eitaa logo
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
2.7هزار دنبال‌کننده
12.7هزار عکس
13.1هزار ویدیو
36 فایل
بسم‌رب‌المهدی(عج) روزمرگی‌سه‌تا‌رفیق‌ازتاریخ‌وتمدن ایران❣🇮🇷 تولد¹¹'¹²'¹⁴⁰³تا‌شهادت‌..🤌🏽🌱 کپی؟ازروزمرگی‌هانه،بقیش‌یه‌صلوات‌برای‌امام‌زمان(عج)🥲🎀 لف←313صلوات‌بفرست‌مؤمن🌝🍃 سخنی‌بود:] https://abzarek.ir/service-p/msg/4060909
مشاهده در ایتا
دانلود
برای ما بچه هیئتی‌ها دنیا بدون روضه هیچ لذتی نداره🖤🙂
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
✍🏼نصیحت امشب قدر لحظه های زندگی تون بدونید.‌:)
✍🏼نصیحت امشب: اگر داری بهونه میاری یادت باشه اونایی که بهت خندیدن قراره دوباره بخندن
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
↻آنچہ‌امروز گذشت . . ݪف‌نده‌‌رفیق‌بمونۍ‌قشنگتره! وضـویـٰادِتون‌نَـرھ•• شَبِـتون‌منـوَربھ‌نـورخُـدا••¡ッ اِلتمـٰاس‌دُعـٰا!•• یـٰاعَ‌ـلۍمَـدد..••!ッ
أَلاَ بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ:)🫀 یه‌نیم‌نگاهی‌به‌پست‌ها شبتون‌در‌پناه‌اللّٰه .❤️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام سلام اعضای جدید خیلی خوش اومدید ان شاءالله ماندگار باشید😍 سنجاق اول کانال رو بخونید تا با ما آشنا بشید سوالی هم بود در ناشناس بپرسید جواب میدیم🌸😆 https://daigo.ir/secret/31027654791
تو این گرما یه بستنی فقط میچسبه🌸😋
به روی‌لب‌فقط‌احلی‌من‌العسل‌دارد دلاوریِ حسن ریشه در جمل دارد.💔((: ⇨@FZ1389
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
#دخترشینا #قسمت‌سی‌وچهارم فصل نهم توی قایش، یکی دو نفر بیشتر تلویزیون نداشتند. مردم ریخته بودند ج
فصل دهم خدیجه داشت یک‌ساله می‌شد. چهار دست و پا راه می‌رفت و هر چیزی را که می‌دید بر می‌داشت و به دهان می‌گذاشت. خیلی برایم سخت بود با آن حال و روز دنبالش بروم و مواظبش باشم. از طرفی، از وقتی به خانه‌ی خودمان آمده بودیم، از مادرم دور شده بودم. بهانه‌ی پدرم را می‌گرفتم. شانس آورده بودم خانه‌ی حوری، خواهرم، نزدیک بود. دو سه خانه بیشتر با ما فاصله نداشت. خیلی به من سر می‌زد. مخصوصاً اواخر، هر روز قبل از این‌که کارهای روزانه‌اش را شروع کند، اول می‌آمد سری به من می‌زد. حال و احوالی می‌پرسید. وقتی خیالش از طرف من آسوده می‌شد، می‌رفت سر کار و زندگی خودش. بعضی وقت‌ها هم خودم خدیجه را بر می‌داشتم می‌رفتم خانه‌ی حاج‌آقایم. سه چهار روزی می‌ماندم. اما هر جا که بودم، پنج‌شنبه صبح بر می‌گشتم. دستی به سر و روی خانه می‌کشیدم. صمد عاشق آبگوشت بود. با این‌که هیچ‌کس شب آبگوشت نمی‌خورد، اما برای صمد آبگوشت بار می‌گذاشتم. گاهی نیمه‌شب به خانه می‌رسید. با این حال در می‌زد. می‌گفتم: تو که کلید داری. چرا در می‌زنی؟! می‌گفت: این همه راه می‌آیم، تا تو در را به رویم باز کنی. می‌گفتم: حال و روزم را نمی‌بینی؟! آن‌وقت تازه یادش می‌افتاد پا به ما هم و باید بیشتر حواسش به من باشد، اما تا هفته‌ی دیگر دوباره همه چیز یادش می‌رفت.  هفته‌های آخر بارداری‌ام بود. روزهای شنبه که می‌خواست برود، می‌پرسید: قدم جان! خبری نیست؟!می‌گفتم: فعلاً نه. خیالش راحت می‌شد. می‌رفت تا هفته‌ی بعد. اما آن هفته، جمعه عصر، لباس پوشید و آماده‌ی رفتن شد. بهمن‌ماه بود و برف سنگینی باریده بود. گفت: شنبه صبح زود می‌خواهیم برویم مأموریت. بهتر است طوری بروم که جا نمانم. می‌ترسم امشب دوباره برف ببارد و جاده‌ها بسته شود. موقع رفتن پرسید: قدم جان! خبری نیست؟! کمی کمرم درد می‌کرد و تیر می‌کشید. با خودم فکر کردم شاید یک درد جزئی باشد. گفتم: نه. برو به سلامت. حالا زود است. اما صبح که برای نماز بیدار شدم، دیدم بدجوری کمرم درد می‌کند. کمی بعد شکم‌درد هم سراغم آمد. به روی خودم نیاوردم. مشغول انجام دادن کارهای روزانه شدم؛ اما خوب که نشدم هیچ، دردم بیشتر شد. خدیجه هنوز خواب بود. با همان درد و توی همان برف و سرما رفتم سراغ خواهرم. از سرما می‌لرزیدم. حوری یکی از بچه‌هایش را فرستاد دنبال قابله و آن یکی را فرستاد دنبال زن‌برادرم، خدیجه و با هم برگشتیم خانه‌ی خودمان. آن سال از بس هوا سرد بود، کرسی گذاشته بودیم. حوری مرا خواباند زیر کرسی و خودش مشغول آماده کردن تشت و آب گرم شد. دلم می‌خواست کسی صمد را خبر کند. تا صدای در می‌آمد، می‌گفتم: حتماً صمد است. صمد آمده. صدای گریه‌ی بچه را که شنیدم، گریه‌ام گرفت. پنج‌شنبه بود و دل توی دلم نبود. طبق عادت همیشگی منتظرش بودم. عصر بود. کسی در زد. می‌دانستم صمد است. خدیجه، زن‌داداشم، توی حیاط بود. در را برایش باز کرد. صمد تا خدیجه را دید، شستش خبردار شده بود. پرسیده بود: چه خبر! قدم راحت شد؟ خدیجه گفته بود بچه به دنیا آمده، اما از دختر یا پسر بودنش چیزی نگفته بود. حوری توی اتاق بود. از پشت پنجره صمد را دید. رو کرد به من و با خنده گفت: قدم! چشمت روشن، همسرت آمد. و قبل از این‌که صمد به اتاق بیاید، رفت بیرون. بالای کرسی خوابیده بودم.صمد تا وارد شد، خندید و گفت: به‌به، سلام قدم خانم. قدم نو رسیده مبارک. کو این دختر قشنگ من! از دستش ناراحت بودم. خودش هم می‌دانست. با این حال پرسیدم: کی به تو گفت؟! خدیجه؟! نشست کنارم. بچه را خوابانده بودم پیش خودم. خم شد و پیشانی بچه را بوسید و گفت: خودم فهمیدم! چه دختر نازی. قدم به جان خودم از خوشگلی به تو برده. ببین چه چشم و ابروی مشکی‌ای دارد. نکند به خاطر این ‌که توی ماه محرم به دنیا آمده این‌طور چشم و ابرو مشکی شده. بعد برگشت و به من نگاه کرد و گفت: می‌خواستم به زن‌داداشت مژدگانی خوبی بدهم. حیف که نگفت بچه دختر است. فکر کرد من ناراحت می‌شوم. بلند شد و رفت بالای سر خدیجه که پایین کرسی خوابیده بود. گفت: خدیجه‌ی من حالش چطور است؟گفتم: کمی سرما خورده. دارویش را دادم. تازه خوابیده. صمد نشست بالای سر خدیجه و یک ربعِ تمام، موهای خدیجه را نوازش کرد و آرام‌آرام برایش لالایی خواند.