیچ فکر نمیکردم اون سفر بتونه زندگی ما رو زیر و رو کنه دو روز از رفتن محمد گذشته بود و بچه ها رفته بودن سراغ کارهاشون که تلفن زنگ خورد طلا گوشی رو برداشت کمی الو الو کرد و بعد گوشی رو ،گذاشت باز گوشی زنگ خورد خودم رو به گوشی رسوندم و برداشتم و گفتم الو ،صدای جهان تو گوشی پیچید که گفت سلام. نمیدونم چرا ولی ترس به جونم نشست.گوشی رو محکم چسبیدم و گفتم سلام !!سکوت بود گفتم الو ؟!هان؟ بله هستم!!!! راستش تماس گرفتم ببینم محمد نیست به چیزی احتیاج ندارید یعنی اینجوری بگم اگه کاری چیزی داشتی خبر بده !!!! دستت درد نکنه نه ممنون !! باشه پس خداحافظ.گوشی رو گذاشتم و نشستم روی صندلی کنار گوشی... من احمق نبودم، هیچوقت هم حس هام بهم دروغ نمیگفتن جهان برای این تماس نگرفته بود، دیگه همه میدونستن کار خونه با منه و حتی محمد هم باشه کارها روخودم میکنم اینکه جهان تماس گرفته بود اگه کاری داشتم خبرش کنم واقعا مسخره بود.... حسم میگفت چون محمد نبوده جهان خواسته از این موقعیت استفاده کنه میشناختمش هیچوقت از حد مجاز خارج نمیشد اینو مطمئن بودم ولی خب برام همون تماس هم ناخوشایند بود.... نمیخواستم دوباره چیزهایی که تجربه کرده بودم رو از سر نو شروع کنم، من خیلی سختی کشیده بودم تا بتونم خودم رو تا اون مرحله برسونم و هنوز هم به طور کامل موفق نبودم ولی نه میخواستم نه میتونستم اجازه بدم جهان دوباره فکرم رو بهم بریزه !!!! هرچی بود سعی کردم فکرم رو سوق بود سمتی که جهان بی منظور تماس گرفته .... رفت و برگشت محمد 10 روز طول کشید و وقتی اومد کلی سوغات برای همه آورده بود آخر شب که همه رفتن سراغ کارشون کنارش نشستم و گفتم کارت پیش رفت؟!اره خیلی خوب بود ببین نیره اگه بشه و بتونم کار رو گسترش بدم خیلی خوب میشه شاید بشه کلا از اینجا رفت !!!!کجا ؟ إتركيه ؟درسته اونجا هم خوبه ولی من تو فکرم جاهای بالاتره، سمت اروپا نمیدونی چه زندگیهایی ،میکنن ما تو خوابم نمی بینیم !!! محمد اونقدر با ذوق و شوق حرف میزد که دلم نیومد ذوقش رو کور کنم، تمام حرفهای اونشب و اینکه مدام میگفت باید جمع کرد از این مملکت رفت رو گذاشتم پای هیجان اولین سفر خارج از کشورش و دل دادم به دلش..... اما اینجوری نبود محمد، باز تصمیم جدید گرفته بود و اونم اینکه از ایران بره من مخالف سر سخت رفتنش بودم هر بار زمانی مخالفت میکردم ومیگفتم فکر نمیکنی اونجا نمیشه دو تا هوو باهم زندگی کنن.مریم و بچه ها میمونن ما میریم !!!!من دوست ندارم از اینجا برم سخته برام.عادت میکنی.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
محمد اینجوری میگفت ولی واقعانمیدونست دیگه از این شهر به اون شهر نمیخواستیم بریم که اینقدر راحت میگفت عادت میکنی!!!یه شب که جدی داشت برنامه ریزی میکرد گفتم واقعا آدم زورگویی هستی !!!دست از حساب کتاب برداشت و گفت بده میخوام زندگی بهتری داشته باشید من سگ دو میزنم برای خاطرشماها !!!میدونم دستت هم درد نکنه ولی اینی که تو میگی ناممکنه حداقل برای من غير ممكنه !!!ممکنش کن محمد زور میگی دیگه همین تهران هم سخت تونستیم سازگار بشیم حالا باز بلند بشیم بریم مملکت غریب، جایی که نمیدونم کارت میشه یا نمیشه محمد از اونشب دیگه بحث خاصی در موردمهاجرت نکرد ولی ماهی یه بار چند روز میرفت ،ترکیه برای انجام کارهاش...احمد پشت محمد بود و میگفت خوشم میاد بابا به فکر پیشرفته !!!ولى على ،نه ترجیح میداد خوش بگذرونه تا اینکه اذیت بشه برای جابجایی... رفت و آمدهای محمد گاهی طولانی میشد مثلا به جای چند روز 10 روز موندگار میشد و باز دور بعد هم میرفت. پیدا بود کار و بارش . دیگه حرفی از رفتن ما نمیزد و همین خوب بود...فکر میکردم لااقل در این مورد کوتاه اومده 3 سال از شروع کار محمد توی ترکیه میگذشت هاجر خانم حال و روز خوبی نداشت و مدام دنبال دوا و دکتر بودیم.محمد که بیشتر اوقات نبود مریم هم که کلا خودش رو از همه کاری کنار میکشید و اینجور مواقع همه کارا با من بود دکتر گفته بود یه کیست عفونی داره که خب چون بهش رسیدگی نشده وضعش وخیمه و چون سن و سالش بالاس نمیشه عملش کرد!!!روزی که دکتر این حرف رو زد گفتم یعنی هیچ راهی نیست ؟!متاسفانه !!!! تنها کاری که میتونید براش بکنید اینه که هر کاری اون دوست داره براش انجام بدید !!!!واقعا ناراحت بودم درسته هاجر خانم هیچ وقت به حق من خوب نبود ولی خب سالهامون رو با هم گذرونده بودیم به محمد که گفتم تا ته حرفام رو شنید و گفت کاش بره ده !!!میدونی که ده بودن رو بیشتر از هر جایی دوست داره تنها؟! حلیمه که دیگه توان نداره.نه مریم هم بره.قبول میکنه؟؟ مجبوره.محمد به هر‌ریقی بود مریم و هاجر خانوم رو فرستادده مریم راضی نبود ولی خب حریف محمدهم نمیشد.حلیمه ساکن خونه مریم شد هم پیش بچه هاباشه هم براشون چیزی درست کنه.محمد اون ماه باز میخواست بره ترکیه، اون بار خودش گفته بود مارم بیشتر طول میکشه شاید دو هفته ای بمونم.چهار روز از رفتن محمد میگذشت که یه روز گوشی زنگ خورد جواب دادم و صدای گریه مریم پیچید توی گوشی همونطور که گریه میکرد گفت خاله مرد.مونده بودم چه کنم صدای مریم اومد که گفت چه کنم اینجا ؟!میایم ،مریم اروم بگیر از اهالی ده کمک بگیرید فعلا !!!گوشی رو ،گذاشتم مونده بودم چه کنم؟ اول از همه به حلیمه خبر دادم ،محمد نبود و همین باعث میشد دست و پام رو گم کنم...چند باری به شماره ای که محمد داده بود زنگ زدم ولی کسی جواب نداد... علی اونموقع 16 سالی داشت خب بزرگ به حساب می اومد اون و احمد که اومدن خونه قضیه رو براشون ،گفتم علی خبر رو که شنید گفت باید بریم ده !!!گفتم اره ولی باباتون ،نیست چه کنیم نمیشه که مرده روی زمین بمونه اونم تا خبر بشه و بیاد یکی دو روز طول میکشه ! خودمون مراسم رو برگزار میکنیم.اگه اومد و شاکی شد چی ؟!کسی چیزی نگفت، احمد گفت به عمو جهان خبر بدیم ؟!فکر خوبی بود، سریع، گوشی رو برداشتم شماره محل کار جهان رو از دفترچه پیدا کردم و تماس گرفتم خودش جواب داد بدون سلام علیک گفتم جهان ؟!نیره ؟جهان ، هاجر خانم .... رحمت خدا رفته محمد نیست اونم ده فوت شده.موندم چه کنم ؟! الان میام گوشی رو گذاشتم و گفتم گفت میاد اینجا !!!خیلی طول نکشید که جهان از راه رسید ما رو که توی اون حال دیدگفت تسلیت میگم!!! الان تصمیم چیه ؟!گفتم نمیدونیم محمد، نیست شماره ای که ازش دارم هم جواب نمیده !!!باید بریم ده.اگه محمد گفت چرا بدون حضورش خاکسپاری انجام شده چی؟مگه میشه مرده رو روزمین نگهداشت؟ جهان گفت دخترا باحلیمه بمونید شماهم.بیاید باما بریم. ادامه دارد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
چرچیل 91 سال عمر کرد. در هفت جنگ در چهار قاره جهان جنگید و به پنج پادشاه انگلستان خدمت کرد. در هشت کودتا (از جمله کودتای 28 مرداد 1332 ایران) نقش مستقیم داشت. سی عنوان کتاب نوشت؛ 25 سال وزیر و 8 سال نخست وزیر! او به قدری در سیاست مهارت داشت که در سراسر جهان به کسی که "زیرآبی" می‌رود میگویند سیاست‌مدار چرچیلی! 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱