هدایت شده از شُلعِه-های-عِشق
#فصل اول
داستانِ شُلعِه های عِشق
ژانر :عاشقانه_دلهره آور .❤️💜🤍✨
شَخصیت ها:
اَمیرِ مقارِه🧡 . اَبرا مُرادی ❤️
رُهامِ هادیان 💛 . رها شاهین 💜
حامی صالحی 🖤 . ماهرو صَمیعی🤍
مُقَدمه❤️🔥
رویا یِ ما تَمامِ آرِزو هایِ ما هستَند
کِه یِک روز بِه واقِعیَت تَبدیل میشَوَند ☆
.............
دَر قَدم اَوَل رویایی بیش نیس
اما
اَمان اَز آخرِخَط ...💕
نوِشتِه شُده به قَلَمِ ؛ آنیسا نازَنین 📄🖋.
ناشناس
https://daigo.ir/secret/2809958645
لینک چنل
eitaa.com/Sholehaiatadh
هدایت شده از شُلعِه-های-عِشق
دوتا چالش داریم
چالش اول بیاد پیوی نقطه بفرستید من نفره بدم نمره کاملو جایزه داره @Anisa74
چالش دوم بیاد داخل ناشناسا بگید چیکار کنم
چنل @Sholehaiatadh
ناشناس https://daigo.ir/secret/2809958645
هر دوتش انجام میشه🤍💜🧡
#part4
هیچ وقت فکر نمیکردم تو زندگیم با همچین شبه رویایی ای برخورد کنم🥺
خلاصه همینطور ک سرم رو شونه ی حامیم بود و اونم منو محکم بغل کرده بود چشمام داشت کم کم میرفت روهم... ک یهو حامیم آروم دستشو کشید ب سرم و یواش توی گوشم گفت: عشقم مثله این ک خسته ای..
تا اومد ادامه بده سرمو از رو شونش بلند کردم و با یه لبخند ب صورتش نگاه کردمو گفتم نه عشقم... صداتو ک میشنوم همه ی خستگیام در میره...🥺💖
حامیم شروع کرد ب خندیدن و دوباره بغلم کرد... صدای خنده هاش بهم آرامشه عجیبی میداد🥲
توی همین فاصله کیوان و علیرضا اومدن و با ذوق و شوق گفتن به به مرغ های عاشقمونو ببینین و زدن زیره خنده...😂 حامیم هم همینطور ک جدی بود یهو زد زیره خنده و دوباره منو با دستش نوازش کرد...🥺😂
بعد مامان لیلا از اونور صدا زد بیاید ببینید مامان لیلاتون چ کرده براتون..😍😂 حامیم بلند شد دسته منم گرفت تا بلند شم بعد رفتیم آشپزخونه🥰
بوی قرمه سبزی همه جا پیچیده بود حامیم گفت لیلا خانم چ کردیییی به به😋😅 بعد بقیه بچه ها هم صدا زد همه اومدن سر میز... خلاصه نشستیم یه حسه خیلی خوبی داشتم ک اصن نمیتونم توصیف کنم..🥺
چشمامو آروم بستم و نفسه عمیقی کشیدم از ته وجودم خوشحال بودم ک کناره عشقه زندگیمم... همینطور ک تو احساساتم غرق شده بودم ب خودم اومدم پایینو نگاه کردم دیدم اندازه ی یک دیس برنج جلومه ک دیدم یه کفگیر دیگه داره میاد سمته بشقابم یواشکی آروم با پام زدم ب پایه حامیم و آروم گفتم این واقعا زیاده من این همه نمیخورم و خنده های ریزی کردم😄 حامیم هم اصلا ب حرفای من توجه نکرد و خندید😂
تو دلم گفتم خدایا این همه رو چجوری بخورم تاحالا انقده غذا نخوردم و بدجور فکرم درگیر شده بود...😂😂🤦🏼♀
یهو سرمو چرخوندم دیدم همه ی بچها اندازه ی گنجشک غذا تو بشقابشونه با خجالت یه دور دیگه سرمو چرخوندم دیدم مامان لیلا بهم لبخندی زد و گفت شروع کن عزیزم نکنه از دست پخته مامان لیلا خوشت نمیده؟!😁
منم با خنده های ریز و کمی خجالت گفتم نه خاله این چ حرفیه چشم...😁😂
خلاصه غذارو خوردیم... و بچه ها فیلم گذاشتن تخمه و چیبس و پفک همه چیرو بسات کرده بودن حامیم دستشو انداخت دوره گردنم و رفتیم رو مبل پیشه بقیه نشستیم فرید صدای تلویزیون رو تا ته زیاد کرد یهو حامیم گفت هیچی دیگه میخاد فضا رو سینما بکنه برامون و همه زدن زیره خنده...😂 چراغ هارو خاموش کردن و فیلم داشت شروع میشد... مامان لیلا رد شد و گفت به به جمعتون جمعه فیلم هم ک گذاشتید ژانرش چیه حالا حتما عاشقانس بعد همه خندیدیم یه دستی هم ب موهای من کشید و اومد نشست...😂😍
آروم سرمو چرخوندم و ب حامیم ک زل زده بود ب صفحه ی نمایشگر و با ذوق و شوق داشت فیلمو نگاه میکرد کردم دستشو انداخته بود دور گردنم و با انگشتاش گوشمو نوازش میکرد...🥺 همینطور داشتم نگاش میکردم از نمیرخ خیلی جذاب بود تو دلم گفتم خدایا مگه میشه انسان ب این قشنگی از همه مهم تر درونش پر شده پر از زیبایی...شروع کرد ب خندیدن و من دوباره یه حسه خوبی گرفتم، سرمو چسبوندم ب سرش اونم محکم تر بغلم کرد و موهامو از روی گردنم میکشید کنار.... همه داشتن با ذوق و شوق فیلمو نگاه میکردن و منم همراهشون شدم انقد حسه خوبی داشتم ک فک میکردم تو آسموناهم و دارم پرواز میکنم...🥲🥺😍✨
❤️🔥این داستان ادامه دارد....🎬