یه مرحله هم هست به اسم سر شدگی
یعنی نه ناراحت میشی، نه بحث میکنی
نه گله و شکایت میکنی
نه برات اهمیت داره دیگه
فقط انگار بدون سروصدا یه
گوشهای برای خودت پیدا میکنی و از همونجا میری.
روح آدم را میجوند، تا حرف خودشان را به کرسی بنشانند!
نه به عشق فکر میکنند و نه به گذشته،
و حتی به یاد نمیآورند که روزی روزگاری گفتهاند: دوستت دارم...
گفت خب ایراد تو چیست؟
گفتم زیاد فکر میکنم، خیلی، بینهایت، به هر چیز مسخرهای بارها و بارها، مخصوصا اگر برایم زیاد اهمیت داشته باشد، درون خود میریزم و بدتر از همه نمیتوانم هیچکدام از اینها را بگویم، و در نهایت میدانم همین نابودم میکند.