#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_دویستوپنجاهوششم
محمد اینجوری میگفت ولی واقعانمیدونست دیگه از این شهر به اون شهر نمیخواستیم بریم که اینقدر راحت میگفت عادت میکنی!!!یه شب که جدی داشت برنامه ریزی میکرد گفتم واقعا آدم زورگویی هستی !!!دست از حساب کتاب برداشت و گفت بده میخوام زندگی بهتری داشته باشید من سگ دو میزنم برای خاطرشماها !!!میدونم دستت هم درد نکنه ولی اینی که تو میگی ناممکنه حداقل برای من غير ممكنه !!!ممکنش کن محمد زور میگی دیگه همین تهران هم سخت تونستیم سازگار بشیم حالا باز بلند بشیم بریم مملکت غریب، جایی که نمیدونم کارت میشه یا نمیشه محمد از اونشب دیگه بحث خاصی در موردمهاجرت نکرد ولی ماهی یه بار چند روز میرفت ،ترکیه برای انجام کارهاش...احمد پشت محمد بود و میگفت خوشم میاد بابا به فکر پیشرفته !!!ولى على ،نه ترجیح میداد خوش بگذرونه تا اینکه اذیت بشه برای جابجایی... رفت و آمدهای محمد گاهی طولانی میشد مثلا به جای چند روز 10 روز موندگار میشد و باز دور بعد هم میرفت. پیدا بود کار و بارش . دیگه حرفی از رفتن ما نمیزد و همین خوب بود...فکر میکردم لااقل در این مورد کوتاه اومده 3 سال از شروع کار محمد توی ترکیه میگذشت هاجر خانم حال و روز خوبی نداشت و مدام دنبال دوا و دکتر بودیم.محمد که بیشتر اوقات نبود مریم هم که کلا خودش رو از همه کاری کنار میکشید و اینجور مواقع همه کارا با من بود دکتر گفته بود یه کیست عفونی داره که خب چون بهش رسیدگی نشده وضعش وخیمه و چون سن و سالش بالاس نمیشه عملش کرد!!!روزی که دکتر این حرف رو زد گفتم یعنی هیچ راهی نیست ؟!متاسفانه !!!! تنها کاری که میتونید براش بکنید اینه که هر کاری اون
دوست داره براش انجام بدید !!!!واقعا ناراحت بودم درسته هاجر خانم هیچ وقت به حق من خوب نبود ولی خب سالهامون رو با هم گذرونده بودیم به محمد که گفتم تا ته حرفام رو شنید و گفت کاش بره ده !!!میدونی که ده بودن رو بیشتر از هر جایی دوست داره تنها؟! حلیمه که دیگه توان نداره.نه مریم هم بره.قبول میکنه؟؟ مجبوره.محمد به هرریقی بود مریم و هاجر خانوم رو فرستادده مریم راضی نبود ولی خب حریف محمدهم نمیشد.حلیمه ساکن خونه مریم شد هم پیش بچه هاباشه هم براشون چیزی درست کنه.محمد اون ماه باز میخواست بره ترکیه، اون بار خودش
گفته بود مارم بیشتر طول میکشه شاید دو هفته ای بمونم.چهار روز از رفتن محمد میگذشت که یه روز گوشی زنگ خورد جواب دادم و صدای گریه مریم پیچید توی گوشی همونطور که گریه میکرد گفت خاله مرد.مونده بودم چه کنم صدای مریم اومد که گفت چه کنم اینجا ؟!میایم ،مریم اروم بگیر از اهالی ده کمک بگیرید فعلا !!!گوشی رو ،گذاشتم مونده بودم چه کنم؟ اول از همه به حلیمه خبر دادم ،محمد نبود و همین باعث میشد دست و پام رو گم کنم...چند باری به شماره ای که محمد داده بود زنگ زدم ولی کسی جواب نداد... علی اونموقع 16 سالی داشت خب بزرگ به حساب می اومد اون و احمد که اومدن خونه قضیه رو براشون ،گفتم علی خبر رو که شنید گفت
باید بریم ده !!!گفتم اره ولی باباتون ،نیست چه کنیم نمیشه که مرده روی زمین بمونه اونم تا خبر بشه و بیاد یکی دو روز طول میکشه ! خودمون مراسم رو برگزار میکنیم.اگه اومد و شاکی شد چی ؟!کسی چیزی نگفت، احمد گفت به عمو جهان خبر بدیم ؟!فکر خوبی بود، سریع، گوشی رو برداشتم شماره محل کار جهان رو از دفترچه پیدا کردم و تماس گرفتم خودش جواب داد بدون سلام علیک گفتم جهان ؟!نیره ؟جهان ، هاجر خانم .... رحمت خدا رفته محمد نیست اونم ده فوت شده.موندم چه کنم ؟! الان میام گوشی رو گذاشتم و گفتم گفت میاد اینجا !!!خیلی طول نکشید که جهان از راه رسید ما رو که توی اون حال دیدگفت تسلیت میگم!!! الان تصمیم چیه ؟!گفتم نمیدونیم محمد، نیست شماره ای که ازش دارم هم جواب نمیده !!!باید بریم ده.اگه محمد گفت چرا بدون حضورش خاکسپاری انجام شده چی؟مگه میشه مرده رو روزمین نگهداشت؟ جهان گفت دخترا باحلیمه بمونید شماهم.بیاید باما بریم.
ادامه دارد
چرچیل 91 سال عمر کرد. در هفت جنگ در چهار قاره جهان جنگید و به پنج پادشاه انگلستان خدمت کرد. در هشت کودتا (از جمله کودتای 28 مرداد 1332 ایران) نقش مستقیم داشت. سی عنوان کتاب نوشت؛ 25 سال وزیر و 8 سال نخست وزیر!
او به قدری در سیاست مهارت داشت که در سراسر جهان به کسی که "زیرآبی" میرود میگویند سیاستمدار چرچیلی!
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
نجات توسط ناشناس :
جوزف آیگنر یک نقاش مشهور اتریشی که در قرن ۱۹ زندگی می کرده چندین بار اقدام به خودکشی کرد . ابتدا در سن ۱۸ سالگی با طناب از یک درخت خودش را حلق آویز کرد اما توسط یک راهب ناشناس نجات داده شد. دوباره در سن ۲۲ سالگی اقدام به خودکشی نمود اما دوباره توسط همان راهب نجات داده شد هشت سال بعد به منظور مجازات توسط دادگاه محکوم به دار شد و این بار هم همان راهب ناشناس او را آزاد کرد و بالاخره در سن ۶۸ سالگی آیگنر موفق شد با شلیک اسلحه به زندگی اش خاتمه دهد و این بار واقعا مرد ولی مراسم تدفین او نیز توسط همان راهب ناشناس برگزار شد. آیگر مرد و هیچ وقت نجات دهنده و تدفینگرش را نشناخت…
#profile
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مردی که در اعماق جنگلی انبوه و منزوی زندگی میکند، حوالی ساعت ۱ بامداد با صدایی عجیب از خواب بیدار شد.
وقتی از پنجره بیرون را نگاه کرد، چیزی را میان درختان دید که ایستاده و مستقیم به او خیره شده بود. چشمان آن موجود بهطور غیرطبیعی در تاریکی میدرخشید.
او گفت حسی داشت انگار آن موجود او را زیر نظر گرفته و دنبال میکرد، مستقیماً به سمت خانهاش خیره شده بود.
با وحشت، سعی کرد دوباره بخوابد.
اما چند ساعت بعد، حدود ساعت ۳ یا ۴ صبح، با صداهای بلندی از روی سقف خانهاش دوباره بیدار شد.
و آنجا بود که فهمید: همان موجودی که پیشتر میان درختان دیده بود، حالا روی سقف خانهاش است.
او چراغ قوهای برداشت و بیرون رفت تا بررسی کند. از جلوی خانه چیزی پیدا نکرد. اما وقتی دور زد و به پشت خانه رفت، همان موجود با چشمهای درخشان را دید که روی سقف نشسته بود.
با دلی پر از ترس اما مصمم، از سقف بالا رفت تا با آن روبهرو شود — اما درست زمانی که به بالای سقف رسید، موجود ناپدید شده بود.
در عوض، چیزی دیگر آنجا رها شده بود:
استخوانهایی ناشناس، متعلق به موجودی نامعلوم، که پراکنده روی سقف افتاده بودند.
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
633.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چاه آغازش (Initiation) واقع در Quinta da Regaleira پرتغال به برجی نگونسار میماند که با تونلهایی به غار مشابهی پیوسته است. بسیاری تعداد پلهها و نسبتهای به کار رفته در این دو چاه را مرتبط با عرفان تاروتی و نیز فراماسونری می دانند
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱