در یک روز آفتابی، در کنار یک رودخانه زیبا، یک کتابخانه کوچک واقع شده بود. این کتابخانه، یک کلبه چوبی در جنگل بود که توسط طبیعت احاطه شده بود. هیچ کس نمیدانست که این کتابخانه از کجا آمده است یا چه کسی آن را ساخته است. اما همه میدانستند که این کتابخانه، مکانی است که هر کسی میتواند به آنجا بیاید و از آرامش و زیبایی طبیعت لذت ببرد.
در این کتابخانه، صداهای آب رودخانه و آوای پرندگان به گوش میرسید. در داخل کتابخانه، صفحات کتابها با بوی خاک و گل میپیچیدند. هر کسی که وارد این کتابخانه میشد، میتوانست در بین صفحات کتابها گم شود و به دنیایی دیگر سفر کند.
از آن روز به بعد، افراد زیادی به این کتابخانه سفر میکردند. آنها در کنار رودخانه نشسته و کتابهایی را میخواندند که در اینجا پیدا کرده بودند. هر کسی با خودش یک قهوه یا چای داغ میآورد و در آغوش طبیعت، لحظاتی از استراحت و آرامش را تجربه میکرد.
در این کتابخانه، هیچ نامی بر روی کتابها نوشته نشده بود. هر کسی میتوانست یک کتاب را انتخاب کند و به خواندن آن بپردازد. هر کتاب، یک داستان جدید و جذاب را در خود جای داده بود. این کتابخانه، مکانی بود که هر کسی میتوانست به دنیای خیالی و دلپذیری فرو رود و از همه مشغلههای روزمره فرار کند.
از آن روز به بعد، کتابخانه کلبه جنگلی طبیعت رودخانه، مکانی محبوب برای مردم شد. همه به دنبال آرامش و آرامش در طبیعت بودند و این کتابخانه، بهترین مکان برای آنها بود. هر کسی که به این کتابخانه میآمد، با لبخندی بر لبان و با دلی پر از شادی به خانه برمیگشت.
برای :✨
#فلوریا
کتابخانه_کلبه ی جنگلی_رودخانه_طبیعت🌱
فلور، دختری مظلوم و ساکت بود. او در یک روستای کوچک زندگی میکرد و همیشه با آرامش و آرامش به دیگران کمک میکرد. اما درونش، دریاچهای از درد و غم پنهان بود که هیچکس نمیدانست. او همیشه با لبخندی بر لب، به دیگران کمک میکرد و در زمانهای سخت، خود را به تنهایی تسلی میداد.
یک روز، فلور با یک مشکل بزرگ روبرو شد. او به دلیل بیماری خطرناکی به بستر بیمارستان منتقل شد. این بیماری، او را به آرامی از دست میربود و او را به سرعت ضعیف میکرد. اما فلور، همچنان ساکت و آروم بود. او هیچگاه شکایت نمیکرد و همیشه با لبخندی بر لب، به پرستاران و دکتران سپاسگزاری میکرد.
در طول روزها، فلور با دیگر بیماران در اتاق بستری خود صحبت میکرد. او به آنها امید میداد و قدرت میداد. او با داستانهای خود، آنها را به خنده و لبخند میانداخت. این بیماران، که همیشه درد و رنج را تجربه میکردند، از حضور فلور آرامش مییافتند.
با گذشت زمان، فلور به آرامی از دنیای ما رفت. اما اثری که در دلهای بیماران و دیگران گذاشت، همیشه باقی خواهد ماند. او نشان داد که حتی در مواجهه با بزرگترین مشکلات، میتوانیم آرامش و صلابت را حفظ کنیم. فلور، یک قهرمان بینظیر بود که با ساکتی و آرامشش، دنیای اطرافش را بهتر و زیباتر کرد.
برای :✨
#فلور
مظلوم_ساکت_آرام🦋
یکی از درسهایی که طبیعت به ما میآموزد، درک و قدردانی از زیباییهای اطرافمان است. طبیعت، با رنگها و بوهای خود، ما را به دنیایی از آرامش و زیبایی میبرد. بهارنارنج، این میوه شیرین و عطرانی، نمادی است از زندگی و تجدید نظر. آن ما را به فصل بهار و شروع دوباره یادآوری میکند.
در شهر شلوغ و پر از همهگیری، طبیعت به ما میآموزد که بازگشت به طبیعت و برخورداری از آرامش آن، نیازمندیم. بهارنارنج، در این شهر شلوغ، یک دوست صمیمی است که ما را به آرامش و آرامش دعوت میکند.
در قلب طبیعت، محبت و انسانیت نهفته است. طبیعت به ما میآموزد که به محیط اطرافمان احترام بگذاریم و آن را حفظ کنیم. بهارنارنج، با رنگهای خود، ما را به محبت و مراقبت از طبیعت یادآوری میکند.
بازگشت به طبیعت و ارتباط با آن، یک درس عمیق است که طبیعت به ما میآموزد. بیایید با دوست صمیمی خود، بهارنارنج، به این درس گوش دهیم و از زیباییهای طبیعت لذت ببریم.
برای :✨
#مهرسانا
بهار نارنج_دوست صمیمی_شهر شلوغ_محبت🤍
هدایت شده از دهکده "فلوریا"🧚🏼♀️
به نام خالق یکتا،سلام✨
بانو گلیا هستم و میخوام بهتون هدیه بدم🤍
ابتدا شما این پیام رو در چنل-دیلی زیباتون فوروارد کنین
بعد ۳ کلمه بگین تا من باهاش جمله ای بسازم و بهتون تقدیم کنم💚
ظرفیت : ۵ الی ۱۰ چنل-دیلی🌿
*برای لینک هاتون*
@calm_whispers
طبیعت-قلعه-پیانو
در قلعهای پیانو با صدای آرام و دلنشین، طبیعت را در آغوش می گیرد.✨
@benevis_h
خانواده_کتاب_جنگل
همراه با خانواده در جنگل،کتاب خواندن روحم را نوازش می کند.✨
@love_your_eyes
باران _ آبی _ ستاره
آسمان آبی بود و باران می بارید،ستاره ها در نهایت زیبایی می درخشیدند.✨
@fleur_dar_sarzamin_aclil_ha
فلور_بابا هری_هاگوارتز
فلور با همراهی بابا هری به دنیای هاگوارتز سفر میکند.✨
هدایت شده از صرفاً جهت نوشتن
https://eitaa.com/FELORA8/117
خیلی خیلی ازت ممنونم😍🌷