بسم رب الشهید¹²⁸
اندازه تمام غم میناب خسته ام...
فکر میناب میتواند دیوانه ام کند... فکر پدر و مادرهایشان، فکر روز اول مهر امسال و ذوقی که بچه ها داشته اند. فکر لباس ها و کیف و کتاب و دفترهای نوی شان که به خون غلتیدند دیوانه ام میکند. فکر روزی که پدر و مادرها لباس مدرسه برای نازنین فرزندشان خریدند و خبر نداشتند روزی که دور هم نیست، دلبندشان با همین لباس مدرسه پر خواهد کشید...
صبحی که به مدرسه می رفتند حتی جنگ هم نبود که لااقل مادرشان ثانیه ای بیشتر نگاهشان کند، آیه الکرسی بخواند و صدقه بیندازد... صبحی که میرفت شاید مادری فراموش کرده باشد کودکش را ببوسد... صبحی که میرفت شاید دل نگران امتحان مدرسه فرزندش بوده باشد...
نکند شب گذشته دعوایش کرده بود و یادش رفت از دلش در بیاورد؟
نکند غذای مورد علاقهاش را قرار بود آن شب برای افطار درست کند؟
نکند وعدهی مسافرت نوروزی به بچه داده بود؟
اصلا آن صبح... آن روز صبح وقتی صدای انفجار شنیدند، حتما اولین کسی که دل نگرانش شدند فرزندشان بوده... و شاید پیش دل خود گفته اند دشمن چه کاری به مدرسه دارد...
نکند دود را که در آسمان دیده باشی، نگران شوی که حوالی مدرسه دخترت هست... نکند بین آن همه استرس به سختی داشتی خود را آماده میکردی فرزندت را در آغوش بگیری تا ترسش را از صدای انفجار بگیری...
وقتی مطمئن شدی هدف موشک ها مدرسه فرزندت بوده، چگونه ملتمسانه به درگاه خدا چنگ زدی که دخترت سالم باشد... تا برسی دم مدرسه چه نذرهایی کردی...
آنگاه که در انتظار پیکر فرزندت نشستی چه حالی شدی....
عطش به آغوش کشیدن فرزندت، رسید به در آغوش کشیدن خاک مزارش...
بگو چگونه با پاره های بدن دخترکان و پسرکان رو به رو شدی و بین آن تسبیح های پاره شده دنبال نگین خود میگشتی؟ من دارم از غم لحظاتی که سپری کردهای جان میدهم...
مادری که حتی نمیشناسمت، به خدا غمِ تو دارد مرا دیوانه میکند...
سکوت اتاق پسرت دارد دیوانه ام میکند
عروسک های یتیم شدهی دخترت دارد دیوانه ام می کند...
غم حزن انگیز خانه تان دارد دیوانه ام میکند
زخم میناب دارد دیوانه ام میکند....
فکر معلمانش دارد دیوانه ام میکند.
صبحی که داشتند میرفتند نگران اتوی لباس خود بوده اند یا صبحانهای که نصفه خورده بودند. به صبحی که داشتند عطر خود را انتخاب میکردند، به صبحی که کاش یک ثانیه بیشتر خانه شان را نگاه میکردند...
نکند فرزندی داشتند که لازم بود ثانیهای بیشتر در آغوش میگرفتندش
نکند همسری داشتند که لازم بود بگویند دوستش دارند
نکند از پدر و مادرش خداحافظی نکرده بودند...
آه میناب... میناب....
غمِ تو جانم را نشانه رفته میناب...
میتوانم به اندازه یکایک این ۱۶۸ نفر ساعت ها ببارم....
مگر ما چقدر جان سخت بودیم خدایا.....
تو را به جان حسینت رحم کن بر ما
که غمِ وطن و هموطن، دارد از پای درمان میآورد....
✍کوثر
#شهدای_میناب
#ماکان_نصیری
#امیرعلیجداوی
#مسیحاسالاری