eitaa logo
هدیه های دهکدمون 🌱
5 دنبال‌کننده
74 عکس
0 ویدیو
0 فایل
. . . تقدیمی های زیبااتون..✨
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از _ شماره‌ 404 _
عالیییی ممناننن
بسیار خرسندم از اینکه دوست داشتین✨🤍
هدایت شده از کتابخانه ذهنم
زیباست،ممنونم.
هدایت شده از واگن خلوتگاه خیالات ساکو🇮🇷
ممنانیمممم
هدایت شده از سلنآدر‌جنگل‌ِقوربآغه‌هآ‌ ‌🌱
قربانت چ خوشگله🤝✨
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
به نام خالق زیبایی ها 🌷 سلام اهالی قشنگم✨ بانو گلیاتون اومده با یه هدیه ی زیبااا🌱 تقدیمی به این صورت هست که شما در این محل 👈🏻####👉🏻۴ تا کلمه + ژانر دلخواهتون بگین تا هوش مصنوعی براتون یه داستان کوتاه بسازه🤝🏻💙 راستییی نیک نیم یادتون نره😉 (این هدیه فقط مخصوص ممبر های گرامی هست) *متشکرم🫂*
عزیزانم توجه کنین که من هیچ دخالتی در داستان ها ندارم و همشو هوش مصنوعی نوشته💜
در یک روز آفتابی، در کنار یک رودخانه زیبا، یک کتابخانه کوچک واقع شده بود. این کتابخانه، یک کلبه چوبی در جنگل بود که توسط طبیعت احاطه شده بود. هیچ کس نمی‌دانست که این کتابخانه از کجا آمده است یا چه کسی آن را ساخته است. اما همه می‌دانستند که این کتابخانه، مکانی است که هر کسی می‌تواند به آنجا بیاید و از آرامش و زیبایی طبیعت لذت ببرد. در این کتابخانه، صداهای آب رودخانه و آوای پرندگان به گوش می‌رسید. در داخل کتابخانه، صفحات کتاب‌ها با بوی خاک و گل می‌پیچیدند. هر کسی که وارد این کتابخانه می‌شد، می‌توانست در بین صفحات کتاب‌ها گم شود و به دنیایی دیگر سفر کند. از آن روز به بعد، افراد زیادی به این کتابخانه سفر می‌کردند. آنها در کنار رودخانه نشسته و کتاب‌هایی را می‌خواندند که در اینجا پیدا کرده بودند. هر کسی با خودش یک قهوه یا چای داغ می‌آورد و در آغوش طبیعت، لحظاتی از استراحت و آرامش را تجربه می‌کرد. در این کتابخانه، هیچ نامی بر روی کتاب‌ها نوشته نشده بود. هر کسی می‌توانست یک کتاب را انتخاب کند و به خواندن آن بپردازد. هر کتاب، یک داستان جدید و جذاب را در خود جای داده بود. این کتابخانه، مکانی بود که هر کسی می‌توانست به دنیای خیالی و دلپذیری فرو رود و از همه مشغله‌های روزمره فرار کند. از آن روز به بعد، کتابخانه کلبه جنگلی طبیعت رودخانه، مکانی محبوب برای مردم شد. همه به دنبال آرامش و آرامش در طبیعت بودند و این کتابخانه، بهترین مکان برای آنها بود. هر کسی که به این کتابخانه می‌آمد، با لبخندی بر لبان و با دلی پر از شادی به خانه برمی‌گشت. برای :✨ کتابخانه_کلبه ی جنگلی_رودخانه_طبیعت🌱
فلور، دختری مظلوم و ساکت بود. او در یک روستای کوچک زندگی می‌کرد و همیشه با آرامش و آرامش به دیگران کمک می‌کرد. اما درونش، دریاچه‌ای از درد و غم پنهان بود که هیچکس نمی‌دانست. او همیشه با لبخندی بر لب، به دیگران کمک می‌کرد و در زمانهای سخت، خود را به تنهایی تسلی می‌داد. یک روز، فلور با یک مشکل بزرگ روبرو شد. او به دلیل بیماری خطرناکی به بستر بیمارستان منتقل شد. این بیماری، او را به آرامی از دست می‌ربود و او را به سرعت ضعیف می‌کرد. اما فلور، همچنان ساکت و آروم بود. او هیچگاه شکایت نمی‌کرد و همیشه با لبخندی بر لب، به پرستاران و دکتران سپاسگزاری می‌کرد. در طول روزها، فلور با دیگر بیماران در اتاق بستری خود صحبت می‌کرد. او به آنها امید می‌داد و قدرت می‌داد. او با داستان‌های خود، آنها را به خنده و لبخند می‌انداخت. این بیماران، که همیشه درد و رنج را تجربه می‌کردند، از حضور فلور آرامش می‌یافتند. با گذشت زمان، فلور به آرامی از دنیای ما رفت. اما اثری که در دلهای بیماران و دیگران گذاشت، همیشه باقی خواهد ماند. او نشان داد که حتی در مواجهه با بزرگترین مشکلات، می‌توانیم آرامش و صلابت را حفظ کنیم. فلور، یک قهرمان بی‌نظیر بود که با ساکتی و آرامشش، دنیای اطرافش را بهتر و زیباتر کرد. برای :✨ مظلوم_ساکت_آرام🦋
هدایت شده از _ شماره‌ 404 _
اخخخ چه قشنگگگ
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا