eitaa logo
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
2.7هزار دنبال‌کننده
12.7هزار عکس
13.1هزار ویدیو
36 فایل
بسم‌رب‌المهدی(عج) روزمرگی‌سه‌تا‌رفیق‌ازتاریخ‌وتمدن ایران❣🇮🇷 تولد¹¹'¹²'¹⁴⁰³تا‌شهادت‌..🤌🏽🌱 کپی؟ازروزمرگی‌هانه،بقیش‌یه‌صلوات‌برای‌امام‌زمان(عج)🥲🎀 لف←313صلوات‌بفرست‌مؤمن🌝🍃 سخنی‌بود:] https://abzarek.ir/service-p/msg/4060909
مشاهده در ایتا
دانلود
فکرشو بکن، با رفیقت تو سپاه ساندیس به دست از ماموریت هاتون حرف بزنین🥹 حتی خیالش هم قشنگه ⇨@FZ1389
شغل: مه‌پاش محل خدمت: بین‌الحرمین ارزش: بی‌نهایت (: ⇨@FZ1389
9.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تریلی تریلی هزینه کردن که "زن ایرانی" رو از جمهوری اسلامی جدا کنن ولی همین جنگ ۱۲ روزه که خودشون به ما تحمیل کردن شد عامل تحکیم وحدت! عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد :) ⇨@FZ1389
*بهم گفتن : کسی رو داری که وقتی از زندگی خسته شدی ، تو رو دوباره به زندگی برگردونه ؟ « من از تو براشون گفتم آقای امام رضا »🕊🥺 ⇨@FZ1389
ما در فراق کربلا ؛ دلتنگ که نه ؛ دل مرگ شده ایم... :)🖤 ⇨@FZ1389
او خدای تمام ناممکن هاست ! ⇨@FZ1389
چای بعد روضه،کافر را مسلمان می‌کند.☕️
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
#دخترشینا #قسمت‌پنجاه‌وششم فصل پانزدهم فردا صبح رفتیم خانه‌ی خودمان. کمی اسباب و اثاثیه هم بردیم.
فصل پانزدهم خدیجه و معصومه جیغ و داد کنان دویدند جلوی راه صمد و از سر و کولش بالا رفتند. صدای خنده‌ی بچه‌ها و بابا بابا گفتنشان به گریه‌ام انداخت. دویدم جلوی راهشان. صمد مجروح شده بود. این را آقا ستار گفت. پایش ترکش خورده بود. چند روزی هم در بیمارستان قم بستری و تازه امروز مرخص شده بود. دویدم توی خانه. مهدی را توی گهواره‌اش گذاشتم و برای صمد رختخوابی آماده کردم. بعد برگشتم و کمک کردم صمد را آوردیم و توی رختخواب خواباندیم. بچه‌ها یک لحظه رهایش نمی‌کردند. معصومه دست و صورتش را می‌بوسید و خدیجه پای مجروحش را نوازش می‌کرد. آقا ستار داروهای صمد را داد به من و برایم توضیح داد هر کدام را باید چه ساعتی بخورد. چند تا هم آمپول داشت که باید روزی یکی می‌زد. آن شب آقا ستار ماند و تا صبح خودش از صمد پرستاری کرد؛ اما فردا صبح رفت. نزدیکی‌های ظهر بود. داشتم غذا می‌پختم، صمد صدایم کرد. معلوم بود حالش خوب نیست. گفت: قدم! کتفم بدجوری درد می‌کند. بیا ببین چی شده. به اندازه‌ی یک پنج‌تومانی سیاه و کبود شده بود. یادم افتاد ممکن است بقایای ترکش‌های آن نارنجک باشد؛ وقتی که با منافق‌ها درگیر شده بود. گفتم: ترکش نارنجک است. گفت: برو یک سنجاق‌قفلی داغ کن بیاور. گفتم: چه‌کار می‌خواهی بکنی. دستش نزن. بگذار برویم دکتر. گفت: به خاطر این ترکش ناقابل بروم دکتر؟! تا به حال خودم ده بیست تایش را همین‌طوری درآورده‌ام. چیزی نمی‌شود. برو سنجاق داغ بیاور. گفتم: عفونت کرده. گفت: قدم! برو تو را به خدا. خیلی درد دارد. بلند شدم. رفتم سنجاق را روی شعله‌ی گاز گرفتم تا حسابی سرخ شد. گفت: حالا بزن زیر آن سیاهی؛ طوری که به ترکش بخورد. ترکش را که حس کردی، سنجاق را بینداز زیرش و آن را بکش بیرون. سنجاق را به پوستش نزدیک کردم؛ اما دلم نیامد، گفتم: بگیر، من نمی‌توانم. خودت درش بیاور. با اوقات تلخی گفت: من درد می‌کشم، تو تحمل نداری؟ جان من قدم! زود باش دارم از درد می‌میرم. دوباره سنجاق را به کبودی نزدیک کردم. اما باز هم طاقت نیاوردم. گفتم: نمی‌توانم. دلش را ندارم. صمد تو را به خدا بگیر خودت مثل آن ده بیست تا درش بیاور. رفتم توی حیاط. بچه‌ها داشتند بازی می‌کردند. نشستم کنار باغچه و به نهال آلبالوی توی باغچه نگاه کردم که داشت جان می‌گرفت. کمی بعد آمدم توی اتاق. دیدم صمد یک آینه دستش گرفته و روبه‌روی آینه‌ی توی هال ایستاده و با سنجاق دارد زخم را می‌شکافد. ابروهایش درهم بود و لبش را می‌گزید. معلوم بود درد می‌کشد. یک دفعه گفت: فکر کنم درآمد. قدم! بیا ببین. خون از زخم پایین می‌چکید. چرک و عفونت دور زخم را گرفته بود. یک سیاهی کوچک زده بود بیرون. دستمال را از دستش گرفتم و آن را برداشتم. گفتم: ایناهاش. گفت: خودش است. لعنتی! دلم ریش‌ریش شد. آب جوش درست کردم و با آن دور زخم را خوب تمیز کردم. اما دلم نیامد به زخم نگاه کنم. چشم‌هایم را بسته بودم و گاهی یکی از چشم‌هایم را نیمه‌باز می‌کردم، تا اطراف زخم را تمیز کنم. جای ترکش اندازه‌ی یک پنج تومانی گود شده و فرورفته بود و از آن خون می‌آمد. دیدم این‌طوری نمی‌شود. رفتم ساولن آوردم و زخم را شستم. فقط آن موقع بود که صمد ناله‌ای کرد و از درد از جایش بلند شد. زخم را بستم. دست‌هایم می‌لرزید. نگاهم کرد و گفت: چرا رنگ و رویت پریده؟! خندید و گفت: خانم ما را ببین. من درد می‌کشم، او ضعف می‌کند. کمکش کردم بخوابد. یک‌وری روی دست راستش خوابید. بچه‌ها توی اتاق آمده بودند و با سر و صدا بازی می‌کردند. مهدی از خواب بیدار شده بود و گریه می‌کرد. انگار گرسنه بود. به صمد نگاه کردم. به همین زودی خوابش برده بود؛ راحت و آسوده. انگار صد سال است نخوابیده.