هدایت شده از سلنآدرجنگلِقوربآغههآ 🌱
آیا میدانستید امروز و فردا آخرین روز های باقی مانده از تابستون هستند و شنبه ب سمت مدرسه رهسپار میشویم؟😭💔
هدایت شده از نویسندهاتاقکزیرشیروانی
سیاهتریندانهیبرف
پارتدهم
گوشی اش لرزید
وقتی به صفحه خیره شد متوجه پیامی از طرف مادرش شد
"اونا تو خطرن
اگه پرونده رو رها نکنی جون خانوادتو در خطر انداختی"
پیامی که نباید می آمد،
آمده بود!
وقت خوبی برای غرق شدن در خاطرات نبود
باید قاتل را کشف میکرد،بدون صدمه دیدن خانواده اش
اما
دلش میخواست مانند همیشه فرار بکند
از زیر زندگی اش در برود
از دردسر بیزار بود!
هیچ وقت خوشش نمی آمد که مسئولیت بزرگی را بپذیرد
اما حالا
دقیقا وسط یک ماجرا افتاده بود
نقشه ی خودش بود!
خودش اینطور انتخاب کرده بود !
باید با قاتل ملاقات میکرد
و باید راهی برای نجات خانواده اش پیدا میکرد
درِ اتاقش باز شد و خواهرش"اِما" با شلوارک زرد و تابِ نارنجی اش،موهای در هم و چشم های خواب آلودش وارد شد
گوشی اش دستش بود
با استرس سمت لوکاس آمد
این چیه؟
پیامی را که از طرف شماره ی پدرشان بود نشان داد"مواظب خودت باش.خطر در کمینه"
نفس لوکاس گرفت
انگار فردی ریه هایش را سفت گرفته بود و نمیگذاشت نفس بکشد
از طرفی باید خواهرش را در جایی امن نگه میداشت و از طرفی دیگر باید خودش را وسط ماجرا می انداخت
درِ کمدش را باز کرد
به اِما گفت که فورا وسایل ضروری اش را در کوله ای جمع کند و لباس گرمی بپوشد
درب خانه را که باز کرد باد سردی روی پوستش نشست و صدای لولا ها فضا را ترسناک کرد
به سمت ماشین دوید
بعد از اینکه اِما سوار شد در را قفل کرد و با سرعت زیادی به سمت مرکز تحقیقات راند
متیو این وقع صبح آنجا بود !
لوکاس مطمئن بود!
.