#رمان
#نیره
من نیره ام ....دختری که نه پدر و مادر به خودش دیده نه قوم وخویشی.... ازبچگیم چیز زیادی یادم نمیاد اینی هم که یادم میاد توی خونه حاج مظفر بودم ،چطوری سر از خونه حاج مظفر درآوردم یا اصلا از اول اونجا بودم یا نه رونمیدونم!!!از وقتی خودم رو شناختم همه باهام بدرفتاری میکردن جز حلیمه!!!
...من یه دختر ۱۶ ساله بودم که.....
ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_دویستوبیستوهفتم
لبخند بی جونی زدم و گفتم ببین من چه کشیدم !!!
_یعنی دو روز شب و روزمون رو نفهمیدیم !
_محمد کو ؟!
_خونه.دلم ریخت حتما باز دختر بود و ناامید برگشته بود خونه، راستش هیچوقت جنسیت بچه برام مهم نبود،حتی اگه کسی هم پافشاری میکرد روی جنسیت بهش غر میزدم، ولی الان برام مهم بود نمیخواستم توجه و محبت محمد رو از دست بدم، به حلیمه گفتم چرا ؟!
_چی چرا ؟!
_چرا رفته خونه ؟!
_خب بنده خدا دو روزه یه کله پا اینجا بوده ،خسته شده بود بعدم یکی باید پیش بچه ها باشه یا نه ؟!
_بچه ...چی بود ؟!حلیمه صورتش به خنده باز شد و گفت پسره!!!چشمهام رو بستم و توی دلم گفتم خداروشکر !!!ولی همین رو هم عذاب وجدان داشتم....خدا اون بار پسرکی سبزه بهم داده بود، بر عکس علی و طلا که پوست روشنی داشتن اون پوستش سبزه بود ، اون روز حلیمه که رفت خونه ،محمد اومد بیمارستان تا ما رو هم ببره خونه، صورت محمد میخندید و این رو واقعا نشون میداد ،درسته برای تولد طلا هم خوشحال بود ولی این خوشحالیش چیز دیگه ای بود، سوار ماشین که شدیم گفت خبر رسوندم ده فکر کنم تا غروب همه برسن !!!!جاش نبود، ولی باید میگفتم کاش نمی اومدن !!!میدونستم چون بچه پسر شده هاجر خانم راهی شده وگرنه که گفته بود دختر زاییدن که انتظار نداره !!!هرچی بود عصر اون روز هاجر خانم و حاج بابا از راه رسیدن، اصلا اون هاجر خانم با هاجر خانم یکماه قبل فرق داشت، مدام به حلیمه میگفت چیزای مقوی بهش بده بخوره شیر داشته باشه ...محمد میگفت سخت زایمان کرده !!!منم دور از جون گوشام درازه بود و نمی دونستم برای چی هست.... حاج بابا اسم پسرم رو احمد گذاشت، هر چند دوست داشتم اسم دیگه ای داشته باشه ولی خب حرفی هم نزدم ...به بچه ها که نگاه میکردم باورم نمیشد که توی سن 22_23سالگی سه تا بچه داشتم ...هاجر خانم تا یکماه پیش ما موند ،حاجی برگشته بود ده و محمد هم در حال رفت و آمد بود، موندن هاجر خانم مکافات بود حلیمه طفلک مدام در حال انجام دستورات اون بود ولی خب هر چیزی هم تا یه حدی هست و بعد از یکماه گفت که میخواد بره !!!!اون که رفت زندگی حالت عادی گرفت، احمد پسر گریه کنی بود گاهی کل شب رو تا خود صبح گریه میکرد و روشنی صبح که میزد اون میخوابید ...واقعا بچه حرص دراری بود.... هر کدوم از بچه ها چالشهای خودشون رو داشتن و گاهی واقعا من کلافه میشدم، میخواستم حساب کنم هنوز خودم بچه بودم، گاهی اینقدر کلافه میشدم که می نشستم و گریه میکردم، لجبازی های علی از یه طرف ،شیطنتهای طلا از طرف دیگه و بدترینش گریه های بی وقفه احمد ...خدا رو شکر میکردم حلیمه هست وگرنه سر به بیابون میگذاشتم، محمد که علنا اون روزا نبود، کار ده و کار شهر رو با هم پیش میبرد و شب که می اومد خونه از خستگی نای حرف ردن هم نداشت گاهی گله و شکایت میکردم ،ولی میگفت باید زندگی رو جمع و جور کنم نیره، توی این خونه با سه تا بچه سخته ،باید فکر خونه بزرگتر باشیم.برای رفاه ما هر کاری میکرد و از طرفی هم میخواست کاری کنه که بچه های مریم رو هم بیاره شهر، میگفت اونها هم حق زندگی بهتر دارن اونها هم بچه های من هستن !!!حق داشت، ولی اینجوری پیش میرفت ما دیگه محمد رو نمیدیدم ...احمد 6 ماهه بود که یه روز خبر رسید نصیر خان فوت شده !!!محمد این رو که گفت ،گفتم ای وای چرا ؟!
_عمره دیگه دختر چرا نداره !!!
_انگار همین دیروز بود فهمیدم باهاش نسبتی دارم، هر چند هیچوقت من رو به عنوان فامیل قبول نکردند !!
_بی خیال این حرفا، باید بریم ده بالاخره برزگ یه ده بوده و دایی تو !!!حلیمه و بچه ها رو برداشتیم و رفتیم ده ،حاجی حال خوبی نداشت هر چند نشون نمیداد ولی پیدا بود دیگه توان قبل رو نداره،هاجر خانم که توی اون 6 ماه ،هر ماه چند روزی رو به هوای احمد اومده بود شهر، ما رو که دید بیخبر رفتیم گفت چرا بیخبر ؟!بچه ام اولین بار اومده ولایتش چیزی زمین میزدیم !!!دلم گرفت چرا برای طلا این خبرها نبود؟! حرفم رو به زبون آوردم و گفتم چه فرقی بین احمد و طلا هست ؟!
_فرق دارن!!! نگاه کن!!! تو دوروبر من دختری می بینی ؟!ولی این محمد هرجا هم که بره آخرش برمیگرده پیش من!!!حوصله بحث باهاش رو نداشتم ،محمد حرف رو عوض کرد و گفت خاکسپاری کیه ؟!
ادامه دارد...
#سرگذشت
#برشی_از_یک_زندگی
#نیره
#قسمت_دویستوبیستوهشتم
حاجی در جوابش گفت فردا بعد از نماز ظهر ،شاهین کل آبادیها رو دعوت کرده برای ناهار !!!
_پس شاهین جای باباش نشسته !!
_همیشه همینه!!!روز بعد بچه ها رو به حلیمه و اهل عمارت سپردیم و راهی ده نصیر خان شدیم ،راستش از وقتی فهمیده بودم برای خاکسپاری میریم یه مورد اذیتم میکرد، اونم اینکه احتمال داشت با جهان رودررو بشیم!!!! حدود دوسالی بود نه دیده بودمش نه حرفی ازش زده شده بود، ولی انگار من دیوونه بودم که بازم بهش فکر میکردم.وارد خونه نصیر خان که شدیم اول از همه شاهین برای استقبال اومد، هنوزم از نگاهاش خوشم نمی اومد، زن و بچه های نصیر خان توی اتاق مهمانخونه از مردم پذیرایی میکردن، همراه هاجر خانم و مریم بالای اتاق نشستیم کسی آشنا نبود و خدارو شکر میکردم انگار عالم خانم اینها نیومده بودن ،مریم فکر من رو به زبون آورد و اروم گفت خاله یعنی عالم خانم نیومده تشییع برادرش؟! هاجر خانم پشت چشمی نازک کرد و گفت از اینا هر چی بگی برمیاد !!!!نماز رو خوندن و همه رفتیم برای خاکسپاری، واقعا انگار خبری از جهان و عالم خانم نبود ،کناری ایستاده بودم ،هیچوقت خاکسپاری رو دوست نداشتم، دور از جمعیت بودم که یه دفعه صدایی نیمه آشنا گفت سلام !!!سمت صدا گشتم و مهناز رو دیدم، لبخندی بهش زدم و گفتم سلام تو از کجا دراومدی ؟!
_تازه رسیدیم ولی انگار دیر کردیم، البته دیر خیر رسید به جهان دیگه همونموقع راهی شدیم !!!پس تازه رسیده بودن ،چشم گردوندم بین جمعیت انگار دنبالش میگشتم، تو سری به خودم زدم و نهیب زدم به خودم که آدم باش نیره !!!خاکسپاری که تموم شد برگشتیم خونه برای ناهار، دم در خونه نصیر خان با جهان و محمد روبرو شدیم سلام علیکی کردیم و هر کسی رفت قسمتی که باید میرفت، سر سفره خبری از عالم خانم نبود به مهناز گفتم پس عالم خانم کجاس ؟!
_نتونست بیاد
_چطور ؟!
_راستش چند وقت پیش خورده زمین و پاش شکسته یه مدت پاش توی گچ بود و الانم نمیتونه راه بره !
_ای وای خبر نداشتم
_این مدت خیلی اذیت شدیم ،هم خودش هم ما.... میدونی دیگه پیرن و بد خلق و البته مریضم که باشن که دیگه هیچ !!!هاجر خانم که کنارمون بود و حرفامون رو گوش میداد، بی هیچ مقدمه ای گفت خودت چی؟ هنوز بچه نداری؟!مهناز سرش رو زیر انداخت و گفت نه !!!
_چرا تا جوونی باید بچه دار بشی ؟!
_هر وقت خدا بخواد خودش میده.ناراحت شده بود ،پیدا بود غم داره صداش!!!دستش رو گرفتم و گفتم ایشالا هرچی خیره پیش بیاد !!!
_ایشالا...هاجر خانم باز اظهار فضل فرمودن و گفت بازم دوا دکتر کن ،خیلی ساله عروسی کردی شاید مشکلی داری!!!
مهناز جوابش رو نداد ولی پیدا بود پکر شده ،دلم میخواست به هاجر خانم بگم به تو چه آخه !!!اونروز حوالی غروب میخواستیم برگردیم ده خودمون، حاجی رو به جهان گفت اگه اینجا سختتونه بیاید بریم پیش ما !!!جهان اما گفت نه عمو ختم دایی هست، مامان هم که نتونست بیاد، باید اینجا باشیم !!!بی هیچ هدف خاصی به مهناز گفتم تو بیا اگه اینجا اذیت میشی ؟!نگاهی به جهان انداخت و گفت راستش تنهام اینجا، کسی رو نمیشناسم ولی نمیخوام مزاحم شما هم بشم !
_چه مزاحمتی بیا بریم.جهان انگار دید مهناز تمایل به اومدن داره گفت میخوای بری برو ،میام دنبالت فردا !!!لبخند نشست روی لب مهناز و گفت خوب میشه!!!و اینجوری مهناز با ما همراه شد ،راستش همیشه فکر میکردم اگه یه روزی با زن جهان روبرو بشم کله اش رو میکنم و میشه دشمن خونیم ،ولی مهناز اونقدری دختر خوبی بود که نمیشد حتی ازش ناراحت شد ....برگشتیم ده و حلیمه مهناز رو که دید اروم گفت رفتی با خاطرات قدیم رو باز کردی !!!
_چه خاطراتی حلیمه؟ ول کن!مهناز بچه ها رو که دید گفت وای باورم نمیشه تو این فاصله که همدیگه رو ندیدیم دو تا بچه آوردی !!!
_اره اونموقع که دیدیم هم دیگه رو من باردار بودم سر طلا !!!شروع کرد به قربون صدقه رفتن بچه ها، هاجر خانم باز گفت تو که اینقدر بچه دوست داری دختر یه فکری کن به حال خودت! جهان تک پسره بچه نیاری براشون سرت هوو میاد !!!مریم گفت خاله نگو بچه، بگو پسر نیاری، یادت که نرفته سر همین پسر برا من هوو آوردی !!!
ادامه دارد
🦢 قو | نیاز به آرامش، امنیت عاطفی و عشقی خالص
✨اگر قو چشم دلت را گرفت، یعنی قلبت در جستوجوی نوعی حضور لطیف و بیادعاست؛ حضوری که بدون گفتوگو هم آرامت کند.
تو از آندسته آدمهایی هستی که روحشان در سکوت عمیق عشق معنا پیدا میکند.
🤍
قو نماد تعهدی پاک و وفاداری بیقید و شرط است؛ انتخابش یعنی جانت خسته است از ناپایداری، از روابط شتابزده، از بازیهای بیحاصل.
✨
شاید مدتیست دلت پناهی میخواهد که در آن بیدفاع بودن، ضعف نیست؛ نشانهی اعتماد است.
تو مشتاق تجربهی عشقی هستی که در آن «بودن» کافیست… نه «اثبات کردن»
📛کپی فقط با لینک کانال مجاز هست ‼️
#فکت
#عجایب
「⃢҈💀ြ➤ 😱 | @FACTee | 😱
497.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا