eitaa logo
اسرار پر ابهام فکت
25هزار دنبال‌کننده
44.4هزار عکس
7.5هزار ویدیو
0 فایل
واقعیت های عجیب و هراس انگیز 😱😨 جهت رزرو تبلیغ محدود و گسترده @sadateshonam )
مشاهده در ایتا
دانلود
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم و‌خویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رو‌نمیدونم‌!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!! ...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که..... ادامه دارد...
نگرانیهای من تمومی نداشت ولی جهان بهم این اطمینان رو میداد که خودش از پس مادرش بر میاد....نزدیک عید بود و همه مشغول خونه تکونی هاجر خانم مدام گریه و زاری میکرد و میگفت جعفر من ،مرده چه خونه تکونی ای ؟!کسی چیزی بهش نمیگفت ولی خب یکسال و خورده ای گذشته بود آدم های زنده زندگی میخواستن .... مریم برای بار سوم باردار بود ماه های 4 یا 5 بود و مدام هاجر خانم بهش فک و لک میداد که اگه اینبار هم دختر بشه برای محمد زن میگیرم!!! دیگه از اون خاله مهربون که مدام قربون صدقه مریم بره خبری نبود وهمین باعث شده بود مریم ساکت و اروم زندگیش رو بکنه.... دلم میخواست بچه اش پسر بشه تا بلکه هاجر خانم دست از سرش برداره!!! عید نوروز شد جهان چند روز قبل رفته بود تهران تا با مادرش برگرده... روز عید شد ولی خبری از جهان و مادرش نشد کسی هم حرفی نمیزد تا بلکه خبری داشته باشم.... روز دوم عيد كدخدا و مهين و بچه هاش اومدن ده و همه سرگرم اونها ،بودن توی این گیرودار و شلوغی کسی حواسش به من نبود دلم میخواست مدام توی اتاق باشم و با کسی حرفی نزنم دلم شور می زد خبری از جهان نبود و همین دل نگرانی من رو بیشتر میکرد ....روز سوم عید خبر رسید که نصیر خان میخواد بیاد عید مبارکی!!!خوشحال شدم شاید جهان هم با اونها بود لباس نویی که حاجی آخرین بار از شهر خریده بود رو پوشیدم و روسری قشنگی هم روش سرم کردم عطر یاسمین رو هم زدم و رفتم برای استقبال از مهمونها ولی نه !!!از جهان خبری بود نه از عالم خانم !!!!! وارفتم مجبور بودم بایستم.... نصیر خان و خانواده اش که وارد شدن شاهین رو شیرینی به دست پشت سر همه دیدم رسم بود کسی میرفت خواستگاری داماد به ظرف شیرینی دلم ریخت ولی خودم رو نباختم و گذاشتم به پای عید همراه داشت نوروز !!! ..... همه دور هم که نشستن حاجی رو به نصیر خان گفت از جهان چه خبر ؟! گوشهام رو تیز کردم بلکه خبری ،بگیرم نصیر خان گفت قرار بود قبل از عید نوروز بیان ولی انگار عالم نخواسته بیاد و جهان هم موندگار شده‌.حاجی گفت سالم باشه هر کجا خواستن بمونن !!!!انشالله حال و حوصله نداشتم دلم میخواست برم توی اتاق چرا عالم خانم نخواسته بود ؟ یعنی جهان نتونسته بود مادرش رو راضی کنه؟! توی سرم هزار تا سوال بود داشتم با گوشه دامنم بازی میکردم که اسم خودم رو شنیدم ، حواسم رو دادم به جمع ببینم چی میگن!!!!نصیر خان داشت میگفت دیگه گفتیم حضوری و بی خبر خدمت ،برسیم راستش چند وقتیه میخواستیم این حرف رو بزنیم ولی حرمت نگذشتن سال اون خدا بیامرز رو نگه داشتیم نمیفهمیدم چی میگن یا در واقع نمیخواستم بفهمم نگاهم بین حاجی و نصیر خان و شاهین ،میچرخید شاهین با لبخندی روی لبهاش نگاهم میکرد سریع ازش رو برگردوندم، حاجی گفت والا چی بگم نصیر در واقع باید بگم دختر مال خودتونه ولی خب از طرفی هم عروس من بوده خودش باید ببینیم چی میگه !!! نگاهها برگشت سمت من و من بیخبرم از همه جا گفتم در مورد چی؟! هاجر خانم زد توی پهلوم و گفت گیجی دختر؟ نصیر خان داره ازت خواستگاری میکنه برای شاهین خان!!!گفت بعد خودش رو به جمع والا از خوشحالی ذوق ،کرده از کجا بهتر از شاهین خان پیدا کنه؟! نگران هم نباشید من جعفر رو نگه میدارم نیره راحت به زندگیش برسه !!!! اگه حرف نمیزدم همون لحظه من رو عقد میکرد، برای همین گفتم چی میگید هاجر خانم؟ کی خواست شوهر کنه ؟!تو !!!من ؟ ... من نميخوام ازدواج کنم !خنده به لبهای شاهین ،ماسید رو به حاجی گفتم اگه سربارتون هستم میتونم برم !!!حاجی خودش رو جمع و جور کرد و گفت چه سرباری دختر ؟ چرا حرف تو دهن آدم میذاری؟ جوونی سن و سالی نداری نمیتونی تا ابد که مجرد بمونی !من از بچه ام جدا نمیشم.شاهین بالاخره زبون باز کرد و گفت من با بچه مشکلی ندارم !!! هاجر خانم پرید وسط و گفت من اجازه نمیدم یادگار پسرم ازم دور بشه ! حاجی رو به هاجر خانم گفت چرا بنزین رو آتیش میریزی زن ؟!همین هم که گفتم نیره بخواد شوهر کنه جعفر پیش من میمونه، اگه بچه اش رو میخواد بمونه تا موهاشم مثل دندونهاش سفید بشه !!!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نصیر خان گفت نمیشه که هاجر خانم البته برای نیره هم بهتره که بچه رو بسپاره به مادر شوهرش نمیخوای که اصلا نبینیش میای بهش سر میزنی و نگذاشتم حرفش تموم بشه و گفتم شما بگو یکساعت ‌.... نمیتونم بچمه.شاهین باز اظهار فضل کرد و گفت باشه بچه هم باشه.زورم میگرفت... لعنتی به جهان فرستادم که چرا توی اون موقعیت نباید حضور داشته باشه و من اینجور تک و تنها بمونم ولی خب باید اون بحث رو همونجا تموم ،میکردم برای همین گفتم من بخوام هم ازدواج کنم با ایشون ازدواج نمیکنم دهن شاهین باز موند و سعی میکرد چیزی بگه ولی نمیتونست چیزی بگه حاجی زودتر از همه به حرف اومد و گفت نیره ؟!بله حاج بابا...این چه طرز جواب دادنه‌ حق داشت ... این بزرگترها بودن که برای دختر تصمیم میگرفتن دختراجازه حرف زدن ،نداشت اونم توی روی دو تا خان روستا.... تازه اگه موقعیتش عادی بود ولی موقعیت من عادی نبود.... بیوه بودم و یه بچه هم داشتم و پسر خان خواستگارم بود ... پس اجازه هیچ مخالفتی نداشتم و توقع همه این بود من با رویی باز استقبال کنم از این پیشنهاد، ولی من شاهین رو نیخواستم..... زن نصیر خان که معمولا زن آرومی بود یا من اینجوری شناخته بودمش از جا بلند شد و گفت از اول هم گفتم اومدنمون اشتباه بودنصیر خان گفت بشین زن !!!نشست ولی سگرمه هاش رو هم کشید توی هم نصیر خان رو به من گفت مشکلت کجاست؟! شاهین که گفت بچه ات رو هم قبول داره !!!! بچه که مشکل ،نیست هر کسی من رو بخواد بچه ام رو هم باید بخواد مشکل اینه من کلا نمیخوام با ایشون ازدواج کنم !!!از هر طرف زمزمه هایی به گوشم رسید بی حیا!!!بی تربیت !!!دختره چشم سفید !!!و.. توجهی نکردم زندگی من ،بود نمیتونستم به سختی بگذرونم صدای گریه هاجر خانم باعث شد همه توجهها بهش جلب بشه روی زانوش میزد ومیگفت بمیرم برا بچه ام با چه زن بی حیایی زندگی میکرده !!! عصبانی بودم از همه طرف داشتم میخوردم برای همین گفتم از آب گل آلود ماهی نگیر هاجر خانم !!!شاهین که ساکت بود گفت بريم بابا !!!نصیر خان میخواست بلند بشه ولی من که اون روز پررویی رو پیشه کرده بودم گفتم: میشه بشینید نصیر خان !!! نصیر خان سر جاش نشست و با همون اخمهای درهم نگاهم کرد، گفتم : راستش میخواستم جایی که هم شما باشید هم حاج بابا حرف بزنم !!! ادامه دارد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
اینها انسان های واقعی نیستند، بلکه آدمک هایی مومی هستند. هرکسی که به نیویورک رفته باشد حتما از موزه مادام توساد که شامل آدمک های مومی است دیدن کرده است. اما اگر این آدمک ها آسیب ببینند چه می شود؟ یا آنها را مانند این عکس در داخل می گذارند یا دوباره آنها را ذوب کرده و مجددا استفاده انبار می کنند.   ‹ 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
چشمت می‌تواند در تاریکی خودش را تقویت کند 🤍وقتی وارد فضای تاریک می‌شوی، مردمک چشم گشاد می‌شود و سلول‌های حساس به نور در شبکیه فعال‌تر می‌شوند. حدود ۲۰ تا ۳۰ دقیقه طول می‌کشد تا دید شبانه کامل شود. بدن ما خودش را با نور محیط تنظیم می‌کند. #𝘁𝗵𝗲𝗼𝗿𝘆 "📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
در دهه 1800 (حدودا 200 سال پیش) دندان های مصنوعی با استفاده از دندان های واقعی آدم های مرده ساخته میشدند :| #𝘁𝗵𝗲𝗼𝗿𝘆 "📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
🧚‍♂ دانستنی هایی درباره مغز انسان 🧠🧹 تقریبا نصف انرژی کودک صرف مغزش میشه چون در حال یادگیری، پردازش و رشد سریع هستن. ☃️🔥 خودِ مغز، درد رو احساس نمیکنه.مثلا وقتی کسی سردرد داره، فکر میکنه که این درد از مغزش هستش اما در واقع عضلات و پوست اطراف مغز درد رو احساس میکنن.💎💙 با اینکه مغز تنها 3% از وزن بدن رو تشکیل میده،  30% از خونی که قلب پمپاژ میکنه رو دریافت میکنه. این نشون میده مغز نسبت به بخش‌ های دیگه بدن به توجه و حفاظت بیشتری نیاز داره و مثل یک بچه لوس وحریص هستش! 🧬🔮 فقط و فقط یک ده هزارم ثانیه طول میکشه تا مغز به چیزی واکنش بده و یک عمل ایجاد کنه 🕐🏳 مغز ما توانایی ذخیره‌ی اطلاعاتی معادل دو و نیم پتابایت دیتا رو داره. دقیقا به اندازه دیدن سه میلیون ساعت برنامه‌ی تلوزیونی یا حافظه‌ی تقریبی ۴۰۰۰ دستگاه ۲۵۶ گیگابایتی! 🙀❤️‍🔥 ✖️📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🙁مراسم عروسی میمون ها در هند : در روستایی در نزدیکی شهر بتی در هند مراسمی خاص در جریان بوده است. در ان مراسم عروسی یک جفت میمون به عقد هم درآمدند. این میمون ها در مراسمی اشرافی بهمراه حلقه های نامزدی و ماشین عروس با هم ازدواج کرده اند. رامو و رامدولان نام این میمون ها است. در این مراسم غیر عادی عروس و داماد لباس های محلی پوشیده بودند و میهمانان زیادی در این جشن شرکت کرده اند. به گفته صاحب مجلس او از خرجی که برای این مراسم عروسی کرده پشیمان نیست زیرا خاطره ای خوش برایش بجا مانده است. 🫧 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
ما تهرانی هستیم و حدودا یک سال پیش ، من و مادرم دم غروب تو خونه تنها بودیم و من توی اتاقم مشغول بودم و با ایرباد داشتم آهنگ گوش میکردم ، مامانم در اتاقو بار کرد  گفت من دارم میرم بیرون خرید کنم یه ساعت دیگه میام ، منم گفتم باشه . حدودا چهل پنجاه دقیقه بعد ، شارژ ایربادم. تموم شد منم درشون آوردم تا بزنم تو شارژ ، دیدم صدای شیر آب از حموم میاد و چند ثانیه بعد مامانم صدا کرد حوله بیار . منم فک کردم حتما کارش زود تر تموم شده بوده واسه همین زود تر اومده خونه و رفته دوش بگیره ، رفتم که حوله رو بردارم (حموم و اتاق دقیقا بغل هم هستن و یه ضلع چارچوبشون یکیه ) همینجوری شروع کردم باهاش حرف زدن ، گفتم کارت زود تموم شد ؟؟ دیدم جواب نداد ، منم حوله رو گذاشتم پشت در و دیدم که در باز شد و دستشو آورد بیرون و حوله رو برداشت ، منم رفتم سمت هال ، هنوز به مبل نرسیده بودم که یکی در خونه رو زد ، درو باز کردم و دیدم مامانم با یه عالمه پلاستیک دستش پشت دره ، اولش انقد تعجب کردم زانوم خالی کرد و افتادم زمین ، مامانم ترسید گف چی شده ؟؟؟ داستانو که گفتم اونم خیلی ترسید ، باهم رفتیم سمت حموم ، درو باز کردیم هیچی داخل حموم نبود ، ولی  حموم خیس بود و بخاطر آب داغ بخار کرده بود . بجز حوله ی خیسی که کف زمین افتاده بود  حدودا یکی دو هفته بعد از اون رو خونه ی مامان بزرگم اینا موندیم و بد از اون از یه نفر کمک گرفتیم و گفت براتون طلسم گذاشتن ، خونه رو گشتیم و یه دندون پیدا کردیم که روش با یه خط عجیب غریب یه سری چیز میز نوشته بود و با یه نخ به پای کنده شده ی یدونه مرغ یا هر پرنده ای وصل بود . از بعد از اون دیگه چیزی ندیدم و امیدوارم که ازین به بعد هم نبینم...👁 join :∆ 📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️ 「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱